نقد های سینمایی

یاد سینما هم  بخیر   تمام سرگرمی ما بعد از ظهر  های روز خوب جمعه رفتن به سینما و دیدن  دو فیلم  با یک بلیط بود  آنهم هر هفته   اکثر موضوعات فیلم ها  وسترن بود و  بر سر جنگهای داخلی امریکا بود  جایی در نقد ابن فیلم ها نوشته بود

فیلم شروع میشد کلینت ایستوود با همان لباس های معروف و استیل خاص خودش، وارد شهری میشود. زورگویی دو گاوچران به یک مرد و فرزند خردسالش از همین ابتدا نشان دهنده این است که در این شهر خبری از عدالت نیست! 

خبری از کلانترها و مارشال های گردن کلفت نیست. اینجا اسلحه حرف اول و آخر را میزند. بیوه زن ها و مغازه های بسته و تعطیل شده اینجا، در نگاه اول نظر هر کسی را جلب میکند. از مهمان تازه وارد به شهر سن میگل، با گلوله استقبال میشود…

تنها یک ناقوس زن کلیسا و یک تابوت ساز در این شهر کار می کنند که هر دو به کفن و دفن افراد مشغولند! کافه متروکه ای هم در شهر وجود دارد که مرز میان دو طرف شهر است. با وجود اینکه کاباره شهر بسیار سوت و کور و مرده ای است، اما درآمد خیلی زیادی را کسب میکند.

اما این پول فقط برای دو مرد حکم فرمای این شهر و افراد آنهاست. در غرب وحشی برای مدت بسیار زیادی مشروب و اسلحه بزرگترین تجارت خلافکاران بود

. سن میگل به سبب اینکه در نزدیکی مرز واقع شده، از این تجارت به خوبی بهره می برد. در دوره ای که جنگ میان جنوب و شمال قاره آمریکا در جریان بود بسیاری از گانگسترها به قانون شکنی عادت کرده بودند در زمانی که هنوز آمریکا تبدیل به این آمریکا نشده بود، دو قشر بزرگ، تشکیل دهنده اصلی این کشور بودند. در جنوب ایالت هایی با مردمانی تندخو و مکزیکی که از نسل سرخپوستان بودند

 و به ایالت های برده معروف بودند و در شمال و همچنین شرق، ایالت هایی با مردمانی که از نسل تاجران و استعمارگران بریتانیایی بودند و به یانکی ها شهرت داشتند.

در زمانی که قانون برای این کشور هنوز معنا پیدا نکرده بود، ایالت های جنوبی برده داری می کردند و از برده های آفریقایی به رایگان بهره می بردند. اما ایالت های شمالی که اندکی پیشرفته تر بودند، در صدد قانون مند شدن بودند. 
آبراهام لینکلن رئیس جمهور ایالت های شمالی بود و جفرسون دیویس رئیس جمهور یازده ایالت جنوبی بود. این یازده ایالت علاقه ای به قانون ترک برده داری نداشتند

 به همین علت، میان این دو قشر، جنگ سختی در گرفت. ایالت های شمالی با یونیفرم های سرمه ای و ایالت های جنوبی با یونیفرم های خاکستری تجهیز شده بودند.

در طی این جنگ خون زیادی ریخته شد اما سود اصلی را خلافکاران و گانگستر ها بردند. آن ها که به دور از جنگ در پی دزدی و تجارت غیر قانونی بودند، توانستند

دوره ای را در تاریخ رقم بزنند که ما امروزه آنرا با نام وسترن میشناسیم.

در سال 1864 ایالت های شمالی توانستند که پایتخت جنوبی ها، ریچموند را فتح کنند. جنرال لی که فرماندهی نیرو های نظامی جنوبی ها را بر عهده داشت، به علت نداشتن مهمات و سرباز به اندازه کافی، بالاخره در 9 آوریل 1865 تسلیم شد و جنگ به سود یانکی ها پایان یافت.
پس از موفقیت فیلم (یک مشت دلار 1964)، فیلم (به خاطر چند دلار بیشتر 1965) ساخته شد و سپس چهارمین فیلم برتر تاریخ، یعنی فیلم (خوب، بد، زشت 1966) ساخته شد که با گذشت 46 سال، هنوز هم نماد اصلی ژانر وسترن است

. یک مشت دلار فیلمی است که لوکیشن زیادی ندارد و تمام اتفاقات فیلم، در یک شهر مرزی به وقوع می پیوندد.بازی کلینت ایست وود که شهرت خود را با بازی در سینمای وسترن به دست آورده است

، https://www.google.com/url?sa=t&source=web&rct=j&url=http://naghdefarsi.com/title/a-fistful-of-dollars/&ved=2ahUKEwjb3tSQyabtAhUBF1kFHV_PCMIQFjABegQIFRAB&usg=AOvVaw3_J18O4kRvNaCNFMST_OhW

فرزانه تأییدی پس از انقلاب نیز در فیلم «میراث من، جنون» ساخته مهدی فخیم‌زاده بازی کرد، اما از اوائل دهه ۶۰ دیگر اجازه فعالیت پیدا نکرد و از وزارت فرهنگ نیز که در استخدام رسمی آن بود، بدون ذکر دلیل اخراج شد.
فرزانه تأییدی بعدها گفت که مشکل حکومت با او، بهائی بودن پدرش بود که جمهوری اسلامی حق‌وحقوقی برای آن‌ها قائل نیست.خانم تأییدی در سال ۱۳۶۵ پس از ناکامی در پس گرفتن گذرنامه و اخذ اجازه خروج از کشور، از مرز زمینی سیستان و بلوچستان از ایران خارج شد و با از سر گذراندن ماجراهای بسیار خودش را به لندن رساند.

سال‌ها بعد بازی فرزانه تأییدی در فیلم جنجالی «بدون دخترم، هرگز» نام او را دوباره بر سر زبان‌ها انداخت و واکنش تند رسانه‌های رسمی جمهوری اسلامی را نیز برانگیخت.

سال ۱۳۷۳ روزنامه بریتانیایی ایندیپندنت در گزارشی اختصاصی نوشت که وزارت اطلاعات ایران تصمیم داشته است با استخدام یک تروریست از «ارتش جمهوری‌خواه ایرلند» او، ابوالحسن بنی‌صدر و جواد دبیران را ترور کند.

این ترور انجام نشد و مقام‌های جمهوری اسلامی نیز واکنشی به این گزارش روزنامه ایندیپندنت نشان ندادند.

فرزانه تأییدی در سال‌های اقامتش در بریتانیا با همسرش  بهروز به‌نژاد و  دیگر بازیگر قدیمی سینما و تئاتر ایران، زندگی می‌کرد

و چرا در این سال‌های آخر این‌قدر گوشه ‌نشین شده بود؟از نظر روحی و این‌ها، چندان علاقه‌ای نداشت. وقتی متوجه شد مردم کناره‌گیری می‌کنند به خاطر این که احتمال می‌دادند برایشان خطر داشته باشد.
برای فیلم مستندی که داشت درباره او ساخته می‌شود در ایران، از مسعود کیمیایی گرفته تا فخیم زاده، همه از نظر دادن راجع به فرزانه بخاطر بهائی بودن سر باز زدند. تنها کسی که نظر داد، سیروس الوند بود و یکی دیگر از دوست‌هایمان، اکبر زنجان‌پور. بقیه همه کنار کشیدند.

https://www.radiofarda.com/a/berouz-behnejad-iv-on-farzaneh-taeidi/30543842.html،

،،https://ataizizseler.com/2021/03/14/%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%aa%d8%a7%d8%a6%db%8c%d8%af%db%8c/


فرزانه تأییدی پس از انقلاب نیز در فیلم «میراث من، جنون» ساخته مهدی فخیم‌زاده بازی کرد، اما از اوائل دهه ۶۰ دیگر اجازه فعالیت پیدا نکرد و از وزارت فرهنگ نیز که در استخدام رسمی آن بود، بدون ذکر دلیل اخراج شد.
فرزانه تأییدی بعدها گفت که مشکل حکومت با او، بهائی بودن پدرش بود که جمهوری اسلامی حق‌وحقوقی برای آن‌ها قائل نیست.خانم تأییدی در سال ۱۳۶۵ پس از ناکامی در پس گرفتن گذرنامه و اخذ اجازه خروج از کشور، از مرز زمینی سیستان و بلوچستان از ایران خارج شد و با از سر گذراندن ماجراهای بسیار خودش را به لندن رساند.

سال‌ها بعد بازی فرزانه تأییدی در فیلم جنجالی «بدون دخترم، هرگز» نام او را دوباره بر سر زبان‌ها انداخت و واکنش تند رسانه‌های رسمی جمهوری اسلامی را نیز برانگیخت.

سال ۱۳۷۳ روزنامه بریتانیایی ایندیپندنت در گزارشی اختصاصی نوشت که وزارت اطلاعات ایران تصمیم داشته است با استخدام یک تروریست از «ارتش جمهوری‌خواه ایرلند» او، ابوالحسن بنی‌صدر و جواد دبیران را ترور کند.

این ترور انجام نشد و مقام‌های جمهوری اسلامی نیز واکنشی به این گزارش روزنامه ایندیپندنت نشان ندادند.

فرزانه تأییدی در سال‌های اقامتش در بریتانیا با همسرش  بهروز به‌نژاد و  دیگر بازیگر قدیمی سینما و تئاتر ایران، زندگی می‌کرد

.https://ataizizseler.com/2021/03/14/%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%aa%d8%a7%d8%a6%db%8c%d8%af%db%8c/

فیلم قدیمی سرخپوست ها
روحش شاد پرویز فنی زاده در نقش داود در این فیلم و بازي فني‌زاده به نقش آقاي حكمتي (رگبار) و اسماعيل (تنگسير) يكي از ويژگي‌هاي بارز او را نشان داد: نگاه نافذ. بسياري او را با همين نگاه نافذ ستودند. او سپس به ايفاي نقش‌ در فيلم‌هاي گوزن‌ها (مسعود كيميايي1354) و بوف كور (كيومرث درم بخش، 1354) پرداخت.

پرویز فني‌زاده هم چنين در دو مجموعه تلويزيوني دايي جان ناپلئون (ناصر تقوايي، 1354) به نقش«مش قاسم» و سلطان صاحبقران (علي حاتمي، 1355) در نقش « مليجك » استعداد خود را نشان داد.

او در فیلم‌های دیگری چون غريبه (شاپور قريب، 1351) شام آخر (شهيار قنبري، 1355) جمعه (كامران قدكچيان، 1356) سرخ پوست‌ها (غلام حسين لطفي، 1357) ، باغ بلور (ناصر محمدي، 1357) قدغن (عليرضا داود نژاد، 1357) و اعدامي (محمد باقر خسروي،1360) نیز بازی کرد که با مرگش  رضا كرم رضايي نقش او را در فیلم  اعدامی بر عهده گرفت.

فنی زاده پنجم اسفند ۱۳۵۸ درگذشت. دختر او دنیا فنی زاده نیز بازیگری و کاردر سینما وتاتر و تلویزیون را از پدرش به ارث برد و با بازی  وعروسک گردانی کلاه قرمزی نامش را برجسته ساخت.

دنیا فنی زاده در سن ۴۹ سالگی به دلیل ابتلاء به سرطان درگذشت.

ايرن می گويد آن زمان سينماها در تسخير فيلم های ايتاليايی بود و مردم برای ديدن فيلم های سيلوانا منگانو و سوفيا لورن سر و دست می شکستند. با نمايش فيلم قاصد بهشت، برای مدتی فيلم های ايتاليايی از رونق افتاد. استقبال از فيلم به حدی بود که اکثر سينماها به اجبار دو نوبت بيشتر فيلم را نمايش می دادند.

او درباره نقش های سينمايی اش می گويد “بازيم در نقش های مختلف متفاوت بود. هر نقشی برايم ويژگی خودش را داشت و سعی می کردم زن هايی را که نقش شان را بازی می کردم، درک کنم. سير در احوال اين زنها و مطالعه در باره آنها برايم خيلی جالب بود. به خصوص که هميشه می گفتم من به علاوه يک زن ديگر، يک تکامل است.”

او همه کارهای سينمايی اش را خوب ارزيابی می کند و به راحتی حاضر نيست يکی از فيلم ها و نقش هايی را که ايفا کرده بر ديگری ترجيح بدهد يا بگويد کار کردن با کدام کارگردان برايش مهم بوده است. اما بالاخره از فيلم های بلوچ، برهنه تا ظهر با سرعت، محلل و خروس نام می برد و روی فيلم خروس از نظر نقش متفاوتی که داشته، تاکيد دارد.

از‌فیلم زیبا و دیدنی ✔️(( #غلام_ژاندارم ))✔️ فیلمی به کارگردانی #امان_منطقی و نویسندگی #سهیلا_نصر محصول سال : ۱۳۵۰  #

irajghaderi#manoto#cinema#tv

#فیلم_فارسی#تونل_زمان#فیلم_قدیمی#ایرج_قادری#داش_غلام#ناصرملک_مطیعی#ایرجی_ها#فیلم#قدیمی#سینما_قدیم#سوپراستار#ایرج_قادری_اسطوره_سینما#تهران_قدیم#منوتو#جاویدشاه#مرجان#سینمای_قبل_از_انقلاب#هنرمندان#کارگردان#بازیگر#سکانس_برتر#تلویزیون

و در پایان قسمت اول یادی کنیم از

فریدون فروغی در نهم بهمن ماه ۱۳۲۹ خورشیدی در محله سلسبیل تهران متولد شد. پدرش فتح‌الله کارمند ادارهٔ دخانیات بود و در تنهایی خود به سرودن شعر و نواختن تار می‌پرداخت. خانوادهٔ پدری او از ملاکان بزرگ نراق بودند. در ابتدا از جانب پدر نام فرهاد برای او انتخاب شد ولی با خواست پدربزرگ نام او به فریدون تغییر یافت. او آخرین فرزند خانواده بود که سه خواهر بزرگتر از خود به نام‌های پروانه، عفت و فروغ داشت. در سال ۱۳۳۵ و در شش‌سالگی، تحصیل را آغاز کرد و عاقبت در سال ۱۳۴۷ مدرک دیپلم علوم طبیعی را گرفت و پس از آن دیگر تحصیل را رها کرد. وی موسیقی را بدون داشتن استاد و با توجه به علاقه‌ای که به موسیقی راک و به‌خصوص آثار ری چارلز داشت، با تمرین می‌آموخت.

دههٔ چهل و اجرا در کافه‌ها

ویرایش

درسن ۱۶ سالگی، با همراهی گروهی نوازنده موسیقی را به صورت جدی شروع می‌کند و در مکان‌های مختلف به اجرای ترانه‌ها و آهنگ‌های غربی معروف آن روزگار و به خصوص موسیقی بلوز می‌پردازد و تا سن ۱۸ سالگی فعالیت خود را به همین صورت ادامه می‌دهد. در این دوران است که پس از یک شکست عشقی مدتی از موسیقی دست می‌کشد، اما پس از این مدت کوتاه کناره‌گیری، در سال ۱۳۴۸ صاحب کاباره کازابایشیراز از فروغی و همراهانش برای اجرا در آن مکان دعوت می‌کند (در  زمان سفر فروغی به شیراز و همکاری‌اش با کازابا، اوایل دههٔ پنجاه و هم‌زمان با انتشار موسیقی فیلم تنگنا مشخص شده‌است که به احتمال نزدیک به یقین صحیح نیست). در اواخر دههٔ چهل، او به خوانندهٔ بلندآوازهٔ کلوپ‌های شبانه تهران قدیم و ستارهٔ صحنهٔ کافه‌های معروفی چون مارکیز و کاکوله بدل شد.

دههٔ پنجاه و شهرت

ویرایش

در سال ۱۳۵۰، خسرو هریتاش، کارگردان فیلم آدمک در تلاش برای پیدا کردن خواننده‌ای تازه‌نفس بود که فریدون فروغی به او معرفی می‌گردد و با یک‌بار زمزمه کردن ترانه‌ها، خسرو هریتاش متوجه می‌شود که شخصی را که به دنبالش بوده یافته‌است. در نتیجه، دو ترانه به نام‌های «آدمک» و «پروانهٔ من» را با موسیقی تورج شعبان‌خانی و اشعار لعبت والا، برای فیلم هریتاش اجرا می‌کند. پس از اکران فیلم، صفحه‌های ۴۵ دور این دو ترانه، درصفحه‌فروشی‌های معروفی چون آل کوردوبس، پاپ، دیسکو، بتهوون و پارس عرضه می‌گردد. این دو ترانه گل می‌کند و بر سر زبان‌ها می‌افتد و فریدون فروغی به شهرت می‌رسد. گرچه در آن زمان به او خرده می‌گرفتند که صدای فرهاد را تقلید می‌کند اما همین باعث شد تا دیگر زیر سایهٔ نام خوانندهٔ محبوبش ری چارلز قرار نگیرد.

بعد از گذشت مدتی، فرشید رمزی – کارگردان نمایش تلویزیونی شش و هشت – با فریدون فروغی قرارداد می‌بندد و فروغی در سال ۱۳۵۱ بعد از پنج‌سال مشابه‌خوانی آثار ری چارلز را کنار می‌گذارد. این همکاری باعث تولد آثاری چون «زندون دل» و «غم تنهایی» با اشعاری از آرش سزاوار و آهنگسازی ویلیام خنو می‌گردد که اولی، فروغی را تبدیل به هنرمندی صاحب سبک می‌کند. فتنهٔ چکمه پوش ساختهٔ همایون بهادران دومین فیلم سینمایی بود که فروغی در سال ۱۳۵۱ برای تیتراژ آن ترانه‌ای را به همین نام اجرا کرد. در همین سال توسط یکی از دوستانش با گلی فتوره‌چی آشنا می‌شود و با او ازدواج می‌کند.

