زن و شوهری که آتش زدند

بانوی محترمه خانم شکّر نسا صحرا گرد دختر حبیب الله اهل سیکان بود و در سوم خرداد ۱۳۰۳ بدنیا آمده بود، او بهائی زاده بود و در روز هشتم آذر ۱۳۵۹ به شرحی که میگذرد او را بعد از سوزاندن  شوهرش آتش میزنند و هر دو به ملکوت ابهی صعود مینمایند
اوّل آذر ماه سال ۱۳۵۹ شمسی بود، خورشید جهانتاب داشت رفته رفته در قریه ی نوک که از توابع شهر بیرجند قائنات است، پنهان میگردید. شکّرنسا صحراگرد (معصومی) از کارهای سخت فلاحتی که همواره از بام تا شام انجام می شد، فراغت یافته و به خانه ی خود بازگشت. پس از ادای فرائض نماز و مناجات سفره ی کلّه پاچه را روی زمین پهن کرد. گوسفندی را روز قبل ذبح کرده بودند و گوشت های آن را قرمه داغ نموده بودند که برای زمستان باقی باشد. همسرش، محمّدحسین، هم در کنارش نشسته بود. به یاد فرزندان خود افتادند، گفتند: « جای بچّه هایمان خالی، پسر بزرگ ما محمّد ولی و قرینه اش در کرمان و ضیاءالله با زوجه اش در مشهد و دختر بزرگ ما حوّا با شوهرش در زیرک و پسر و دختر کوچک ما در بیرجند به تحصیل مشغولند، هر یک از دایره ی جمع به جایی رفته اند و ما مانده ایم …شرح داستان باور نکردنی دلسوختگان و بی پناهان را از زبان شکّرنسا، موجود مظلوم و ساده و دهاتی که گناهی جز ایمان به جمال مبارک نداشت بشنویم. باشد تا قرن ها بگذرد و ظلم و ستمی که بر این مظلومان گذشته است، یادگاری از بیداد و بی حرمتی و تعصّب قومی جاهل از خدا بی خبر در روی زمین باقی بماند.
آری مقداری بادام داشتیم که برای شکستن آوردیم تا مغزهای آن را برای فروش آماده کنیم، صدای شکستن بادام ها که با صدای ضربه های چکّش توأم شده بود، ما از محیط اطراف خود بی خبر کرده بود. ساعت نه شب به فکر نوشیدن چای افتادیم، سماور را آب کردیم. مدّت ها بود می شنیدیم می گفتند که باید قریه ی نوک از وجود این زن و مرد بهائی پاک شود. نابخردان در آن موقع شب در بالای بام و اطراف در انتظار موقعیّت بودند. مهاجمین به خوبی می دانستند که بهائیان اهل مدافعه نیستند، کشته می شوند ولی کسی را نمی کشند. اگر کوچکترین خبری داشتیم شاید در منزل خود نمی ماندیم و مانند زمستان سال قبل که از دهات مجاور قصد کشتن ما را داشتند در کوه و جبل با نهایت سختی و سرما می گذراندیم. معصومی گفت بروم به آغل و به اصطبل سر بزنم و قدری علوفه ی خشک به گوسفندها بدهم و برگردم. به او گفتم زود برگرد که چای دم کشیده. هنوز چای در فنجان نیمه پر بود که صدای باز شدن در را شنیدم. ناگهان چند مرد ناشناس که سر و صورت خود را با پارچه پوشانده بودند به طرف من آمدند، بازوها و دست های مرا گرفتند و از زمین بلند کردند. فریاد زدم محمّدحسین، محمّدحسین کجایی؟ یکی از آنها گلویم را فشار داد، به آرامی گفتم دو فرزند صغیر دارم که منتظرند که برای آنها فردا نان به بیرجند ببرم، من که به شما بدی نکرده ام، شما را به خدا به بچّه هایم رحم کنید، به شوهرم آزار نرسانید. مرا محکم نگه داشته بودند که یک نفر از اتاق خارج شد و طنابی با خود آورد… مرا طناب پیچ کردند. التماس می کردم، به تمام اولیا و انبیا قسم می دادم. مرا در دهلیز کنار دیوار خواباندند، دری چوبی و سنگین که بالای بام خانه بود روی من گذاردند. با خود می گفتم چرا اینها این کار را می کنند. بیرون رفته بتّه و هیزم آوردند و روی تخته ریختند و تمام نفت چراغ گرد سوز و چراغ والر را روی در ریختند که فهمیدم مرا زنده زنده می خواهند بسوزانند. یک حالت تسلیم و رضا و توجّه در قلبم پدید آمد که روحم را به اهتزاز درآورد.با صدای رسا فریاد می زدم یا بهاءالله، به فریادم برس… طناب ها از شعله ی آتش نرم شد، من خود را از شعله های آتش بیرون کشیدم و عریان، کت شوهرم را پوشیدم و به منزل همسایه دویدم. استخوانهای دست هایم فقط پیدا بود،😭 شرح حال خود را گفتم که بچّه های همسایه وحشت کنان گریستند. همسایه از ترس قدمی برنداشت و خود دویدم و نیمه سوخته و بریان به آتش در گودالی رسیدم که دانستم محبوبم، شوهرم را در آتش سوزانده اند …خبر به داماد آنها رسید و حوّا، دخترحامله، به کمک عدّه ای مادرش را به بیمارستان رسانید که پس از شش روز مداوا روح مقدّسش به ملکوت ابهی صعود نمود. جسد شریف او به آداب امری در قریه ی نوک در جوار مرقد شوهرش مدفون شد. شکّرنسا صحراگرد بنت حبیب الله اهل سیکان در سوم خرداد ۱۳۰۳ بدنیا آمده بود، او بهائی زاده بود و در روز هشتم آذر ۱۳۵۹ به شرحی که گذشت به ملکوت ابهی صعود نمود.تلخیص و اقتباس از نوشته ی جناب آقای موهبت الله هائی.عندلیب شماره ی ۱۳ زمستان ۱۳۶۳پروازها و یادگارها، صفحه ۵۱، تألیف ماه مهر گلستانه