در سال ۱۳۵۲، تنگنا ساختهٔ امیر نادری با ملودی‌های شورانگیز و تکان‌دهندهٔ منفردزاده، صدای فروغی را بر تیتراژ داشت. در همان سال چندین ترانه را اجرا می‌کند که شاخص‌ترین آن‌ها «نماز» (یا «نیاز»)است، با شعری از شهیار قنبری و موسیقی منفردزاده؛ ترانه‌ای که منجر به بازخواست هر سه نفر از طرف ساواک می‌گردد. او ترانهٔ «هوای تازه» را در همین سال در برنامهٔ تلویزیونی رنگارنگ اجرا می‌کند و همچنین در همین سال است که به درخواست فرزان دلجو ترانه‌ای را برای فیلم یاران (با بازی و کارگردانی دلجو) اجرا می‌کند.

در سال ۱۳۵۳، فروغی به علت عدم تفاهم با همسرش از وی جدا می‌شود. در همین سال ترانهٔ «همیشه غایب» را با شعری از شهیار قنبری، موسیقی ویلیام خنو و تنظیم واروژان اجرا می‌کند (این ترانه، پیش‌تر با شعری از ویلیام خنو و با نام «ماهی خسته» اجرا شده بود). او که رفته‌رفته به هنرمند باتجربه‌ای تبدیل می‌شد، اقدام به جمع‌آوری آثار خود می‌نماید و اولین آلبوم خود را با نام زندون دل به بازار عرضه می‌کند. دومین آلبومش را با نام یاران در سال ۱۳۵۴ به بازار عرضه می‌کند و در همین سال به علت اجرای ترانهٔ «سال قحطی» از طرف حکومت شاهنشاهی به مدت دو سال از فعالیت منع می‌شود. در سال ۱۳۵۶، پس از اعلام فضای باز سیاسی توسط حکومت، فروغی بعد از دو سال ممنوعیت کاری سومین آلبوم خود را با نام سال قحطی به بازار عرضه می‌کند. در بهمن ماه همین سال، پدرش در اثر بیماری ذات‌الریه از دنیا می‌رود.
ویکی پدیا
شمارکثیری از مردمان مذهبی و متعصب اصلا سینما را مکانی نجس و ناپاک میدانستند و به آن وارد نمیشدند. محسن مخملباف و ابراهیم حاتمیکیا و گروهی از فیلمسازان مذهبی بعد انقلاب در خاطراتشان ذکر میکنند که در دورۀ نوجوانی به دلیل بارآمدن در خانوادههای سنتی، جزء همین گروه از مردم بودهاند.

فیلمهای تجاری زمان شاه در حد طرح و ایده باقی نماند و تعدادی از آن فیلمها عینا و موبه مو بازسازی شدند
برای تماشای فیلم های بینظیر

#Taizz   

https://www.youtube.com/channel/UCmyV…

بهترین فیلمهای
شهناز تهرانی 👇 https://www.youtube.com/watch?v=TOySH… بهترین فیلمهای بهمن مفید 👇 https://www.youtube.com/watch?v=1au6D… بهترین فیلمهای دهه پنجاه 👇 https://www.youtube.com/watch?v=6m9Aj… فیلمهای منتخب این هفته تماشاگران👇 https://www.youtube.com/watch?v=SGImf… Top watched playlists:👇 بهترین فیلم های دهه چهل

ستاره ای که خاکستر شد

معصومه خاکیار: ستاره ای که خاکستر شد
کمتر کسی نام این زن را شنیده است. او چهره ای گمنام و فراموش شده در تاریخ سینمای ایران و ستاره ای بود که مدتی در آسمان بی ستاره سینمای ایران درخشید و زود غروب کرد: معصومه خاکیار، ستاره فیلم های فارسی در دهه سی و از نخستین بازیگران زن در سینمای ایران که در سن 21 سالگی خود را به آتش کشید و خاکستر شد.

اطلاعات زیادی از زندگی معصومه خاکیار در دست نیست. درباره او گفته اند که دختر با استعداد آذربایجانی بود و هنگامی که به تهران آمد فارسی نمی دانست اما با این حال به خاطر استعداد و زیبایی اش، در تماشاخانه های تهران به بازیگری پرداخت. او در سینما نیز به زبان آذری حرف می زد و مهین بزرگی به جای او دوبله می کرد. معصومه، تنها در سه فیلم فارسی بازی کرد: «مستی عشق»، «گل نسا» و «مشهدی عباد».

طغرل افشار، منتقد سرشناس فیلم دهه سی در کتاب «در کمان رنگین سینما»، درباره او و خودکشی اش نوشت:

“معصومه یکی از ستارگان درخشانی بود که اگر به هنر و استعداد او توجه شده و تحت تعلیمات لازمه پرورش می یافت، یکی از بزرگ ترین هنرپیشگان عالم سینما می شد. مرگ او یک ضایعه اسف انگیز برای سینما در ایران و هنرمندان سینما و تئاتر به شمار می رود. او در نتیجه محرومیت ها و فشارهای مادی و معنوی و نارضایتی های خانوداگی که همواره در خانواده های ایرانی وجود داشت، تصمیم گرفت دست از این جهان بشوید و دست از جهان شست. او در آخرین لحظه زندگی با نهایت شهامت و فداکاری اعلام کرد که هیچ کس در این قضیه دخالتی نداشته است. درود به روان پاک معصومه خاکیار. سینمای ایران هیچگاه نام این ستاره هنرمند را فراموش نخواهد کرد.”

اما طغرل افشار اشتباه کرده بود. سینمای ایران به سرعت و خیلی زودتر از آنچه که طغرل افشار فکر می کرد، معصومه خاکیار را از یاد برد. یادش گرامی باد.

https://www.google.com/url?sa=t&source=web&rct=j&url=http://jahed.malakut.ws/archives/2012/09/post_245.html&ved=2ahUKEwj_y6vo0qTvAhVmpVkKHR6ICLEQFjAOegQIFxAC&usg=AOvVaw26TgFFrVe4hquprStYOoyQ

آنتونی الیور اسکات، دبیر نقد فیلم نیویورک تایمز، چندین سال پیش قصد کرد تاریخ مختصری برای بوسه‌ها در سینما بنویسد و برود پی کارش. او نوشت، اما پس از انتشار، چند بار ناچار به افزودن «تصحیح» در انتهای مطلب خود شد.
نخستین بوسه‌های سینما همیشه تاریخ‌ساز بوده‌اند، اما این‌ها اغلب به معنای دقیق کلمه صرفا «تاریخ‌ساز» محسوب می‌شوند و ارزش دیگری ندارند. به این معنا که پس از گذشت سال‌ها از بطن رویدادی در اغلب موارد بی‌اهمیت در زمان خود، قابلیت استخراج یک «تاریخ» برای اکنون ما امکان‌پذیر می‌شود. گاهی اوقات این اکنون الزاما ارتباط صحیح و معناداری با گذشته ما بر قرار نمی‌کند. تلویزیون فارسی بی بی سی از تاسیس تا امروز خطاهای بسیاری در معرفی نخستین‌ها و آخرین‌ها و بهترین‌ها و برترین‌ها و تنهاترین‌ها و قس علی هذا در عرصه فرهنگ و هنر داشته است. از خطا در معرفی اولین نقال زن در ایران تا گزارش نخستین بوسه سینمای ایران و مثال‌های دیگری از این دست. این یادداشت نه برای غلط‌گیری و فضل‌فروشی است و نه ارتباطی با امتداد لوس‌بازی‌های ۶ جولای، یعنی روز جهانی بوسه دارد، اگر مناسبتی برای این یادداشت ضروری باشد، تنها یادآوری یک نام در تاریخ سینمای ایران است.
بی بی سی فارسی، چند سال پیش گزارشی از سکانس پایانی فیلم چهارراه حوادث (ساموئل خاچیکیان، ۱۳۳۳) با بازی ویدا قهرمانی و ناصر ملک‌مطیعی، به همراه مصاحبه‌ای با ویدا قهرمانی درباره اولین بوسه سینمای ایران پخش کرد. از آن زمان هر سال یک شب قبل از روز جهانی بوسه، آن ویدئو در فضای مجازی دست به دست می‌شود. ویدا قهرمانی در آن مصاحبه خاطراتی از جنجال‌های پس از نمایش فیلم نقل می‌کند، در حالی‌که پس از سال‌ها تنها مصاحبه تلویزیونی طرف دیگر ماجرا، یعنی ناصر ملک‌مطیعی در ایران را از روی آنتن حذف کرده‌اند. اگر بوسه‌ای در سایر فیلم‌های از میان رفته دهه بیست و سی موجود نباشد، قریب به یقین این – به اصطلاح – تابوشکنی، که با توجه به اکران فیلم‌های اروپائی و آمریکائی در ایران اهمیت چندانی هم ندارد، پیش از چهارراه حوادث، بی‌هیچ هیاهوئی در فیلم گلنسا (سرژ آزاریان، ۱۳۳۲) و توسط معصومه خاکیار و هوشنگ سارنگ رخ داده است. اما این بوسه برای معصومه خاکیار هرگز خوش یمن نبود و بعد از آن دیگر کسی او را نه بر پرده سینما ندید.
معصومه خاکیار، بازیگر نقش گلنسا، اهل آذربایجان بود. او اواخر دهه ۱۳۲۰، در سن ۱۷ سالگی به همراه مادر و خواهر کوچک خود به تهران می‌آید و ضمن آموختن زبان فارسی نقش‌های کوچکی در تئاترهای تهران بازی می‌کند. او برای نخستین بار در فیلم مستی عشق (اسماعیل کوشان، ۱۳۳۰) بازی می‌کند، پس از آن، صمد صباحی برای فیلم مشدی عباد (۱۳۳۲)، نقش گلناز در فیلم را به معصومه خاکیار می‌دهد و سرانجام کارنامه بازیگری او با فیلم گلنسا به پایان می‌رسد. او چند ماه پس از اکران فیلم گلنسا، در شب ۴ اسفند ۱۳۳۲، در سن ۲۱ سالگی، خود را آتش می‌زند، در بیمارستان سینا از دنیا رفته و در گورستان مسگرآباد دفن می‌شود.
درباره علل خودکشی او نشریات آن زمان گمانه‌زنی‌های گوناگون دارند، برخی از فشارهای سنتی خانواده نوشته‌اند، برخی به روال همیشگی شایعات زرد، ناکامی در روابط عاطفی را انگیزه خودکشی ذکر کرده‌اند. عده‌ای هم دلیل خودکشی را مخالفت همسرش با ادامه کار معصومه خاکیار در سینما. با این حال یک نکته دیگر جز نخستین بوسه در شخصیت معصومه خاکیار اهمیت دارد و آن ازدواج او با مهدی محبوبیان است. هوشنگ محبوبیان و مهدی محبوبیان از فرزندان بنیامین محبوبیان باستان‌شناس مشهور بودند. آن‌ها کار خود را با تجارت چوب آغاز کردند، اما چند سال پس از خودکشی معصومه خاکیار، با تاسیس یک گالری در نیویورک، به یکی از مشهورترین مجموعه‌داران و )بنا به روایاتی) سارقان آثار باستانی ایران تبدیل شدند.
روزنامه کیهان در سال ۱۳۶۴ گزارشی مفصل از مصادره اموال خانواده محبوبیان منتشر می‌‌کند که روشن است دست کم پس از این تاریخ آن‌ها دیگر به ایران نیامده‌اند. با گزارش کیهان در سفری با ماموران استرداد اموال دادستانی تهران، به خانه مهدی محبوبیان و برادرش می‌رویم که از درون کمد بزرگ اتاق سرایدار، دری به انبار پر از اشیاء عتیقه و سکه‌های طلا و مجسمه‌های جواهرنشان باز می‌شود!
نه این خانه‌، و نه ده‌ها خانه دیگر محبوبیان، هیچ خاطره‌ای از معصومه خاکیار را در خود ندارد، او نه برای رسانه‌های سینه چاک نوستالژی، از تپش زیبای امیرقاسمی تا تماشای فاخر بی بی سی فارسی ارزش مصادره نداشته است. او به شکل غریبی از یادها رفته، نه کار او بر پرده سینما جنجال می‌کند؛ نه اسمی از او در زندگینامه همسر ثروتمندش هست؛ و نه حتی لا به لای مطالب کسانی که در باب سینمای ایران ترهاتی تفت می‌دهند، یادی از معصومه خاکیار می‌شود.
این فراموشی از بی‌حافظگی نیست. مشکل اینجاست که هیچ نشریه‌ای در آن زمان، شایعه و یا نسبتی میان بی‌پروائی معصومه خاکیار در فیلم گلنساء و خودکشی او برقرار نمی‌کند، زیرا در سال ۱۳۳۲ که معصومه خاکیار خودسوزی می‌کند، تماشای بوسه در فیلم‌ها به اهمیت سال ۱۳۳۳ نبوده است. این‌که چرا آن بوسه تا این اندازه مهم شده که یک گزارش غلط درباره آن مدام در فضای مجازی دست به دست می‌شود، به جای خود پرسشی دیگر است. پرسشی که پاسخ به آن، دلیل ۱۴ هزار بار به اشتراک‌گذاشتن و ۲۰ هزار بار لایک‌شدنِ فوتوشاپ نقاشی بوسه گوستاو کلیمت بر ویرانه‌ای در سوریه را هم در خود دارد. پاسخ کوتاه‌ است: بوسه‌شوئی. بوسه‌شوئی نکبت روزگار عسرت و فراموشی و جعل.
یاداداشت ها .. نخستین بوسه در سینمای ایران را به اشتباه در سکانسی از ویدا قهرمانی و ناصر ملک مطیعی میشناسند. اما پیش از آن هم بوسه‌ ای در سینمای ایران بوده. بوسه‌ای که برای بازیگر آن خوش یمن نبود.
معصومه خاکیار و هوشنگ سارنگ نخستین بوسه سینمای ایران را در فیلم گلنسا (1332) رقم زدند. چند ماه بعد از اکران این فیلم، معصومه خاکیار در 21 سالگی، در 4 اسفند 32 خود را آتش زد و درگذشت. دلیل خودکشی او مشخص نیست، عده ای فشار خانواده بر او را دلیل خودکشی میدانند و عده ای دیگر مخالفت همسر برای ادامه بازیگری. معصومه خاکیار در 3 فیلم مستی عشق (1330) مشدی عباد (1332) و گلنسا (1332) ایفای نقش کرده بود.

مشرق الاذکار نیلوفر آبی

تمام مشرق الاذکارهای بهائی در سراسر عالم درب هایش بر روی همه مردم از هر دينی که باشند باز است.و در آنها موعظه نميشود – مناسک مذهبی اجرا نميگردد
و ملّا و کشيش ندارد.
در اطراف عالم در بيش از ۱۲۰ کشور تا بحال زمينهائی برای ساختن مشرق الاذکار خريداری شده است و بالمآل هر جامعه محلّی يک عبادتگاه خواهند داشت که مانند مشرق الاذکار عشق آباد کانون حيات جامعه و مرکز خدمات انسانی و اجتماعی و تربيتی خواهند شد.

معبد بهائی در دهلی نو پایتخت هندوستان در سال 1986 تکمیل شد و به عنوان امّ المعابد شبه قاره هند شناخته شد. این بنا جوایز بی شماری را در هنر معماری به خود اختصاص داده است. طراح این بنا مهندس ایرانی، به نام فریبرز صهباء می باشد. او این معبد را از شکل گُل لوتوس (نیلوفر آبی) الهام گرفت به طوری که در این بنا از 27 سنگ مرمر مستقل و ایستاده که در خوشه های سه تایی قرار گرفته اند تشکیل شده تا 9 وجهی بودن آن را ایجاد نمایند.

9 دروازه ورودی به تالار مرکزی باز می شود که ظرفیت آن بیش از 2500 نفر است. با ارتفاع بیش از 40 متر، پوشش این بنا با مرمرهای سفید می درخشد و مساحت آن بالغ بر 105 هزار متر مربع است. هزینه لازم برای خرید این مکان توسط

فردی به نام اردشیر رستم پور از حیدر آباد تامین شد که پس انداز همه عمر خود را در سال 1953 بدین منظور وقف خرید این زمین کرد.

پس از افتتاح این معبد برای بازدید عموم در سال 1986 در دهلی نو، در سال 2002 این معبد بیش از 50 میلیون بازدید کننده را جذب کرده
و تبدیل به یکی از پر بیننده ترین ساختمان های جهان شده است به طوری که تعداد بازدید کننده های آن از ساختمان های مشهوری نظیر برج ایفل و تاج محل نیز فزون تر بوده است. در تعطیلات دین هندو،
بیش از 150 هزار نفر از این مکان بازدید می کنند که سالانه در حدود 4 میلیون بازدید کننده دارد (حدود 13 هزار نفر در روز، یا 9 نفر در دقیقه).

این بنا به معبد لوتوس هم در بین بهائیان و هم غیربهائیان مشهور شده است. لوتوس یکی از نماد های فرهنگی مهم در آئین هندو، سیک ها و بودایی ها است
و در عقاید سیک ها، گلی است که به خدای آنها ، شیوا تقدیم شده است. فریبرز صهبا این نماد را به عنوان یک سمبول ملّی و بنابر خصلت منحصر به فرد این گل که در مرداب
ولی در نهایت پاکی
می روید،
انتخاب کرده است.

این بنای زیبا که شاهکار معماری یک معمار ایرانی در هندوستان می باشد،این ساختمان شگفت انگیز تا کنون جوایز بین‌المللی فراوانی را کسب کرده است. از جمله جایزه انجمن ساختمان‌های بتونی آمریکا به عنوان ظریف‌ترین ساختمان بتونی جهان را دریافت کرده است، معبد نیلوفر آبی از ۲۷ گلبرگ تشکیل شده است. این بنا ۹ طرف دارد که هر یک از ۹ طرف، ۳ گلبرگ دارد. ارتفاع این بنا حدود ۲۷ متر است و قطر ساختمان ۷۰ متر است که در زمینی به مساخت ۶۴ هکتار در نزدیکی کاخ ریاست جمهوری هندوستان قرار دارد. به معبد نیلوفر آبی، “مشرق الاذکار دهلی” نیز می‌گویند. سالن اصلی معبد نیلوفر آبی ظرفیتی گنجایش ۱۳۰۰ نفر را دارد. این ساختمان شامل ۲۷ گلبرگ است که از بتُن سفید ساخته شده و با سنگ مرمر سفید پوشیده شده این سنگ‌ها از یونان خریداری و در ایتالیا برش داده شده‌اند. این بنای عظیم یکی از هفت معبد مشرق اُلاذکار بهائیان است که در جهان ساخته شده است،

جاذبه گردشگری
https://giphy.com/gifs/bahai-shrine-in-india-Z3BEUVoKFnxE2rCNdZ

عدم دخالت بهائیان در امور سیاسی به معنی اطاعت از حکومت نیست و چه اگر که بود چیزی به اسم استقامت سازنده و
پاسخ بهائیان نبود استقامت امری ساده و راحت نیست

زمانی که با جانتان و مالتان و زندگی و حیثت خود باید از آنچه به آن اعتقاد دارید ایستادگی کنید و از آنچه از دست میدهید به فکر آنچه بدست می آورید باشید .استقامت بخشی از شخصیت و صفت یک فرد بهایی باید باشد تا بتواند در برابر سهمگین ترین تند باد وقایع ؛ مستقیم ایستادگی نماید ؛ هم مسلط باشد و هم با تواناییهای خود بتواند به زندگی ادامه دهد و ضربات وارده شدید را نه تنها تحمل کند که با سرور و شادی روحانی پذیرا باشد .
سایت #آئین #بهائی
#Taizzمعرفیکننده

قهرمانان مبارزه با حجاب پروین اعتصامی

در سال 1314 هجري شمسي كه رضاخان زنان را وادار به كشف حجاب كرد،«پروين» در سنين هجده سالگي در جشن فارغ‏التحصيلي خود سخنان ارزشمندي را در مدرسه دخترانه آمريكايي «ايران بيت ايل» برای اين اقدام ايراد نمود.

زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبود پیشه‌اش، جز تیره‌روزی و پریشانی نبود

زندگی و مرگش اندر کنج عزلت می‌گذشت

زن چه بود آن روزها، گر زآن که زندانی نبودکس چو زن اندر سیاهی قرنها منزل نکردکس چو زن در معبد سالوس، قربانی نبوددر عدالتخانه انصاف زن شاهد نداشتدر دبستان فضیلت زن دبستانی نبوددادخواهیهای زن می‌ماند عمری بی‌جوابآشکارا بود این بیداد؛ پنهانی نبودبس کسان را جامه و چوب شبانی بود، لیکدر نهاد جمله گرگی بود؛ چوپانی نبوداز برای زن به میدان فراخ زندگیسرنوشت و قسمتی جز تنگ‌میدانی نبودنور دانش را ز چشم زن نهان می‌داشتنداین ندانستن، ز پستی و گرانجانی نبودزن کجا بافنده میشد، بی نخ و دوک هنرخرمن و حاصل نبود، آنجا که دهقانی نبودمیوه‌های دکهٔ دانش فراوان بود، لیکبهر زن هرگز نصیبی زین فراوانی نبوددر قفس می‌آرمید و در قفس می‌داد جاندر گلستان نام ازین مرغ گلستانی نبودبهر زن تقلید تیه فتنه و چاه بلاستزیرک آن زن، کو رهش این راه ظلمانی نبودآب و رنگ از علم می‌بایست، شرط برتریبا زمرد یاره و لعل بدخشانی نبودجلوهٔ صد پرنیان، چون یک قبای ساده نیستعزت از شایستگی بود از هوسرانی نبودارزش پوشانده کفش و جامه را ارزنده کردقدر و پستی، با گرانی و به ارزانی نبودسادگی و پاکی و پرهیز یک یک گوهرندگوهر تابنده تنها گوهر کانی نبوداز زر و زیور چه سود آنجا که نادان است زنزیور و زر، پرده‌پوش عیب نادانی نبودعیبها را جامهٔ پرهیز پوشانده‌ست و بسجامهٔ عجب و هوی بهتر ز عریانی نبودزن، سبکساری نبیند تا گرانسنگ است و بسپاک را آسیبی از آلوده دامانی نبودزن چون گنجور است و عفت گنج و حرص و آز دزدوای اگر آگه ز آیین نگهبانی نبوداهرمن بر سفرهٔ تقوی نمیشد میهمانزآن که می‌دانست کآنجا جای مهمانی نبودپا به راه راست باید داشت، کاندر راه کجتوشه‌ای و رهنوردی، جز پشیمانی نبودچشم و دل را پرده میبایست اما از عفافچادر پوسیده، بنیاد مسلمانی نبودخسروا، دست توانای تو، آسان کرد کارورنه در این کار سخت امید آسانی نبودشه نمی‌شد گر‌در این گمگشته کشتی ناخدایساحلی پیدا از این دریای طوفانی نبودباید این انوار را پروین به چشم عقل دیدمهر رخشان را نشاید گفت نورانی نبوداختر چرخ ادبدر سال 1314 هجري شمسي كه رضاخان زنان را وادار به كشف حجاب كرد،«پروين» در سنين هجده سالگي در جشن فارغ‏التحصيلي خود سخنان ارزشمندي را در مدرسه دخترانه آمريكايي «ايران بيت ايل» برای اين اقدام ايراد نمود.«پروين اعتصامي» با نام «رخشنده اختر فروزان آسمان شعر و ادب ايران در 25 اسفند سال 1285 در شهر تاريخي و ادب‏پرور تبريز ديده به جهان گشود. وي تنها دختر خانواده بود و خانواده اعتصامي با داشتن سه فرزند پسر، ديگر صاحب دختر نشدند. پروين، با هوش و قريحه خدادادي كه با نظارت و آموزش پدر خويش (يوسف اعتصام‏الملك آشتياني) از خود بروز داد، بيش از برادران مورد توجه واقع گشت تا جايي كه مرحوم اعتصامي تصميم گرفت دختر خردسال را جهت آشنايي هرچه بيشتر با مفاهيم شعر و ادب به تهران بياورد؛ بخصوص كه همزمان با جريانات مشروطه‏طلبي در عصر قاجاريه، بازار شعر و ادبيات در عرصه مبارزات مطبوعاتي رونق خاصي يافته بود. پدر پروين براي پي بردن به علت پيشرفت دختر اديب و فرزانه اعتصام‏الملك، در ابتدا بايد با شخصيت ادبي پدر آشنا شد. پدر پروين، در 1253 در تبريز به دنيا آمد. در كودكي به فراگيري ادبيات عرب پرداخت و فقه، اصول، منطق، كلام و حكمت قديم را به خوبي فرا گرفت. آن مرحوم تلاش‏هاي قابل توجهي در علوم ادبي انجام داد نظير شرح «اطواق‏الذهب» جاراللّه‏ زمخشري، مفسّر معروف قرن پنجم هجري، تحت عنوان «قلائدالادب في شرح اطواق الذهب». تأليف كتاب «ثورة الهند» در باره انقلاب هند كه برگرفته

از افكار نو «مهاتما گاندي» رهبر استقلال‏طلب هند بود. تأليف و چاپ كتاب «تربيت نسوان» در امر حقوقِ از دست رفته زنان، آن هم زماني كه تعصب و كج‏انديشي در حق زنان ايراني، به ويژه زنان تبريز به اوج شدت و محنت رسيده بود. تأليف و نشر اين كتاب موجبات تلاش روزافزون را در راستاي ايجاد مدارس جديد دخترانه در تبريز فراهم ساخت … . از سويي ديگر يوسف اعتصامي به دليل احترام به ارزش‏هاي فرهنگ ايراني، با هزينه شخصي مبادرت به تأسيس چاپخانه حروفي در تبريز نمود و از مشكلات مربوط به چاپ سنگي كاست … .(1) سرايش شعر راجع به نحوه سرودن شعر توسط پروين اعتصامي قابل ذكر است كه شاعر در سن يازده سالگي به هنگام احساس استقلال و پاي‏بندي به ارزش‏هاي ملي و فرهنگي، اولين قطعه ادبي را به نام «اي مرغك» با الهام از مسمط مشهور علامه دهخدا با مضمون «اي مرغ سحر چو اين شب تار …» سرود: اي مرغك خرد ز آشيانه پرواز كن و پريدن آموز تا كي حركات كودكانه؟! در باغ و چمن چميدن آموز رام تو نمي‏شود 
زمانه رام از چه شدي؟! رميدن آموز منديش كه رام هست يا نه بر مردم چشم، ديدن آموز شو روز به فكر آب و دانه هنگام شب آرميدن آموز …(2) سخنراني پروين در باره تربيت زنان در سال 1314 هجري شمسي كه رضاخان زنان را وادار به كشف حجاب كرد و زماني كه برخي زنان ايراني به انواع مد لباس، آرايش سر و صورت و در برنمودن زيور و زينت روي آورده بودند، زماني كه مادران و زنان نجيب از بيم پذيرش تحميلي قانون كشف حجاب، در اندرون خانه‏ها از فرط غصه و اندوه جان مي‏سپردند، «پروين» در سنين هفده ـ هجده سالگي در جشن فارغ‏التحصيلي خود سخنان ارزشمندي را در مدرسه دخترانه آمريكايي «ايران بيت ايل» ايراد نمود و در برابر صفوف منظم دختران محصل و همشاگردي‏هاي خويش در حالي كه اين سطور را بر اوراق نگاشته بود، با استحكام بيان، داد سخن راند: «در قرون وسطي، معبدها و صومعه‏ها زندان علوم و معارف بودند. انظار خلق از مشاهده طلعت دلاراي علم محظوظ نمي‏شد و در مزرعه اميد انسانها گياه ترقي نمي‏روييد. همين كه صنعت طبع و نشر كتب در قرن پانزدهم به وجود آمد، تأليفات گرانبها كه ديرزماني در كُنج گمنامي پنهان بودند، به موقعِ استفاده گذاشته شده، به بيداري افكار، خدمات نمايان كردند. تشنگان بيابان ناداني از چشمه شيرين معرفت سيراب گشتند و درماندگان جهل، از تاريكي به طرف نور و روشنايي رفتند. ارباب تحقيق به واسطه كوشش متمادي، زمانه رام از چه شدي؟! رميدن آموز منديش كه رام هست يا نه بر مردم چشم، ديدن آموز شو روز به فكر آب و دانه هنگام شب آرميدن آموز …(2) سخنراني پروين در باره تربيت زنان در سال 1314 هجري شمسي كه رضاخان زنان را وادار به كشف حجاب كرد و زماني كه برخي زنان ايراني به انواع مد لباس، آرايش سر و صورت و در برنمودن زيور و زينت روي آورده بودند، زماني كه مادران و زنان نجيب از بيم پذيرش تحميلي قانون كشف حجاب، در اندرون خانه‏ها از فرط غصه و اندوه جان مي‏سپردند، «پروين» در سنين هفده ـ هجده سالگي در جشن فارغ‏التحصيلي خود سخنان ارزشمندي را در مدرسه دخترانه آمريكايي «ايران بيت ايل» ايراد نمود و در برابر صفوف منظم دختران محصل و همشاگردي‏هاي خويش در حالي كه اين سطور را بر اوراق نگاشته بود، با استحكام بيان، داد سخن راند: «در قرون وسطي، معبدها و صومعه‏ها زندان علوم و معارف بودند. انظار خلق از مشاهده طلعت دلاراي علم محظوظ نمي‏شد و در مزرعه اميد انسانها گياه ترقي نمي‏روييد. همين كه صنعت طبع و نشر كتب در قرن پانزدهم به وجود آمد، تأليفات گرانبها كه ديرزماني در كُنج گمنامي پنهان بودند، به موقعِ استفاده گذاشته شده، به بيداري افكار، خدمات نمايان كردند. تشنگان بيابان ناداني از چشمه شيرين معرفت سيراب گشتند و درماندگان جهل، از تاريكي به طرف نور و روشنايي رفتند. و ارباب تحقيق به واسطه كوشش متمادي، 

زن ايراني در عصر پروين باحجاب بود، اما از مفهوم حجاب درك درست و جامعي عايد او نگشته بود: زن در ايران پيش از اين گويي كه ايراني نبود پيشه‏اش جز تيره‏روزي و پريشاني نبود زندگي و مرگش اندر كنج عزلت مي‏گذشت زن چه بود آن روزها گر ز آنكه زنداني نبود … دادخواهي‏هاي زن مي‏ماند عمري بي‏جواب آشكارا بود اين بيداد، پنهاني نبود عصري كه پروين در آن مي‏زيست، عصر تحقير، بيداد، تحجر و تبعيض بود. رضاخان از يك سو اصرار بر برداشتن حجاب زنان و گذاشتن كلاه پهلوي بر سر مردان داشت. از سويي ديگر پروين در دوران جواني به عيان شاهد هجوم گسترده زنان به مد و پوشاك و حتي طرز سلوك با مردان بود. از ديگر سو شاهد برخي از زنان بود كه به رغم رعايت حجابِ ظاهر كه سر تا پاي زنان ايراني را از گزند ديد نامحرمان پوشيده و مستور مي‏ساخت، بر فكر و انديشه خويش نيز حجاب افكنده بودند. پروين در چنين وضع ناهنجار، زيور و زينت و حجاب را منهاي كسب علم و دانش، براي زن فضيلت نمي‏دانست، چه يك زن آن روز هنوز قادر به بينش صحيح نسبت به ارزش‏هاي متعالي اسلام در عصر آن نبود، زيرا نور دانش را از چشمان او پنهان مي‏داشتند و او خود را ملزم به پرده‏نشيني و رعايت شرم و حيا مي‏دانست. در روزگاري كه مفهوم واقعي و راستين حجاب هنوز در اذهان اغلب ايرانيان روشن نگشته بود، پروين روح علم و درايت را لازمه حيات زنان مي‏دانست. عكس‏هاي پروين اعتصامي باحجاب است، چون او يك زن مسلمان بود. در حالي كه در عصر بي‏حجابي مي‏زيست. در آخرين تصوير به يادگار مانده، او را با يك روسري مشاهده مي‏كنيم، چون مي‏دانست نسل اسلامي ايراني «حجاب» را امري واجب و صادر شده از دستور الهي خواهند دانست. تمام نگراني پروين بر سر جدال و رقابت زنان بر زر و زيور و لباس و كفش و … است در حالي غافلند از اينكه پاي‏بندي به مظاهر خيره‏كننده مثل پارچه و لباس و كفش، نوعي زيورپنداري براي جسم و ذلت و خواري براي روح است: … زني كه گوهر تعليم و تربيت نخريد فروخت گوهر عمر عزيز را ارزان … هميشه فرصت ما صرف شد در اين معني

براي پروين نوع زر و زيور مهم نيست، بلكه پاي‏بندي به ارزش‏هاي ديني و ملي مهم است. چه مانعي دارد كه به يك پوشش ساده و آسان بگرويم؟! آيا حريري كه از كشورهاي بيگانه وارد سرزمين ما بشود، «حجاب» است يا «لباس شب»؟! در دنباله همان شعر مي‏گويد: … چو بگرويم به كرباس خود، چه غم داريم كه حُلّه حلب ارزان شده است يا كه گران از آن حرير كه بيگانه بود نساجش هزار بار برازنده‏تر بود خلقان چه حلّه‏اي است گران‏تر ز حِلْيَت دانش چه ديبهي است نكوتر ز ديبه عرفان هر آن گروهه كه پيچيده شد به دوك خِرَد به كارخانه همّت حرير گشت و كتان … جامه بلند و شمله ساده كه تار و پود آن به دوك خِرَد پيچيده شده و در كارخانه همّت تبديل به حرير و نخ مي‏گردد، مانع ترقيات زن در اجتماع نيست. از سويي ديگر فرهنگ «مدگرايي» و گرايش به انواع مدلهاي لباس روز و شب، مصيبت اساسي و لاعلاج همه زنان شده است … قضيه «جنگ لباس» به گونه‏اي است كه اگر يك خانم از نعمت داشتن فلان مدل جديد بي‏بهره باشد، بايستي مترصد نگاههاي زنان ديگر در فلان مجلس عروسي يا ميهماني باشد. همچنين است حكايت بعضي از خانم‏هاي متمول كه از داشتن كثرت لباس مجبور به فروش و حراج پوشاك خود مي‏شوند، چون از مد افتاده است. رمز جاودانگي شخصيت «پروين اعتصامي» قناعت و بي‏اعتنايي او نسبت به مدل لباس‏ها و زيورآلات است كه او را مقبول تمام زمان‏ها نموده است. ازدواج پروين پروين اعتصامي در تيرماه 1313 با پسرعموي پدر خود كه در آن زمان افسر شهرباني بود ازدواج كرد و به كرمانشاه عزيمت نمود. اين ازدواج بيش از دو ماه نپاييد. پروين زماني گام در عرصه زندگي مشترك نهاده بود كه همسرش به شراب و ترياك معتاد بود. مرحوم ابوالفتح اعتصامي، برادر پروين در باره اخلاق اين مرد مي‏گويد: «عيب كار در اين بود كه اخلاق نظامي او با روح لطيف و آزاد پروين مغايرت داشت. پروين از خانه‏اي كه هرگز مشروب و ترياك بدان راه نيافته بود، پس از ازدواج ناگهان به خانه‏اي وارد شد كه يك دم از مشروب و دود و دم ترياك خالي نبود … شوهر پروين كه سال‏هاست به ديار عدم شتافته، هرگز خشونتي نسبت به او روا نداشت و از او هيچ گاه حركتي
. ازدواج پروين پروين اعتصامي در تيرماه 1313 با پسرعموي پدر خود كه در آن زمان افسر شهرباني بود ازدواج كرد و به كرمانشاه عزيمت نمود. اين ازدواج بيش از دو ماه نپاييد. پروين زماني گام در عرصه زندگي مشترك نهاده بود كه همسرش به شراب و ترياك معتاد بود. مرحوم ابوالفتح اعتصامي، برادر پروين در باره اخلاق اين مرد مي‏گويد: «عيب كار در اين بود كه اخلاق نظامي او با روح لطيف و آزاد پروين مغايرت داشت. پروين از خانه‏اي كه هرگز مشروب و ترياك بدان راه نيافته بود، پس از ازدواج ناگهان به خانه‏اي وارد شد كه يك دم از مشروب و دود و دم ترياك خالي نبود … شوهر پروين كه سال‏هاست به ديار عدم شتافته، هرگز خشونتي نسبت به او روا نداشت و از او هيچ گاه حركتي كه مخالف شؤون يك خانم باشد، سر نزد … علت غايي تفريق همان مغايرت فاحش اخلاق و طرز تفكر طرفين بوده است».(5) درخور تأمل و شگفتي است كه مرحوم يوسف اعتصام‏الملك به رغم درايت و آگاهي نسبت به صفات ميخوارگي و اعتياد پسرعموي خويش، به ازدواج او و پروين رضايت داده و دختر مستعد خود را از تهران كه موجد شور و احساسات ادبي پروين شده بود، به شهري دوردست كه از امكانات رشد و تعالي علمي و ادبي كافي بي‏بهره بود رهسپار سازد! اين ازدواج شوم كه همان ابتدا پايه‏هاي لرزان آن با مصلحت‏بيني خانواده طرفين صورت تحقق به خود يافت، نتيجه‏اي جز طلاق بايسته كه منجر به توسعه روند افكار حكيمانه و عارفانه پروين گشت، به بار نياورد! همه اين عوامل ناخوشايند به گونه‏اي دست در دست يكديگر نهاده بود كه گرچه شاعره به حكم عاطفه و احساسِ بار سنگين مسئوليت خانوادگي بر گُرده خويش، سعي در ثبات شيرازه نظام خانوادگي داشت، ليكن شيشه نازك دل پاك و بي‏آلايش او را تاب همجواري با غبار حاصل از اعتياد و لكه بدنامي شراب نبود …! «طلاق» اگرچه در روايات اسلامي امري مذموم و نكوهيده شمرده شده، اما براي پروين نقطه رهايي از رقيت و از بند زنداني است كه عوام‏الناس به غلط نام آن را «خانه بخت» نهاده‏اند! علي الصباح به روي تو هر كه برخيزد صباح روز سلامت بر او مسا باشد بد اختري چو تو در صحبت تو بايستي ولي چنان كه تويي در جهان

«طلاق» اگرچه در روايات اسلامي امري مذموم و نكوهيده شمرده شده، اما براي پروين نقطه رهايي از رقيت و از بند زنداني است كه عوام‏الناس به غلط نام آن را «خانه بخت» نهاده‏اند! علي الصباح به روي تو هر كه برخيزد صباح روز سلامت بر او مسا باشد بد اختري چو تو در صحبت تو بايستي ولي چنان كه تويي در جهان كجا باشد؟(6) پروين در يك شعر زيبا و آموزنده تحت عنوان «عهد خونين» پيوند شوم زناشويي خود را با لحني عبرت‏آميز به رشته تصوير كشيده است. «باز» و «ماكيان» دو نماد اين پيوند هستند. همسر پروين كه از نام او اطلاعي نداريم، در قهاريت توأم با روحيه نظامي مظهر «باز» است. همه مي‏دانيم باز سمبل پرندگان شكاري است و هميشه در آرم‏ها و نشانه‏هاي نظامي، عكس عقاب و باز نمودار است. پروين خود را مشابه «ماكيان» قرار داده است. مرغي كه شايد هيچ لانه‏اي بِهْ از كنج خانه ـ آن هم در قرون سياهي مقهوريت ـ براي او نيست. شاعره با طبع خاصي كه داشته، جريان خواستگاري همسرش را بسيار شيوا و اديبانه به رشته تصوير كشيده است كه به ابياتي از آن اشاره مي‏كنيم: به بام قلعه‏اي باز شكاري نمود از ماكياني خواستگاري كه من ز آلايش ايام پاكم ز تنهايي بسي اندوهناكم ز بالا صبحگاهي ديدمت روي پسند آمد مرا آن خلقت و خوي …! چه زيبايي به هنگام چميدن چه دانايي به وقت چينه‏چيدن … چه حاصل زيستن در خار و خاشاك زدن منقار و جستن ريگ از خاك من از بازان خاص پادشاهم تمام روز در نخجيرگاهم بيا هم‏عهد و هم‏سوگند باشيم اگر آزاد و گر در بند باشيم تو فرزندان به زير پر نشاني مرا چون پاسبان بر در نشاني! به روز عجز دست هم بگيريم چو گاه مرگ شد با هم بميريم … «ماكيان» كه نماد پروين است، مي‏داند اين پيوند حاصلي جز پشيماني و شايد كشتن و خون ريختن در بر نخواهد داشت … . بگفتا مغز را مگذار در پوست نشد دشمن بدين افسانه‏ها دوست خرابيهاست در اين سست‏بنيان به خون بايد نوشت اين عهد و پيمان مرا تا ضعف عادت شد، ترا زور نخواهد بود اين پيوند مقدور …! پروين از همسر تقاضا مي‏كند كه با اين ازدواج مصلحت‏بينانه او را به سوي عدم و نابودي نكشاند. او خود را صاحب پر و بال ادب مي‏داند و از پدر و مادري شِكْوه دارد كه به يك

! پروين از همسر تقاضا مي‏كند كه با اين ازدواج مصلحت‏بينانه او را به سوي عدم و نابودي نكشاند. او خود را صاحب پر و بال ادب مي‏داند و از پدر و مادري شِكْوه دارد كه به يك «راهزن» ايمني داده و سپس ناخودآگاه طناب و رسن آقايي و سيادت قاهرانه را به دست او مي‏سپارند! … مدار از زندگاني باز ما را مده سوي عدم پرواز ما را چو پر داريم پيراهن نخواهيم چو گندم مي‏دهند ارزن نخواهيم نه هم‏خوئيم ما با هم نه همراز نه انجام است اين ره را، نه آغاز كسي كاو رهزني را ايمني داد به دست او طناب رهزني داد نه سوگند است سوگند هريمن نه دل مي‏سوزدش بر كس نه دامن درِ دل را به روي ديو مگشاي چو بگشودي نداري خويشتن جاي دورويي راه شد نفس دورو را همان بهتر نريزيم آبرو را …(7) شاعره شرح دو ماه و نيم زندگي ملالت‏بار زناشويي را در سه بيت زير بيان كرده است: اي گل تو ز جمعيّت گلزار چه ديدي؟ جز سرزنش و بدسري خار چه ديدي؟ اي لعل دل‏افروز تو با اين همه پرتو جز مشتري سفله به بازار چه ديدي؟ رفتي به چمن ليك قفس گشت نصيبت غير از قفس اي مرغ گرفتار چه ديدي؟(8) پروين با استاد شهريار معاصر بود. آقاي چاووش اكبري در اين‏مورد مي‏گويد: «اين دو شاعر هر دو در يك سال «1285» پا به عرصه وجود گذاشتند و از بيست سالگي همديگر را ديده و با يكديگر آشنا بودند و هر دو شاعر و سخنوري مشهور … اما چرا به رغم شناخت كامل نسبت به يكديگر با هم ازدواج نكردند؟ مرحوم شهريار در اعتراف صريح اذعان مي‏دارد كه: هنوز من به دل از داغ او عزادارم هزار حيف كه من رشد عقلي‏ام كم بود در آن سنين و دلم نيز بند جاي دگر و گرنه عقد من و او به عرش مي‏بستند …»(9) آن بانوي اديب با اينكه هيچ گاه صاحب فرزند نشد، ولي با استمداد از روح لطيف خود، عواطف مادري و احساسات زيباي يك مادر با طفل كوچكش را كه سرانجام بايستي برحسب تقدير و مشيت الهي از او جدا شود، به زيبايي حكايت مي‏كند و جذاب‏ترين دستمايه هنري خويش را در قالب «لطف حق» از زبان «يوگابد» مادر موسي(ع) و وداع او با فرزند پديدار مي‏نمايد. به گونه‏اي كه گويي پروين در ازل «مادر» بوده است: مادر موسي چو موسي را به نيل 

مادر موسي چو موسي را به نيل درفكند از گفته رب جليل خود ز ساحل كرد با حسرت نگاه گفت كاي فرزند خُرد بي‏گناه گر فراموشت كند لطف خداي چون رهي زين كشتي بي‏ناخداي؟! گر نيارد ايزد پاكت به ياد آب خاكت را دهد ناگه به باد وحي آمد كاين چه فكر باطل است! رهرو ما اينك اندر منزل است پرده شك را برانداز از ميان تا ببيني سود كردي يا زيان ما گرفتيم آنچه را انداختي دست حق را ديدي و نشناختي در تو تنها عشق و مهر مادري است شيوه ما عدل و بنده‏پروري است …(10) بررسي چند قطعه از مناظرات در اشعار پروين چه عاملي باعث شد كه شاعره از عناصر ناهمگون و ضدهايي كه مكمل يكديگرند، در اشعار خود بهره جويد؟ بايستي به علت استفاده از اين قبيل عناصر كه اغلب مواقع به آن بي‏اعتناييم، پي بُرد و به دقت كنجكاو بود و علت را در سير پيدايش معلول جستجو كرد. همان گونه كه مولوي زندگي را آشتي ضدها مي‏دانست و در زمانه معاصر سهراب سپهري سعي بر آن داشت در كنار زيبايي‏هاي خيره‏كننده طبيعت، به زشتي‏ها بنگرد و جايي در عرصه عنايت و دقت نظر انسان‏ها نسبت به عيب‏هاي ظاهر طبيعت باز كند، تا جايي كه از نگريستن زاغچه در مزرعه بي‏خبر نمي‏ماند، حال چه رسد كه نگران خالي بودن قفس از كركس باشد! همچنين است در اشعار پروين اعتصامي؛ «سير و پياز»، «نخود و لوبيا»، «سوزن و نخ» و … هر كدام در صدد آنند كه از محاسن خود داد سخن بدهند و در همان حال از بيان معايب و زشتي‏هاي يكديگر طفره نروند. پروين قبل از آنكه از اين قبيل ضدها در شعر استفاده كند، مطالعه كاملي از منظومه باستاني مناظره «بُز و درخت آسوريك» نمود كه هر كدام در فوايد و سود خود داد سخن مي‏راند. بُز از پشم و شير و گوشت و … خود مي‏گفت و درخت از برگ و بَر و ريشه و شاخه … آن هم بدون آنكه يكي بر ديگري در اين مناظره فايق آيد. در اشعار پروين از اين گونه مناظرات فراوان مي‏بينيم از قبيل مناظره معروف «سير و پياز» تحت عنوان نكوهش بي‏جا كه به بخشي از ابيات آن اشاره مي‏كنيم: سير يك روز طعنه زد به پياز كه تو مسكين چقدر بدبويي گفت از عيب خويش بي‏خبري زان ره از خَلق عيب مي‏جويي گفتن از زشترويي ديگران نشود باعث نكورويي تو گمان مي‏كني كه شاخ گلي به صف سرو و لاله مي‏رويي يا كه همبوي مُشك تاتاري يا ز ازهار باغ مينويي خويشتن بي‏سبب بزرگ مكن تو هم از ساكنان اين كويي …(11) يا مناظره بلبل با گل كه به گل مي‏گويد: چرا با اين همه حُسن و زيبايي، هم‏صحبت و نديم خار هستي؛ كه حكايتي است شنيدني! گل، پژمردگي خود را مرهون شكفتن مي‏داند و همسايگي با خار را بر حسب تقدير و فرمان الهي. تنها گلِ وجود حق است كه هيچ گاه پژمردني نيست. ابياتي از «گل بي‏عيب»: بلبلي گفت سحر با گل سرخ كاين همه خار به گَردْ تو چراست؟ گل خوشبوي و نكويي چو ترا همنشين بودنِ با خار خطاست … گفت زيبايي گل را مَسِتاي ز آنكه يكره خوش و يكدم زيباست … آن خوشي كز تو گريزد، چه خوشي است؟! آن صفايي كه نماند، چه صفاست؟! … ناگريز است گل از صحبت خار چمن و باغ به فرمان خداست ما شكفتيم كه پژمرده شويم گل سرخي كه دو شب ماند گياست … … ما چو رفتيم گُلِ ديگر هست ذات حق بي‏خلل و بي‏همتاست …(12) گفتگوي «كعبه» با «دل» حكايتي است بسيار شيرين و دل‏انگيز … كعبه از پيدايش و خلقت خود به دست حضرت ابراهيم خليل‏اللّه‏(ع) مي‏بالد و مباهات مي‏كند كه بهترين نقطه زمين جايگاه اوست … و دل هم آفرينش خود را مرهون دست حيّ داور و خداي تعالي مي‏داند و اينكه درِ او گاه و بي‏گاه به جانب حق گشوده مي‏گردد در حالي كه درِ كعبه تنها در ايام عيد و ديدار حاجيان گشوده مي‏شود. گه احرام، روز عيد قربان سخن مي‏گفت با خود كعبه زينان كه من مرآت نور ذوالجلالم عروس پرده بزم وصالم مرا دست خليل‏اللّه‏ برافراشت خداوندم عزيز و نامور داشت نباشد هيچ اندر خطّه خاك مكاني همچو من فرخنده و پاك … خوش آن استاد كاين آب و گِل آميخت خوش آن معمار كاين طرح نكو ريخت خوش آن درزي كه زريّن جامه‏ام دوخت خوش آن بازارگان كاين حلّه بفروخت … بدو خنديد دل آهسته كاي دوست ز نيكان خود پسنديدن نه نيكوست … ترا چيزي برون از آب
ترا چيزي برون از آب و گِل نيست مبارك كعبه‏اي مانند دل نيست ترا گر ساخت ابراهيم آزر مرا بفراشت دست حَيّ داور … ترا در عيدها بوسند درگاه مرا بازست در هر گاه و بي‏گاه …(13) مرگ پدر و آغاز اندوه شاعره يوسف اعتصام‏الملك آشتياني پس از سال‏ها تلاش جهت برقراري و ثبات تمدن والاي ادب و فرهنگ درخشان ايران زمين، سرانجام در سال 1316 بر اثر بيماري از دنيا رفت، در حالي كه سه سال از جدايي پروين گذشته بود. اين حادثه به شدت در روح لطيف و بلند پروين تأثير گذاشت. از اين‏رو در تعزيت پدر قطعه‏اي جانسوز سرود. او قضا را به دزدي تشبيه كرد كه به ناگهان پدر را برده و به ناداني فرزند مي‏خندد. پروين مي‏داند كه روزگار، بسياري انسان‏هاي سوگوار را سر به گريبان ديده و اندوه او براي فلك تفاوتي نمي‏كند … انس و الفت پروين با پدري انديشمند كه معلم او در حكمت و ادب به شمار مي‏رفت، مايه تحسين و شگفتي است. همان گونه كه از سرِ درد مي‏گويد: … پدر آن تيشه كه بر خاك تو زد دست اجل تيشه‏اي بود كه شد باعث ويراني من يوسفت نام نهادند و به گرگت دادند مرگ گرگ تو شد اي يوسف كنعاني من مه گردون ادب بودي و در خاك شدي خاكْ زندان تو گشت اي مه زنداني من از ندانستن من دزد قضا آگه بود چون ترا برد بخنديد به ناداني من … دهر بسيار چو من سر به گريبان ديده است چه تفاوت كندش سر به گريباني من …؟(14) شغل پروين ممكن است براي بسياري اين سؤال پيش آيد كه پروين اعتصامي غير از هنر شاعري به چه جنبه‏هاي ديگر از مشاغل اجتماعي مي‏پرداخت؟ حكيمه و بانوي شعر بلافاصله پس از اتمام دوره تحصيلات در مدرسه بيت ايل، بنا به پيشنهاد اهل ادب، به سمت كتابداري كتابخانه مركزي يا ملي برگزيده شد. اما روح جستجوگر بلند پروين مانع از آن بود كه در قفسه كتابخانه‏ها بال بگشايد. او قبل از آنكه به جمع‏آوري اشعار ـ آن گونه كه هَمّ و غم بسياري از شاعران امروزي است ـ بينديشد، نگران تبعيض، فخرفروشي و خودنمايي كائنات و موجودات در عرصه عالم بود. به همين دليل به سرودن شعر بر حسب اقتضاي جامعه و نوع ديدگاه انسان‏ها نسبت به روحيات و حالات يكديگر پرداخت. پروين قبل از آنكه يك شاعر باشد، يك شعور كامل
پروين قبل از آنكه يك شاعر باشد، يك شعور كامل برخاسته از اشراق الهي بود. پروين اعتصامي حتي بعد از مرگ مورد بي‏اعتنايي واقع شد، چون دستمايه‏هاي ادبي وي را سروده يك مرد كه مشخص نبود چه كسي است مي‏دانستند. هنگامي كه سيزده قطعه شعر پروين در مجله «بهار» چاپ شد، بسياري از خرده‏بينان گمان مي‏كردند كه سراينده اين شعرها بايد «مرد» باشد، اما پروين قبل از رحلت، در آخرين شماره سال دوم مجله بهار، بر اين شبهه خط بطلان كشيد و نشان داد زن ايراني فقط براي آشپزخانه و ظرف و لباس‏شستن و … خلق نگشته، بلكه در عرصه علم و ادب نيز مي‏تواند از بزرگان صاحب نام باشد. خود در اين باره گويد: از غبار فكر باطل، پاك بايد داشت دل تا بداند ديو كاين آيينه جاي گَرد نيست مرد پندارند پروين را چه برخي ز اهل فضل اين معما گفته نيكوتر كه پروين مرد نيست! …(15) به رغم مخالفت‏هاي اهل فن! با اشعار پروين كه آنها را سروده يك مرد! مي‏دانستند، دكتر عبدالحسين زرين‏كوب در رد اين شبهه، از يك مؤلف جوان و نوخاسته به نام «محمدضيا هشترودي» نام مي‏برد كه مجموعه‏اي از نظم و نثر فارسي را با ملاحظات انتقادي به نام «منتخب آثار» منتشر كرد و در ضمن آن به مناسبت نقل و نقد شعر پروين، از او بسيار تحسين نمود، تا بدانجا كه موجبات رنجش و كدورت برخي از شاعران معروف عصر فراهم شد و ملك‏الشعراي بهار را وا داشت تا به اين طرز نقد اعتراض كند … .(16) بيماري و مرگ پروين كمتر كسي است كه از قديم‏الايام با بيماري مهلك «تيفوس» يا «حصبه» آشنا نبوده و شاهد مرگ و فناي ابناي آدم توسط اين بيماري صعب‏العلاج نباشد. در جامعه ايران قديم كه هنوز علم طب به ترقي و پيشرفت نرسيده بود، تب حصبه به دليل شيوع عام، بسياري از انسان‏ها را مي‏كُشت. از جمله پروين اعتصامي كه در عنفوان جواني به اين مرض مهلك دچار گشت. ابوالفتح اعتصامي، برادر پروين در باره علت بيماري و سرانجام مرگ جانگداز وي، چنين گفته است: «بيماري پروين از همان ابتدا حصبه تشخيص داده شد و هيچ سِرّ و ابهامی در کار نبود
.. «پروين اعتصامي» ساعاتي قبل از مرگ از دايي خود كه هر روز بر بالين او حضور مي‏يافت، درخواست دعا كرد و نيز از درگاه خداوند براي مادر دردمند خويش طلب صبر و استقامت نمود. از آن به بعد، سكرات قبل از فوت گريبانگير پروين گشت تا نيمه‏شب جمعه 15 فروردين سال 1320 در آغوش مادر جان به جان آفرين تسليم نمود.(18) شايان ذكر است پروين هميشه به ياد كوچ و رحلت از اين دنياي فاني بود. از اين‏رو مي‏دانست كه چگونه به پيشواز مرگ بشتابد. لذا اين ابيات را جهت سنگ مزار خويش سرود كه جهت حُسن‏ختام و اداي احترام به روح بانوي شعر و ادب كه در جوار آرامگاه فاطمه معصومه(س) در سرزمين مقدس قم به خواب ابدي فرو رفته است، به طور كامل آن را بازگو مي‏كنيم: اينكه خاك سيهش بالين است اختر چرخ ادب پروين است گرچه جز تلخي از ايام نديد هرچه خواهي، سخنش شيرين است صاحب آن همه گفتار، امروز سائل فاتحه و ياسين است دوستان بِهْ كه ز وي ياد كنند دل بي‏دوست، دلي غمگين است خاك در ديده بسي جانفرساست سنگ بر سينه بسي سنگين است بيند اين بستر و عبرت گيرد هر كه را چشم حقيقت‏بين است هر كه باشي و ز هر جا برسي آخرين منزل هستي اين است آدمي هرچه توانگر باشد چون بدين نقطه رسد، مسكين است اندر آنجا كه قضا حمله كند چاره، تسليم و ادب، تمكين است زادن و كشتن و پنهان كردن دهر را رسم و ره ديرين است خرّم آن كس كه در اين محنت‏گاه خاطري را سبب تسكين است(19) خداوند او را رحمت كند. پي نوشت : 1 ـ حكيم بانوي شعر فارسي، دكتر رحيم چاووشي اكبري (سيناي تبريزي)، ص22 ـ 23. 2 ـ ديوان پروين اعتصامي، به كوشش محمد عالمگير تهراني، ص312، نوبت چاپ: 1378. 3 ـ همان، ص30 ـ 35. 4 ـ ديوان پروين اعتصامي، فرشته انس، ص187 ـ 188. 5 ـ حكيم بانوي شعر فارسي، ص238. 6 ـ گلستان سعدي، حكايت 111/5، دكتر محمدعلي فروغي، دكتر حسن انوري. 7 ـ ديوان پروين اعتصامي، عهد خونين، ص178 ـ 179. 8 ـ همان، ص424. 9 ـ حيكم بانوي شعر، ص192. 10 ـ ديوان اشعار، لطف حق، ص265 ـ 266. 11 ـ همان، 
ديوان پروين اعتصامي، عهد خونين، ص178 ـ 179. 8 ـ همان، ص424. 9 ـ حيكم بانوي شعر، ص192. 10 ـ ديوان اشعار، لطف حق، ص265 ـ 266. 11 ـ همان، نكوهش بي‏جا، ص295 ـ 296. 12 ـ همان، گل بي‏عيب، ص232 ـ 233. 13 ـ همان، كعبه دل، ص205 ـ 206. 14 ـ همان، در تعزيت پدر، ص424 ـ 425. 15 ـ حكيم بانوي شعر فارسي، ص224. 16 ـ با كاروان حلّه، دكتر عبدالحسين زريّن‏كوب، ص364. 17 ـ حكيم بانوي شعر فارسي، ص241. 18 ـ همان، ص241 ـ 224. 19 ـ ديوان اشعار، ص426. نويسنده: پروين داودي‏فرد

منابع تحقیق

در سال 1314 هجري شمسي كه رضاخان زنان را وادار به كشف حجاب كرد،«پروين» در سنين هجده سالگي در جشن فارغ‏التحصيلي خود سخنان ارزشمندي را در مدرسه دخترانه آمريكايي «ايران بيت ايل» بر ضد اين اقدام ايراد نمود.

زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبودپیشه‌اش، جز تیره‌روزی و پریشانی نبودزندگی و مرگش اندر کنج عزلت می‌گذشتزن چه بود آن روزها، گر زآن که زندانی نبودکس چو زن اندر سیاهی قرنها منزل نکردکس چو زن در معبد سالوس، قربانی نبوددر عدالتخانه انصاف زن شاهد نداشتدر دبستان فضیلت زن دبستانی نبوددادخواهیهای زن می‌ماند عمری بی‌جوابآشکارا بود این بیداد؛ پنهانی نبودبس کسان را جامه و چوب شبانی بود، لیکدر نهاد جمله گرگی بود؛ چوپانی نبوداز برای زن به میدان فراخ زندگیسرنوشت و قسمتی جز تنگ‌میدانی نبودنور دانش را ز چشم زن نهان می‌داشتنداین ندانستن، ز پستی و گرانجانی نبودزن کجا بافنده میشد، بی نخ و دوک هنرخرمن و حاصل نبود، آنجا که دهقانی نبودمیوه‌های دکهٔ دانش فراوان بود، لیکبهر زن هرگز نصیبی زین فراوانی نبوددر قفس می‌آرمید و در قفس می‌داد جاندر گلستان نام ازین مرغ گلستانی نبودبهر زن تقلید تیه فتنه و چاه بلاستزیرک آن زن، کو رهش این راه ظلمانی نبودآب و رنگ از علم می‌بایست، شرط برتریبا زمرد یاره و لعل بدخشانی نبودجلوهٔ صد پرنیان، چون یک قبای ساده نیستعزت از شایستگی بود از هوسرانی نبودارزش پوشانده کفش و جامه را ارزنده کردقدر و پستی، با گرانی و به ارزانی نبودسادگی و پاکی و پرهیز یک یک گوهرندگوهر تابنده تنها گوهر کانی نبوداز زر و زیور چه سود آنجا که نادان است زنزیور و زر، پرده‌پوش عیب نادانی نبودعیبها را جامهٔ پرهیز پوشانده‌ست و بسجامهٔ عجب و هوی بهتر ز عریانی نبودزن، سبکساری نبیند تا گرانسنگ است و بسپاک را آسیبی از آلوده دامانی نبودزن چون گنجور است و عفت گنج و حرص و آز دزدوای اگر آگه ز آیین نگهبانی نبوداهرمن بر سفرهٔ تقوی نمیشد میهمانزآن که می‌دانست کآنجا جای مهمانی نبودپا به راه راست باید داشت، کاندر راه کجتوشه‌ای و رهنوردی، جز پشیمانی نبودچشم و دل را پرده میبایست اما از عفافچادر پوسیده، بنیاد مسلمانی نبودخسروا، دست توانای تو، آسان کرد کارورنه در این کار سخت امید آسانی نبودشه نمی‌شد گر‌در این گمگشته کشتی ناخدایساحلی پیدا از این دریای طوفانی نبودباید این انوار را پروین به چشم عقل دیدمهر رخشان را نشاید گفت نورانی نبوداختر چرخ ادبدر سال 1314 هجري شمسي كه رضاخان زنان را وادار به كشف حجاب كرد،«پروين» در سنين هجده سالگي در جشن فارغ‏التحصيلي خود سخنان ارزشمندي را در مدرسه دخترانه آمريكايي «ايران بيت ايل» بر ضد اين اقدام ايراد نمود.«پروين اعتصامي» با نام «رخشنده اختر فروزان آسمان شعر و ادب ايران در 25 اسفند سال 1285 در شهر تاريخي و ادب‏پرور تبريز ديده به جهان گشود. وي تنها دختر خانواده بود و خانواده اعتصامي با داشتن سه فرزند پسر، ديگر صاحب دختر نشدند. پروين، با هوش و قريحه خدادادي كه با نظارت و آموزش پدر خويش (يوسف اعتصام‏الملك آشتياني) از خود بروز داد، بيش از برادران مورد توجه واقع گشت تا جايي كه مرحوم اعتصامي تصميم گرفت دختر خردسال را جهت آشنايي هرچه بيشتر با مفاهيم شعر و ادب به تهران بياورد؛ بخصوص كه همزمان با جريانات مشروطه‏طلبي در عصر قاجاريه، بازار شعر و ادبيات در عرصه مبارزات مطبوعاتي رونق خاصي يافته بود. پدر پروين براي پي بردن به علت پيشرفت دختر اديب و فرزانه اعتصام‏الملك، در ابتدا بايد با شخصيت ادبي پدر آشنا شد. پدر پروين، در 1253 در تبريز به دنيا آمد. در كودكي به فراگيري ادبيات عرب پرداخت و فقه، اصول، منطق، كلام و حكمت قديم را به خوبي فرا گرفت. آن مرحوم تلاش‏هاي قابل توجهي در علوم ادبي انجام داد نظير شرح «اطواق‏الذهب» جاراللّه‏ زمخشري، مفسّر معروف قرن پنجم هجري، تحت عنوان «قلائدالادب في شرح اطواق الذهب». تأليف كتاب «ثورة الهند» در باره انقلاب هند كه برگرفته

از افكار نو «مهاتما گاندي» رهبر استقلال‏طلب هند بود. تأليف و چاپ كتاب «تربيت نسوان» در امر حقوقِ از دست رفته زنان، آن هم زماني كه تعصب و كج‏انديشي در حق زنان ايراني، به ويژه زنان تبريز به اوج شدت و محنت رسيده بود. تأليف و نشر اين كتاب موجبات تلاش روزافزون را در راستاي ايجاد مدارس جديد دخترانه در تبريز فراهم ساخت … . از سويي ديگر يوسف اعتصامي به دليل احترام به ارزش‏هاي فرهنگ ايراني، با هزينه شخصي مبادرت به تأسيس چاپخانه حروفي در تبريز نمود و از مشكلات مربوط به چاپ سنگي كاست … .(1) سرايش شعر راجع به نحوه سرودن شعر توسط پروين اعتصامي قابل ذكر است كه شاعر در سن يازده سالگي به هنگام احساس استقلال و پاي‏بندي به ارزش‏هاي ملي و فرهنگي، اولين قطعه ادبي را به نام «اي مرغك» با الهام از مسمط مشهور علامه دهخدا با مضمون «اي مرغ سحر چو اين شب تار …» سرود: اي مرغك خرد ز آشيانه پرواز كن و پريدن آموز تا كي حركات كودكانه؟! در باغ و چمن چميدن آموز رام تو نمي‏شود 
زمانه رام از چه شدي؟! رميدن آموز منديش كه رام هست يا نه بر مردم چشم، ديدن آموز شو روز به فكر آب و دانه هنگام شب آرميدن آموز …(2) سخنراني پروين در باره تربيت زنان در سال 1314 هجري شمسي كه رضاخان زنان را وادار به كشف حجاب كرد و زماني كه برخي زنان ايراني به انواع مد لباس، آرايش سر و صورت و در برنمودن زيور و زينت روي آورده بودند، زماني كه مادران و زنان نجيب از بيم پذيرش تحميلي قانون كشف حجاب، در اندرون خانه‏ها از فرط غصه و اندوه جان مي‏سپردند، «پروين» در سنين هفده ـ هجده سالگي در جشن فارغ‏التحصيلي خود سخنان ارزشمندي را در مدرسه دخترانه آمريكايي «ايران بيت ايل» ايراد نمود و در برابر صفوف منظم دختران محصل و همشاگردي‏هاي خويش در حالي كه اين سطور را بر اوراق نگاشته بود، با استحكام بيان، داد سخن راند: «در قرون وسطي، معبدها و صومعه‏ها زندان علوم و معارف بودند. انظار خلق از مشاهده طلعت دلاراي علم محظوظ نمي‏شد و در مزرعه اميد انسانها گياه ترقي نمي‏روييد. همين كه صنعت طبع و نشر كتب در قرن پانزدهم به وجود آمد، تأليفات گرانبها كه ديرزماني در كُنج گمنامي پنهان بودند، به موقعِ استفاده گذاشته شده، به بيداري افكار، خدمات نمايان كردند. تشنگان بيابان ناداني از چشمه شيرين معرفت سيراب گشتند و درماندگان جهل، از تاريكي به طرف نور و روشنايي رفتند. ارباب تحقيق به واسطه كوشش متمادي، زمانه رام از چه شدي؟! رميدن آموز منديش كه رام هست يا نه بر مردم چشم، ديدن آموز شو روز به فكر آب و دانه هنگام شب آرميدن آموز …(2) سخنراني پروين در باره تربيت زنان در سال 1314 هجري شمسي كه رضاخان زنان را وادار به كشف حجاب كرد و زماني كه برخي زنان ايراني به انواع مد لباس، آرايش سر و صورت و در برنمودن زيور و زينت روي آورده بودند، زماني كه مادران و زنان نجيب از بيم پذيرش تحميلي قانون كشف حجاب، در اندرون خانه‏ها از فرط غصه و اندوه جان مي‏سپردند، «پروين» در سنين هفده ـ هجده سالگي در جشن فارغ‏التحصيلي خود سخنان ارزشمندي را در مدرسه دخترانه آمريكايي «ايران بيت ايل» ايراد نمود و در برابر صفوف منظم دختران محصل و همشاگردي‏هاي خويش در حالي كه اين سطور را بر اوراق نگاشته بود، با استحكام بيان، داد سخن راند: «در قرون وسطي، معبدها و صومعه‏ها زندان علوم و معارف بودند. انظار خلق از مشاهده طلعت دلاراي علم محظوظ نمي‏شد و در مزرعه اميد انسانها گياه ترقي نمي‏روييد. همين كه صنعت طبع و نشر كتب در قرن پانزدهم به وجود آمد، تأليفات گرانبها كه ديرزماني در كُنج گمنامي پنهان بودند، به موقعِ استفاده گذاشته شده، به بيداري افكار، خدمات نمايان كردند. تشنگان بيابان ناداني از چشمه شيرين معرفت سيراب گشتند و درماندگان جهل، از تاريكي به طرف نور و روشنايي رفتند. ارباب تحقيق به واسطه كوشش متمادي، 

زن ايراني در عصر پروين باحجاب بود، اما از مفهوم حجاب درك درست و جامعي عايد او نگشته بود: زن در ايران پيش از اين گويي كه ايراني نبود پيشه‏اش جز تيره‏روزي و پريشاني نبود زندگي و مرگش اندر كنج عزلت مي‏گذشت زن چه بود آن روزها گر ز آنكه زنداني نبود … دادخواهي‏هاي زن مي‏ماند عمري بي‏جواب آشكارا بود اين بيداد، پنهاني نبود عصري كه پروين در آن مي‏زيست، عصر تحقير، بيداد، تحجر و تبعيض بود. رضاخان از يك سو اصرار بر برداشتن حجاب زنان و گذاشتن كلاه پهلوي بر سر مردان داشت. از سويي ديگر پروين در دوران جواني به عيان شاهد هجوم گسترده زنان به مد و پوشاك و حتي طرز سلوك با مردان بود. از ديگر سو شاهد برخي از زنان بود كه به رغم رعايت حجابِ ظاهر كه سر تا پاي زنان ايراني را از گزند ديد نامحرمان پوشيده و مستور مي‏ساخت، بر فكر و انديشه خويش نيز حجاب افكنده بودند. پروين در چنين وضع ناهنجار، زيور و زينت و حجاب را منهاي كسب علم و دانش، براي زن فضيلت نمي‏دانست، چه يك زن آن روز هنوز قادر به بينش صحيح نسبت به ارزش‏هاي متعالي اسلام در عصر آن نبود، زيرا نور دانش را از چشمان او پنهان مي‏داشتند و او خود را ملزم به پرده‏نشيني و رعايت شرم و حيا مي‏دانست. در روزگاري كه مفهوم واقعي و راستين حجاب هنوز در اذهان اغلب ايرانيان روشن نگشته بود، پروين روح علم و درايت را لازمه حيات زنان مي‏دانست. عكس‏هاي پروين اعتصامي باحجاب است، چون او يك زن مسلمان بود. در حالي كه در عصر بي‏حجابي مي‏زيست. در آخرين تصوير به يادگار مانده، او را با يك روسري مشاهده مي‏كنيم، چون مي‏دانست نسل اسلامي ايراني «حجاب» را امري واجب و صادر شده از دستور الهي خواهند دانست. تمام نگراني پروين بر سر جدال و رقابت زنان بر زر و زيور و لباس و كفش و … است در حالي غافلند از اينكه پاي‏بندي به مظاهر خيره‏كننده مثل پارچه و لباس و كفش، نوعي زيورپنداري براي جسم و ذلت و خواري براي روح است: … زني كه گوهر تعليم و تربيت نخريد فروخت گوهر عمر عزيز را ارزان … هميشه فرصت ما صرف شد در اين معني

براي پروين نوع زر و زيور مهم نيست، بلكه پاي‏بندي به ارزش‏هاي ديني و ملي مهم است. چه مانعي دارد كه به يك پوشش ساده و آسان بگرويم؟! آيا حريري كه از كشورهاي بيگانه وارد سرزمين ما بشود، «حجاب» است يا «لباس شب»؟! در دنباله همان شعر مي‏گويد: … چو بگرويم به كرباس خود، چه غم داريم كه حُلّه حلب ارزان شده است يا كه گران از آن حرير كه بيگانه بود نساجش هزار بار برازنده‏تر بود خلقان چه حلّه‏اي است گران‏تر ز حِلْيَت دانش چه ديبهي است نكوتر ز ديبه عرفان هر آن گروهه كه پيچيده شد به دوك خِرَد به كارخانه همّت حرير گشت و كتان … جامه بلند و شمله ساده كه تار و پود آن به دوك خِرَد پيچيده شده و در كارخانه همّت تبديل به حرير و نخ مي‏گردد، مانع ترقيات زن در اجتماع نيست. از سويي ديگر فرهنگ «مدگرايي» و گرايش به انواع مدلهاي لباس روز و شب، مصيبت اساسي و لاعلاج همه زنان شده است … قضيه «جنگ لباس» به گونه‏اي است كه اگر يك خانم از نعمت داشتن فلان مدل جديد بي‏بهره باشد، بايستي مترصد نگاههاي زنان ديگر در فلان مجلس عروسي يا ميهماني باشد. همچنين است حكايت بعضي از خانم‏هاي متمول كه از داشتن كثرت لباس مجبور به فروش و حراج پوشاك خود مي‏شوند، چون از مد افتاده است. رمز جاودانگي شخصيت «پروين اعتصامي» قناعت و بي‏اعتنايي او نسبت به مدل لباس‏ها و زيورآلات است كه او را مقبول تمام زمان‏ها نموده است. ازدواج پروين پروين اعتصامي در تيرماه 1313 با پسرعموي پدر خود كه در آن زمان افسر شهرباني بود ازدواج كرد و به كرمانشاه عزيمت نمود. اين ازدواج بيش از دو ماه نپاييد. پروين زماني گام در عرصه زندگي مشترك نهاده بود كه همسرش به شراب و ترياك معتاد بود. مرحوم ابوالفتح اعتصامي، برادر پروين در باره اخلاق اين مرد مي‏گويد: «عيب كار در اين بود كه اخلاق نظامي او با روح لطيف و آزاد پروين مغايرت داشت. پروين از خانه‏اي كه هرگز مشروب و ترياك بدان راه نيافته بود، پس از ازدواج ناگهان به خانه‏اي وارد شد كه يك دم از مشروب و دود و دم ترياك خالي نبود … شوهر پروين كه سال‏هاست به ديار عدم شتافته، هرگز خشونتي نسبت به او روا نداشت و از او هيچ گاه حركتي
. ازدواج پروين پروين اعتصامي در تيرماه 1313 با پسرعموي پدر خود كه در آن زمان افسر شهرباني بود ازدواج كرد و به كرمانشاه عزيمت نمود. اين ازدواج بيش از دو ماه نپاييد. پروين زماني گام در عرصه زندگي مشترك نهاده بود كه همسرش به شراب و ترياك معتاد بود. مرحوم ابوالفتح اعتصامي، برادر پروين در باره اخلاق اين مرد مي‏گويد: «عيب كار در اين بود كه اخلاق نظامي او با روح لطيف و آزاد پروين مغايرت داشت. پروين از خانه‏اي كه هرگز مشروب و ترياك بدان راه نيافته بود، پس از ازدواج ناگهان به خانه‏اي وارد شد كه يك دم از مشروب و دود و دم ترياك خالي نبود … شوهر پروين كه سال‏هاست به ديار عدم شتافته، هرگز خشونتي نسبت به او روا نداشت و از او هيچ گاه حركتي كه مخالف شؤون يك خانم باشد، سر نزد … علت غايي تفريق همان مغايرت فاحش اخلاق و طرز تفكر طرفين بوده است».(5) درخور تأمل و شگفتي است كه مرحوم يوسف اعتصام‏الملك به رغم درايت و آگاهي نسبت به صفات ميخوارگي و اعتياد پسرعموي خويش، به ازدواج او و پروين رضايت داده و دختر مستعد خود را از تهران كه موجد شور و احساسات ادبي پروين شده بود، به شهري دوردست كه از امكانات رشد و تعالي علمي و ادبي كافي بي‏بهره بود رهسپار سازد! اين ازدواج شوم كه همان ابتدا پايه‏هاي لرزان آن با مصلحت‏بيني خانواده طرفين صورت تحقق به خود يافت، نتيجه‏اي جز طلاق بايسته كه منجر به توسعه روند افكار حكيمانه و عارفانه پروين گشت، به بار نياورد! همه اين عوامل ناخوشايند به گونه‏اي دست در دست يكديگر نهاده بود كه گرچه شاعره به حكم عاطفه و احساسِ بار سنگين مسئوليت خانوادگي بر گُرده خويش، سعي در ثبات شيرازه نظام خانوادگي داشت، ليكن شيشه نازك دل پاك و بي‏آلايش او را تاب همجواري با غبار حاصل از اعتياد و لكه بدنامي شراب نبود …! «طلاق» اگرچه در روايات اسلامي امري مذموم و نكوهيده شمرده شده، اما براي پروين نقطه رهايي از رقيت و از بند زنداني است كه عوام‏الناس به غلط نام آن را «خانه بخت» نهاده‏اند! علي الصباح به روي تو هر كه برخيزد صباح روز سلامت بر او مسا باشد بد اختري چو تو در صحبت تو بايستي ولي چنان كه تويي در جهان

«طلاق» اگرچه در روايات اسلامي امري مذموم و نكوهيده شمرده شده، اما براي پروين نقطه رهايي از رقيت و از بند زنداني است كه عوام‏الناس به غلط نام آن را «خانه بخت» نهاده‏اند! علي الصباح به روي تو هر كه برخيزد صباح روز سلامت بر او مسا باشد بد اختري چو تو در صحبت تو بايستي ولي چنان كه تويي در جهان كجا باشد؟(6) پروين در يك شعر زيبا و آموزنده تحت عنوان «عهد خونين» پيوند شوم زناشويي خود را با لحني عبرت‏آميز به رشته تصوير كشيده است. «باز» و «ماكيان» دو نماد اين پيوند هستند. همسر پروين كه از نام او اطلاعي نداريم، در قهاريت توأم با روحيه نظامي مظهر «باز» است. همه مي‏دانيم باز سمبل پرندگان شكاري است و هميشه در آرم‏ها و نشانه‏هاي نظامي، عكس عقاب و باز نمودار است. پروين خود را مشابه «ماكيان» قرار داده است. مرغي كه شايد هيچ لانه‏اي بِهْ از كنج خانه ـ آن هم در قرون سياهي مقهوريت ـ براي او نيست. شاعره با طبع خاصي كه داشته، جريان خواستگاري همسرش را بسيار شيوا و اديبانه به رشته تصوير كشيده است كه به ابياتي از آن اشاره مي‏كنيم: به بام قلعه‏اي باز شكاري نمود از ماكياني خواستگاري كه من ز آلايش ايام پاكم ز تنهايي بسي اندوهناكم ز بالا صبحگاهي ديدمت روي پسند آمد مرا آن خلقت و خوي …! چه زيبايي به هنگام چميدن چه دانايي به وقت چينه‏چيدن … چه حاصل زيستن در خار و خاشاك زدن منقار و جستن ريگ از خاك من از بازان خاص پادشاهم تمام روز در نخجيرگاهم بيا هم‏عهد و هم‏سوگند باشيم اگر آزاد و گر در بند باشيم تو فرزندان به زير پر نشاني مرا چون پاسبان بر در نشاني! به روز عجز دست هم بگيريم چو گاه مرگ شد با هم بميريم … «ماكيان» كه نماد پروين است، مي‏داند اين پيوند حاصلي جز پشيماني و شايد كشتن و خون ريختن در بر نخواهد داشت … . بگفتا مغز را مگذار در پوست نشد دشمن بدين افسانه‏ها دوست خرابيهاست در اين سست‏بنيان به خون بايد نوشت اين عهد و پيمان مرا تا ضعف عادت شد، ترا زور نخواهد بود اين پيوند مقدور …! پروين از همسر تقاضا مي‏كند كه با اين ازدواج مصلحت‏بينانه او را به سوي عدم و نابودي نكشاند. او خود را صاحب پر و بال ادب مي‏داند و از پدر و مادري شِكْوه دارد كه به يك

! پروين از همسر تقاضا مي‏كند كه با اين ازدواج مصلحت‏بينانه او را به سوي عدم و نابودي نكشاند. او خود را صاحب پر و بال ادب مي‏داند و از پدر و مادري شِكْوه دارد كه به يك «راهزن» ايمني داده و سپس ناخودآگاه طناب و رسن آقايي و سيادت قاهرانه را به دست او مي‏سپارند! … مدار از زندگاني باز ما را مده سوي عدم پرواز ما را چو پر داريم پيراهن نخواهيم چو گندم مي‏دهند ارزن نخواهيم نه هم‏خوئيم ما با هم نه همراز نه انجام است اين ره را، نه آغاز كسي كاو رهزني را ايمني داد به دست او طناب رهزني داد نه سوگند است سوگند هريمن نه دل مي‏سوزدش بر كس نه دامن درِ دل را به روي ديو مگشاي چو بگشودي نداري خويشتن جاي دورويي راه شد نفس دورو را همان بهتر نريزيم آبرو را …(7) شاعره شرح دو ماه و نيم زندگي ملالت‏بار زناشويي را در سه بيت زير بيان كرده است: اي گل تو ز جمعيّت گلزار چه ديدي؟ جز سرزنش و بدسري خار چه ديدي؟ اي لعل دل‏افروز تو با اين همه پرتو جز مشتري سفله به بازار چه ديدي؟ رفتي به چمن ليك قفس گشت نصيبت غير از قفس اي مرغ گرفتار چه ديدي؟(8) پروين با استاد شهريار معاصر بود. آقاي چاووش اكبري در اين‏مورد مي‏گويد: «اين دو شاعر هر دو در يك سال «1285» پا به عرصه وجود گذاشتند و از بيست سالگي همديگر را ديده و با يكديگر آشنا بودند و هر دو شاعر و سخنوري مشهور … اما چرا به رغم شناخت كامل نسبت به يكديگر با هم ازدواج نكردند؟ مرحوم شهريار در اعتراف صريح اذعان مي‏دارد كه: هنوز من به دل از داغ او عزادارم هزار حيف كه من رشد عقلي‏ام كم بود در آن سنين و دلم نيز بند جاي دگر و گرنه عقد من و او به عرش مي‏بستند …»(9) آن بانوي اديب با اينكه هيچ گاه صاحب فرزند نشد، ولي با استمداد از روح لطيف خود، عواطف مادري و احساسات زيباي يك مادر با طفل كوچكش را كه سرانجام بايستي برحسب تقدير و مشيت الهي از او جدا شود، به زيبايي حكايت مي‏كند و جذاب‏ترين دستمايه هنري خويش را در قالب «لطف حق» از زبان «يوگابد» مادر موسي(ع) و وداع او با فرزند پديدار مي‏نمايد. به گونه‏اي كه گويي پروين در ازل «مادر» بوده است: مادر موسي چو موسي را به نيل 

مادر موسي چو موسي را به نيل درفكند از گفته رب جليل خود ز ساحل كرد با حسرت نگاه گفت كاي فرزند خُرد بي‏گناه گر فراموشت كند لطف خداي چون رهي زين كشتي بي‏ناخداي؟! گر نيارد ايزد پاكت به ياد آب خاكت را دهد ناگه به باد وحي آمد كاين چه فكر باطل است! رهرو ما اينك اندر منزل است پرده شك را برانداز از ميان تا ببيني سود كردي يا زيان ما گرفتيم آنچه را انداختي دست حق را ديدي و نشناختي در تو تنها عشق و مهر مادري است شيوه ما عدل و بنده‏پروري است …(10) بررسي چند قطعه از مناظرات در اشعار پروين چه عاملي باعث شد كه شاعره از عناصر ناهمگون و ضدهايي كه مكمل يكديگرند، در اشعار خود بهره جويد؟ بايستي به علت استفاده از اين قبيل عناصر كه اغلب مواقع به آن بي‏اعتناييم، پي بُرد و به دقت كنجكاو بود و علت را در سير پيدايش معلول جستجو كرد. همان گونه كه مولوي زندگي را آشتي ضدها مي‏دانست و در زمانه معاصر سهراب سپهري سعي بر آن داشت در كنار زيبايي‏هاي خيره‏كننده طبيعت، به زشتي‏ها بنگرد و جايي در عرصه عنايت و دقت نظر انسان‏ها نسبت به عيب‏هاي ظاهر طبيعت باز كند، تا جايي كه از نگريستن زاغچه در مزرعه بي‏خبر نمي‏ماند، حال چه رسد كه نگران خالي بودن قفس از كركس باشد! همچنين است در اشعار پروين اعتصامي؛ «سير و پياز»، «نخود و لوبيا»، «سوزن و نخ» و … هر كدام در صدد آنند كه از محاسن خود داد سخن بدهند و در همان حال از بيان معايب و زشتي‏هاي يكديگر طفره نروند. پروين قبل از آنكه از اين قبيل ضدها در شعر استفاده كند، مطالعه كاملي از منظومه باستاني مناظره «بُز و درخت آسوريك» نمود كه هر كدام در فوايد و سود خود داد سخن مي‏راند. بُز از پشم و شير و گوشت و … خود مي‏گفت و درخت از برگ و بَر و ريشه و شاخه … آن هم بدون آنكه يكي بر ديگري در اين مناظره فايق آيد. در اشعار پروين از اين گونه مناظرات فراوان مي‏بينيم از قبيل مناظره معروف «سير و پياز» تحت عنوان نكوهش بي‏جا كه به بخشي از ابيات آن اشاره مي‏كنيم: سير يك روز طعنه زد به پياز كه تو مسكين چقدر بدبويي گفت از عيب خويش بي‏خبري زان ره از خَلق عيب مي‏جويي گفتن از زشترويي ديگران نشود باعث نكورويي تو گمان مي‏كني كه شاخ گلي به صف سرو و لاله مي‏رويي يا كه همبوي مُشك تاتاري يا ز ازهار باغ مينويي خويشتن بي‏سبب بزرگ مكن تو هم از ساكنان اين كويي …(11) يا مناظره بلبل با گل كه به گل مي‏گويد: چرا با اين همه حُسن و زيبايي، هم‏صحبت و نديم خار هستي؛ كه حكايتي است شنيدني! گل، پژمردگي خود را مرهون شكفتن مي‏داند و همسايگي با خار را بر حسب تقدير و فرمان الهي. تنها گلِ وجود حق است كه هيچ گاه پژمردني نيست. ابياتي از «گل بي‏عيب»: بلبلي گفت سحر با گل سرخ كاين همه خار به گَردْ تو چراست؟ گل خوشبوي و نكويي چو ترا همنشين بودنِ با خار خطاست … گفت زيبايي گل را مَسِتاي ز آنكه يكره خوش و يكدم زيباست … آن خوشي كز تو گريزد، چه خوشي است؟! آن صفايي كه نماند، چه صفاست؟! … ناگريز است گل از صحبت خار چمن و باغ به فرمان خداست ما شكفتيم كه پژمرده شويم گل سرخي كه دو شب ماند گياست … … ما چو رفتيم گُلِ ديگر هست ذات حق بي‏خلل و بي‏همتاست …(12) گفتگوي «كعبه» با «دل» حكايتي است بسيار شيرين و دل‏انگيز … كعبه از پيدايش و خلقت خود به دست حضرت ابراهيم خليل‏اللّه‏(ع) مي‏بالد و مباهات مي‏كند كه بهترين نقطه زمين جايگاه اوست … و دل هم آفرينش خود را مرهون دست حيّ داور و خداي تعالي مي‏داند و اينكه درِ او گاه و بي‏گاه به جانب حق گشوده مي‏گردد در حالي كه درِ كعبه تنها در ايام عيد و ديدار حاجيان گشوده مي‏شود. گه احرام، روز عيد قربان سخن مي‏گفت با خود كعبه زينان كه من مرآت نور ذوالجلالم عروس پرده بزم وصالم مرا دست خليل‏اللّه‏ برافراشت خداوندم عزيز و نامور داشت نباشد هيچ اندر خطّه خاك مكاني همچو من فرخنده و پاك … خوش آن استاد كاين آب و گِل آميخت خوش آن معمار كاين طرح نكو ريخت خوش آن درزي كه زريّن جامه‏ام دوخت خوش آن بازارگان كاين حلّه بفروخت … بدو خنديد دل آهسته كاي دوست ز نيكان خود پسنديدن نه نيكوست … ترا چيزي برون از آب
ترا چيزي برون از آب و گِل نيست مبارك كعبه‏اي مانند دل نيست ترا گر ساخت ابراهيم آزر مرا بفراشت دست حَيّ داور … ترا در عيدها بوسند درگاه مرا بازست در هر گاه و بي‏گاه …(13) مرگ پدر و آغاز اندوه شاعره يوسف اعتصام‏الملك آشتياني پس از سال‏ها تلاش جهت برقراري و ثبات تمدن والاي ادب و فرهنگ درخشان ايران زمين، سرانجام در سال 1316 بر اثر بيماري از دنيا رفت، در حالي كه سه سال از جدايي پروين گذشته بود. اين حادثه به شدت در روح لطيف و بلند پروين تأثير گذاشت. از اين‏رو در تعزيت پدر قطعه‏اي جانسوز سرود. او قضا را به دزدي تشبيه كرد كه به ناگهان پدر را برده و به ناداني فرزند مي‏خندد. پروين مي‏داند كه روزگار، بسياري انسان‏هاي سوگوار را سر به گريبان ديده و اندوه او براي فلك تفاوتي نمي‏كند … انس و الفت پروين با پدري انديشمند كه معلم او در حكمت و ادب به شمار مي‏رفت، مايه تحسين و شگفتي است. همان گونه كه از سرِ درد مي‏گويد: … پدر آن تيشه كه بر خاك تو زد دست اجل تيشه‏اي بود كه شد باعث ويراني من يوسفت نام نهادند و به گرگت دادند مرگ گرگ تو شد اي يوسف كنعاني من مه گردون ادب بودي و در خاك شدي خاكْ زندان تو گشت اي مه زنداني من از ندانستن من دزد قضا آگه بود چون ترا برد بخنديد به ناداني من … دهر بسيار چو من سر به گريبان ديده است چه تفاوت كندش سر به گريباني من …؟(14) شغل پروين ممكن است براي بسياري اين سؤال پيش آيد كه پروين اعتصامي غير از هنر شاعري به چه جنبه‏هاي ديگر از مشاغل اجتماعي مي‏پرداخت؟ حكيمه و بانوي شعر بلافاصله پس از اتمام دوره تحصيلات در مدرسه بيت ايل، بنا به پيشنهاد اهل ادب، به سمت كتابداري كتابخانه مركزي يا ملي برگزيده شد. اما روح جستجوگر بلند پروين مانع از آن بود كه در قفسه كتابخانه‏ها بال بگشايد. او قبل از آنكه به جمع‏آوري اشعار ـ آن گونه كه هَمّ و غم بسياري از شاعران امروزي است ـ بينديشد، نگران تبعيض، فخرفروشي و خودنمايي كائنات و موجودات در عرصه عالم بود. به همين دليل به سرودن شعر بر حسب اقتضاي جامعه و نوع ديدگاه انسان‏ها نسبت به روحيات و حالات يكديگر پرداخت. پروين قبل از آنكه يك شاعر باشد، يك شعور كامل
پروين قبل از آنكه يك شاعر باشد، يك شعور كامل برخاسته از اشراق الهي بود. پروين اعتصامي حتي بعد از مرگ مورد بي‏اعتنايي واقع شد، چون دستمايه‏هاي ادبي وي را سروده يك مرد كه مشخص نبود چه كسي است مي‏دانستند. هنگامي كه سيزده قطعه شعر پروين در مجله «بهار» چاپ شد، بسياري از خرده‏بينان گمان مي‏كردند كه سراينده اين شعرها بايد «مرد» باشد، اما پروين قبل از رحلت، در آخرين شماره سال دوم مجله بهار، بر اين شبهه خط بطلان كشيد و نشان داد زن ايراني فقط براي آشپزخانه و ظرف و لباس‏شستن و … خلق نگشته، بلكه در عرصه علم و ادب نيز مي‏تواند از بزرگان صاحب نام باشد. خود در اين باره گويد: از غبار فكر باطل، پاك بايد داشت دل تا بداند ديو كاين آيينه جاي گَرد نيست مرد پندارند پروين را چه برخي ز اهل فضل اين معما گفته نيكوتر كه پروين مرد نيست! …(15) به رغم مخالفت‏هاي اهل فن! با اشعار پروين كه آنها را سروده يك مرد! مي‏دانستند، دكتر عبدالحسين زرين‏كوب در رد اين شبهه، از يك مؤلف جوان و نوخاسته به نام «محمدضيا هشترودي» نام مي‏برد كه مجموعه‏اي از نظم و نثر فارسي را با ملاحظات انتقادي به نام «منتخب آثار» منتشر كرد و در ضمن آن به مناسبت نقل و نقد شعر پروين، از او بسيار تحسين نمود، تا بدانجا كه موجبات رنجش و كدورت برخي از شاعران معروف عصر فراهم شد و ملك‏الشعراي بهار را وا داشت تا به اين طرز نقد اعتراض كند … .(16) بيماري و مرگ پروين كمتر كسي است كه از قديم‏الايام با بيماري مهلك «تيفوس» يا «حصبه» آشنا نبوده و شاهد مرگ و فناي ابناي آدم توسط اين بيماري صعب‏العلاج نباشد. در جامعه ايران قديم كه هنوز علم طب به ترقي و پيشرفت نرسيده بود، تب حصبه به دليل شيوع عام، بسياري از انسان‏ها را مي‏كُشت. از جمله پروين اعتصامي كه در عنفوان جواني به اين مرض مهلك دچار گشت. ابوالفتح اعتصامي، برادر پروين در باره علت بيماري و سرانجام مرگ جانگداز وي، چنين گفته است: «بيماري پروين از همان ابتدا حصبه تشخيص داده شد و هيچ سِرّ و ابهامی در کار نبود
.. «پروين اعتصامي» ساعاتي قبل از مرگ از دايي خود كه هر روز بر بالين او حضور مي‏يافت، درخواست دعا كرد و نيز از درگاه خداوند براي مادر دردمند خويش طلب صبر و استقامت نمود. از آن به بعد، سكرات قبل از فوت گريبانگير پروين گشت تا نيمه‏شب جمعه 15 فروردين سال 1320 در آغوش مادر جان به جان آفرين تسليم نمود.(18) شايان ذكر است پروين هميشه به ياد كوچ و رحلت از اين دنياي فاني بود. از اين‏رو مي‏دانست كه چگونه به پيشواز مرگ بشتابد. لذا اين ابيات را جهت سنگ مزار خويش سرود كه جهت حُسن‏ختام و اداي احترام به روح بانوي شعر و ادب كه در جوار آرامگاه فاطمه معصومه(س) در سرزمين مقدس قم به خواب ابدي فرو رفته است، به طور كامل آن را بازگو مي‏كنيم: اينكه خاك سيهش بالين است اختر چرخ ادب پروين است گرچه جز تلخي از ايام نديد هرچه خواهي، سخنش شيرين است صاحب آن همه گفتار، امروز سائل فاتحه و ياسين است دوستان بِهْ كه ز وي ياد كنند دل بي‏دوست، دلي غمگين است خاك در ديده بسي جانفرساست سنگ بر سينه بسي سنگين است بيند اين بستر و عبرت گيرد هر كه را چشم حقيقت‏بين است هر كه باشي و ز هر جا برسي آخرين منزل هستي اين است آدمي هرچه توانگر باشد چون بدين نقطه رسد، مسكين است اندر آنجا كه قضا حمله كند چاره، تسليم و ادب، تمكين است زادن و كشتن و پنهان كردن دهر را رسم و ره ديرين است خرّم آن كس كه در اين محنت‏گاه خاطري را سبب تسكين است(19) خداوند او را رحمت كند. پي نوشت : 1 ـ حكيم بانوي شعر فارسي، دكتر رحيم چاووشي اكبري (سيناي تبريزي)، ص22 ـ 23. 2 ـ ديوان پروين اعتصامي، به كوشش محمد عالمگير تهراني، ص312، نوبت چاپ: 1378. 3 ـ همان، ص30 ـ 35. 4 ـ ديوان پروين اعتصامي، فرشته انس، ص187 ـ 188. 5 ـ حكيم بانوي شعر فارسي، ص238. 6 ـ گلستان سعدي، حكايت 111/5، دكتر محمدعلي فروغي، دكتر حسن انوري. 7 ـ ديوان پروين اعتصامي، عهد خونين، ص178 ـ 179. 8 ـ همان، ص424. 9 ـ حيكم بانوي شعر، ص192. 10 ـ ديوان اشعار، لطف حق، ص265 ـ 266. 11 ـ همان، 
ديوان پروين اعتصامي، عهد خونين، ص178 ـ 179. 8 ـ همان، ص424. 9 ـ حيكم بانوي شعر، ص192. 10 ـ ديوان اشعار، لطف حق، ص265 ـ 266. 11 ـ همان، نكوهش بي‏جا، ص295 ـ 296. 12 ـ همان، گل بي‏عيب، ص232 ـ 233. 13 ـ همان، كعبه دل، ص205 ـ 206. 14 ـ همان، در تعزيت پدر، ص424 ـ 425. 15 ـ حكيم بانوي شعر فارسي، ص224. 16 ـ با كاروان حلّه، دكتر عبدالحسين زريّن‏كوب، ص364. 17 ـ حكيم بانوي شعر فارسي، ص241. 18 ـ همان، ص241 ـ 224. 19 ـ ديوان اشعار، ص426. نويسنده: پروين داودي‏فرد

در سال 1314 هجري شمسي كه رضاخان زنان را وادار به كشف حجاب كرد،«پروين» در سنين هجده سالگي در جشن فارغ‏التحصيلي خود سخنان ارزشمندي را در مدرسه دخترانه آمريكايي «ايران بيت ايل» بر ضد اين اقدام ايراد نمود.

«رخشنده اختر فروزان آسمان شعر و ادب ايران در 25 اسفند سال 1285 در شهر تاريخي و ادب‏پرور تبريز ديده به جهان گشود. وي تنها دختر خانواده بود و خانواده اعتصامي با داشتن سه فرزند پسر، ديگر صاحب دختر نشدند. پروين، با هوش و قريحه خدادادي كه با نظارت و آموزش پدر خويش (يوسف اعتصام‏الملك آشتياني) از خود بروز داد، بيش از برادران مورد توجه واقع گشت تا جايي كه مرحوم اعتصامي تصميم گرفت دختر خردسال را جهت آشنايي هرچه بيشتر با مفاهيم شعر و ادب به تهران بياورد؛ بخصوص كه همزمان با جريانات مشروطه‏طلبي در عصر قاجاريه، بازار شعر و ادبيات در عرصه مبارزات مطبوعاتي رونق خاصي يافته بود. پدر پروين براي پي بردن به علت پيشرفت دختر اديب و فرزانه اعتصام‏الملك، در ابتدا بايد با شخصيت ادبي پدر آشنا شد. پدر پروين، در 1253 در تبريز به دنيا آمد. در كودكي به فراگيري ادبيات عرب پرداخت و فقه، اصول، منطق، كلام و حكمت قديم را به خوبي فرا گرفت. آن مرحوم تلاش‏هاي قابل توجهي در علوم ادبي انجام داد نظير شرح «اطواق‏الذهب» جاراللّه‏ زمخشري، مفسّر معروف قرن پنجم هجري، تحت عنوان «قلائدالادب في شرح اطواق الذهب».

رغ‏التحصيلي خود سخنان ارزشمندي را در مدرسه دخترانه آمريكايي «ايران بيت ايل» ايراد نمود و در برابر صفوف منظم دختران محصل و همشاگردي‏هاي خويش در حالي كه اين سطور را بر اوراق نگاشته بود، با استحكام بيان، داد سخن راند: «در قرون وسطي، معبدها و صومعه‏ها زندان علوم و معارف بودند. انظار خلق از مشاهده طلعت دلاراي علم محظوظ نمي‏شد و در مزرعه اميد انسانها گياه ترقي نمي‏روييد. همين كه صنعت طبع و نشر كتب در قرن پانزدهم به وجود آمد، تأليفات گرانبها كه ديرزماني در كُنج گمنامي پنهان بودند، به موقعِ استفاده گذاشته شده، به بيداري افكار، خدمات نمايان كردند. تشنگان بيابان ناداني از چشمه شيرين معرفت سيراب گشتند و درماندگان جهل، از تاريكي به طرف نور و روشنايي رفتند. ارباب تحقيق به واسطه كوشش متمادي، زمانه رام از چه شدي؟! رميدن آموز منديش كه رام هست يا نه بر مردم چشم، ديدن آموز شو روز به فكر آب و دانه هنگام شب آرميدن آموز …(2) سخنراني پروين در باره تربيت زنان در سال 1314 هجري شمسي كه رضاخان زنان را وادار به كشف حجاب كرد و زماني كه برخي زنان ايراني به انواع مد لباس، آرايش سر و صورت و در برنمودن زيور و زينت روي آورده بودند، زماني كه مادران و زنان نجيب از بيم پذيرش تحميلي قانون كشف حجاب، در اندرون خانه‏ها از فرط غصه و اندوه جان مي‏سپردند، «پروين» در سنين هفده ـ هجده سالگي در جشن فارغ‏التحصيلي خود سخنان ارزشمندي را در مدرسه دخترانه آمريكايي «ايران بيت ايل» ايراد نمود و در برابر صفوف منظم دختران محصل و همشاگردي‏هاي خويش در حالي كه اين سطور را بر اوراق نگاشته بود، با استحكام بيان، داد سخن راند: «در قرون وسطي، معبدها و صومعه‏ها زندان علوم و معارف بودند. انظار خلق از مشاهده طلعت دلاراي علم محظوظ نمي‏شد و در مزرعه اميد انسانها گياه ترقي نمي‏روييد. همين كه صنعت طبع و نشر كتب در قرن پانزدهم به وجود آمد، تأليفات گرانبها كه ديرزماني در كُنج گمنامي پنهان بودند، به موقعِ استفاده گذاشته شده، به بيداري افكار، خدمات نمايان كردند. تشنگان بيابان ناداني از چشمه شيرين معرفت سيراب گشتند و درماندگان جهل، از تاريكي به طرف نور و روشنايي رفتند. ارباب تحقيق به واسطه كوشش متمادي، 

زن ايراني در عصر پروين باحجاب بود، اما از مفهوم حجاب درك درست و جامعي عايد او نگشته بود: زن در ايران پيش از اين گويي كه ايراني نبود پيشه‏اش جز تيره‏روزي و پريشاني نبود زندگي و مرگش اندر كنج عزلت مي‏گذشت زن چه بود آن روزها گر ز آنكه زنداني نبود … دادخواهي‏هاي زن مي‏ماند عمري بي‏جواب آشكارا بود اين بيداد، پنهاني نبود عصري كه پروين در آن مي‏زيست، عصر تحقير، بيداد، تحجر و تبعيض بود. رضاخان از يك سو اصرار بر برداشتن حجاب زنان و گذاشتن كلاه پهلوي بر سر مردان داشت. از سويي ديگر پروين در دوران جواني به عيان شاهد هجوم گسترده زنان به مد و پوشاك و حتي طرز سلوك با مردان بود. از ديگر سو شاهد برخي از زنان بود كه به رغم رعايت حجابِ ظاهر كه سر تا پاي زنان ايراني را از گزند ديد نامحرمان پوشيده و مستور مي‏ساخت، بر فكر و انديشه خويش نيز حجاب افكنده بودند. پروين در چنين وضع ناهنجار، زيور و زينت و حجاب را منهاي كسب علم و دانش، براي زن فضيلت نمي‏دانست، چه يك زن آن روز هنوز قادر به بينش صحيح نسبت به ارزش‏هاي متعالي اسلام در عصر آن نبود، زيرا نور دانش را از چشمان او پنهان مي‏داشتند و او خود را ملزم به پرده‏نشيني و رعايت شرم و حيا مي‏دانست. در روزگاري كه مفهوم واقعي و راستين حجاب هنوز در اذهان اغلب ايرانيان روشن نگشته بود، پروين روح علم و درايت را لازمه حيات زنان مي‏دانست. عكس‏هاي پروين اعتصامي باحجاب است، چون او يك زن مسلمان بود. در حالي كه در عصر بي‏حجابي مي‏زيست. در آخرين تصوير به يادگار مانده، او را با يك روسري مشاهده مي‏كنيم، چون مي‏دانست نسل اسلامي ايراني «حجاب» را امري واجب و صادر شده از دستور الهي خواهند دانست. تمام نگراني پروين بر سر جدال و رقابت زنان بر زر و زيور و لباس و كفش و … است در حالي غافلند از اينكه پاي‏بندي به مظاهر خيره‏كننده مثل پارچه و لباس و كفش، نوعي زيورپنداري براي جسم و ذلت و خواري براي روح است: … زني كه گوهر تعليم و تربيت نخريد فروخت گوهر عمر عزيز را ارزان … هميشه فرصت ما صرف شد در اين معني

براي پروين نوع زر و زيور مهم نيست، بلكه پاي‏بندي به ارزش‏هاي ديني و ملي مهم است. چه مانعي دارد كه به يك پوشش ساده و آسان بگرويم؟! آيا حريري كه از كشورهاي بيگانه وارد سرزمين ما بشود، «حجاب» است يا «لباس شب»؟! در دنباله همان شعر مي‏گويد: … چو بگرويم به كرباس خود، چه غم داريم كه حُلّه حلب ارزان شده است يا كه گران از آن حرير كه بيگانه بود نساجش هزار بار برازنده‏تر بود خلقان چه حلّه‏اي است گران‏تر ز حِلْيَت دانش چه ديبهي است نكوتر ز ديبه عرفان هر آن گروهه كه پيچيده شد به دوك خِرَد به كارخانه همّت حرير گشت و كتان … جامه بلند و شمله ساده كه تار و پود آن به دوك خِرَد پيچيده شده و در كارخانه همّت تبديل به حرير و نخ مي‏گردد، مانع ترقيات زن در اجتماع نيست. از سويي ديگر فرهنگ «مدگرايي» و گرايش به انواع مدلهاي لباس روز و شب، مصيبت اساسي و لاعلاج همه زنان شده است … قضيه «جنگ لباس» به گونه‏اي است كه اگر يك خانم از نعمت داشتن فلان مدل جديد بي‏بهره باشد، بايستي مترصد نگاههاي زنان ديگر در فلان مجلس عروسي يا ميهماني باشد. همچنين است حكايت بعضي از خانم‏هاي متمول كه از داشتن كثرت لباس مجبور به فروش و حراج پوشاك خود مي‏شوند، چون از مد افتاده است. رمز جاودانگي شخصيت «پروين اعتصامي» قناعت و بي‏اعتنايي او نسبت به مدل لباس‏ها و زيورآلات است كه او را مقبول تمام زمان‏ها نموده است. ازدواج پروين پروين اعتصامي در تيرماه 1313 با پسرعموي پدر خود كه در آن زمان افسر شهرباني بود ازدواج كرد و به كرمانشاه عزيمت نمود. اين ازدواج بيش از دو ماه نپاييد. پروين زماني گام در عرصه زندگي مشترك نهاده بود كه همسرش به شراب و ترياك معتاد بود. مرحوم ابوالفتح اعتصامي، برادر پروين در باره اخلاق اين مرد مي‏گويد: «عيب كار در اين بود كه اخلاق نظامي او با روح لطيف و آزاد پروين مغايرت داشت. پروين از خانه‏اي كه هرگز مشروب و ترياك بدان راه نيافته بود، پس از ازدواج ناگهان به خانه‏اي وارد شد كه يك دم از مشروب و دود و دم ترياك خالي نبود … شوهر پروين كه سال‏هاست به ديار عدم شتافته، هرگز خشونتي نسبت به او روا نداشت و از او هيچ گاه حركتي
. ازدواج پروين پروين اعتصامي در تيرماه 1313 با پسرعموي پدر خود كه در آن زمان افسر شهرباني بود ازدواج كرد و به كرمانشاه عزيمت نمود. اين ازدواج بيش از دو ماه نپاييد. پروين زماني گام در عرصه زندگي مشترك نهاده بود كه همسرش به شراب و ترياك معتاد بود. مرحوم ابوالفتح اعتصامي، برادر پروين در باره اخلاق اين مرد مي‏گويد: «عيب كار در اين بود كه اخلاق نظامي او با روح لطيف و آزاد پروين مغايرت داشت. پروين از خانه‏اي كه هرگز مشروب و ترياك بدان راه نيافته بود، پس از ازدواج ناگهان به خانه‏اي وارد شد كه يك دم از مشروب و دود و دم ترياك خالي نبود … شوهر پروين كه سال‏هاست به ديار عدم شتافته، هرگز خشونتي نسبت به او روا نداشت و از او هيچ گاه حركتي كه مخالف شؤون يك خانم باشد، سر نزد … علت غايي تفريق همان مغايرت فاحش اخلاق و طرز تفكر طرفين بوده است».(5) درخور تأمل و شگفتي است كه مرحوم يوسف اعتصام‏الملك به رغم درايت و آگاهي نسبت به صفات ميخوارگي و اعتياد پسرعموي خويش، به ازدواج او و پروين رضايت داده و دختر مستعد خود را از تهران كه موجد شور و احساسات ادبي پروين شده بود، به شهري دوردست كه از امكانات رشد و تعالي علمي و ادبي كافي بي‏بهره بود رهسپار سازد! اين ازدواج شوم كه همان ابتدا پايه‏هاي لرزان آن با مصلحت‏بيني خانواده طرفين صورت تحقق به خود يافت، نتيجه‏اي جز طلاق بايسته كه منجر به توسعه روند افكار حكيمانه و عارفانه پروين گشت، به بار نياورد! همه اين عوامل ناخوشايند به گونه‏اي دست در دست يكديگر نهاده بود كه گرچه شاعره به حكم عاطفه و احساسِ بار سنگين مسئوليت خانوادگي بر گُرده خويش، سعي در ثبات شيرازه نظام خانوادگي داشت، ليكن شيشه نازك دل پاك و بي‏آلايش او را تاب همجواري با غبار حاصل از اعتياد و لكه بدنامي شراب نبود …! «طلاق» اگرچه در روايات اسلامي امري مذموم و نكوهيده شمرده شده، اما براي پروين نقطه رهايي از رقيت و از بند زنداني است كه عوام‏الناس به غلط نام آن را «خانه بخت» نهاده‏اند! علي الصباح به روي تو هر كه برخيزد صباح روز سلامت بر او مسا باشد بد اختري چو تو در صحبت تو بايستي ولي چنان كه تويي در جهان

«طلاق» اگرچه در روايات اسلامي امري مذموم و نكوهيده شمرده شده، اما براي پروين نقطه رهايي از رقيت و از بند زنداني است كه عوام‏الناس به غلط نام آن را «خانه بخت» نهاده‏اند! علي الصباح به روي تو هر كه برخيزد صباح روز سلامت بر او مسا باشد بد اختري چو تو در صحبت تو بايستي ولي چنان كه تويي در جهان كجا باشد؟(6) پروين در يك شعر زيبا و آموزنده تحت عنوان «عهد خونين» پيوند شوم زناشويي خود را با لحني عبرت‏آميز به رشته تصوير كشيده است. «باز» و «ماكيان» دو نماد اين پيوند هستند. همسر پروين كه از نام او اطلاعي نداريم، در قهاريت توأم با روحيه نظامي مظهر «باز» است. همه مي‏دانيم باز سمبل پرندگان شكاري است و هميشه در آرم‏ها و نشانه‏هاي نظامي، عكس عقاب و باز نمودار است. پروين خود را مشابه «ماكيان» قرار داده است. مرغي كه شايد هيچ لانه‏اي بِهْ از كنج خانه ـ آن هم در قرون سياهي مقهوريت ـ براي او نيست. شاعره با طبع خاصي كه داشته، جريان خواستگاري همسرش را بسيار شيوا و اديبانه به رشته تصوير كشيده است كه به ابياتي از آن اشاره مي‏كنيم: به بام قلعه‏اي باز شكاري نمود از ماكياني خواستگاري كه من ز آلايش ايام پاكم ز تنهايي بسي اندوهناكم ز بالا صبحگاهي ديدمت روي پسند آمد مرا آن خلقت و خوي …! چه زيبايي به هنگام چميدن چه دانايي به وقت چينه‏چيدن … چه حاصل زيستن در خار و خاشاك زدن منقار و جستن ريگ از خاك من از بازان خاص پادشاهم تمام روز در نخجيرگاهم بيا هم‏عهد و هم‏سوگند باشيم اگر آزاد و گر در بند باشيم تو فرزندان به زير پر نشاني مرا چون پاسبان بر در نشاني! به روز عجز دست هم بگيريم چو گاه مرگ شد با هم بميريم … «ماكيان» كه نماد پروين است، مي‏داند اين پيوند حاصلي جز پشيماني و شايد كشتن و خون ريختن در بر نخواهد داشت … . بگفتا مغز را مگذار در پوست نشد دشمن بدين افسانه‏ها دوست خرابيهاست در اين سست‏بنيان به خون بايد نوشت اين عهد و پيمان مرا تا ضعف عادت شد، ترا زور نخواهد بود اين پيوند مقدور …! پروين از همسر تقاضا مي‏كند كه با اين ازدواج مصلحت‏بينانه او را به سوي عدم و نابودي نكشاند. او خود را صاحب پر و بال ادب مي‏داند و از پدر و مادري شِكْوه دارد كه به يك

! پروين از همسر تقاضا مي‏كند كه با اين ازدواج مصلحت‏بينانه او را به سوي عدم و نابودي نكشاند. او خود را صاحب پر و بال ادب مي‏داند و از پدر و مادري شِكْوه دارد كه به يك «راهزن» ايمني داده و سپس ناخودآگاه طناب و رسن آقايي و سيادت قاهرانه را به دست او مي‏سپارند! … مدار از زندگاني باز ما را مده سوي عدم پرواز ما را چو پر داريم پيراهن نخواهيم چو گندم مي‏دهند ارزن نخواهيم نه هم‏خوئيم ما با هم نه همراز نه انجام است اين ره را، نه آغاز كسي كاو رهزني را ايمني داد به دست او طناب رهزني داد نه سوگند است سوگند هريمن نه دل مي‏سوزدش بر كس نه دامن درِ دل را به روي ديو مگشاي چو بگشودي نداري خويشتن جاي دورويي راه شد نفس دورو را همان بهتر نريزيم آبرو را …(7) شاعره شرح دو ماه و نيم زندگي ملالت‏بار زناشويي را در سه بيت زير بيان كرده است: اي گل تو ز جمعيّت گلزار چه ديدي؟ جز سرزنش و بدسري خار چه ديدي؟ اي لعل دل‏افروز تو با اين همه پرتو جز مشتري سفله به بازار چه ديدي؟ رفتي به چمن ليك قفس گشت نصيبت غير از قفس اي مرغ گرفتار چه ديدي؟(8) پروين با استاد شهريار معاصر بود. آقاي چاووش اكبري در اين‏مورد مي‏گويد: «اين دو شاعر هر دو در يك سال «1285» پا به عرصه وجود گذاشتند و از بيست سالگي همديگر را ديده و با يكديگر آشنا بودند و هر دو شاعر و سخنوري مشهور … اما چرا به رغم شناخت كامل نسبت به يكديگر با هم ازدواج نكردند؟ مرحوم شهريار در اعتراف صريح اذعان مي‏دارد كه: هنوز من به دل از داغ او عزادارم هزار حيف كه من رشد عقلي‏ام كم بود در آن سنين و دلم نيز بند جاي دگر و گرنه عقد من و او به عرش مي‏بستند …»(9) آن بانوي اديب با اينكه هيچ گاه صاحب فرزند نشد، ولي با استمداد از روح لطيف خود، عواطف مادري و احساسات زيباي يك مادر با طفل كوچكش را كه سرانجام بايستي برحسب تقدير و مشيت الهي از او جدا شود، به زيبايي حكايت مي‏كند و جذاب‏ترين دستمايه هنري خويش را در قالب «لطف حق» از زبان «يوگابد» مادر موسي(ع) و وداع او با فرزند پديدار مي‏نمايد. به گونه‏اي كه گويي پروين در ازل «مادر» بوده است: مادر موسي چو موسي را به نيل 

مادر موسي چو موسي را به نيل درفكند از گفته رب جليل خود ز ساحل كرد با حسرت نگاه گفت كاي فرزند خُرد بي‏گناه گر فراموشت كند لطف خداي چون رهي زين كشتي بي‏ناخداي؟! گر نيارد ايزد پاكت به ياد آب خاكت را دهد ناگه به باد وحي آمد كاين چه فكر باطل است! رهرو ما اينك اندر منزل است پرده شك را برانداز از ميان تا ببيني سود كردي يا زيان ما گرفتيم آنچه را انداختي دست حق را ديدي و نشناختي در تو تنها عشق و مهر مادري است شيوه ما عدل و بنده‏پروري است …(10) بررسي چند قطعه از مناظرات در اشعار پروين چه عاملي باعث شد كه شاعره از عناصر ناهمگون و ضدهايي كه مكمل يكديگرند، در اشعار خود بهره جويد؟ بايستي به علت استفاده از اين قبيل عناصر كه اغلب مواقع به آن بي‏اعتناييم، پي بُرد و به دقت كنجكاو بود و علت را در سير پيدايش معلول جستجو كرد. همان گونه كه مولوي زندگي را آشتي ضدها مي‏دانست و در زمانه معاصر سهراب سپهري سعي بر آن داشت در كنار زيبايي‏هاي خيره‏كننده طبيعت، به زشتي‏ها بنگرد و جايي در عرصه عنايت و دقت نظر انسان‏ها نسبت به عيب‏هاي ظاهر طبيعت باز كند، تا جايي كه از نگريستن زاغچه در مزرعه بي‏خبر نمي‏ماند، حال چه رسد كه نگران خالي بودن قفس از كركس باشد! همچنين است در اشعار پروين اعتصامي؛ «سير و پياز»، «نخود و لوبيا»، «سوزن و نخ» و … هر كدام در صدد آنند كه از محاسن خود داد سخن بدهند و در همان حال از بيان معايب و زشتي‏هاي يكديگر طفره نروند. پروين قبل از آنكه از اين قبيل ضدها در شعر استفاده كند، مطالعه كاملي از منظومه باستاني مناظره «بُز و درخت آسوريك» نمود كه هر كدام در فوايد و سود خود داد سخن مي‏راند. بُز از پشم و شير و گوشت و … خود مي‏گفت و درخت از برگ و بَر و ريشه و شاخه … آن هم بدون آنكه يكي بر ديگري در اين مناظره فايق آيد. در اشعار پروين از اين گونه مناظرات فراوان مي‏بينيم از قبيل مناظره معروف «سير و پياز» تحت عنوان نكوهش بي‏جا كه به بخشي از ابيات آن اشاره مي‏كنيم: سير يك روز طعنه زد به پياز كه تو مسكين چقدر بدبويي گفت از عيب خويش بي‏خبري زان ره از خَلق عيب مي‏جويي گفتن از زشترويي ديگران نشود باعث نكورويي تو گمان مي‏كني كه شاخ گلي به صف سرو و لاله مي‏رويي يا كه همبوي مُشك تاتاري يا ز ازهار باغ مينويي خويشتن بي‏سبب بزرگ مكن تو هم از ساكنان اين كويي …(11) يا مناظره بلبل با گل كه به گل مي‏گويد: چرا با اين همه حُسن و زيبايي، هم‏صحبت و نديم خار هستي؛ كه حكايتي است شنيدني! گل، پژمردگي خود را مرهون شكفتن مي‏داند و همسايگي با خار را بر حسب تقدير و فرمان الهي. تنها گلِ وجود حق است كه هيچ گاه پژمردني نيست. ابياتي از «گل بي‏عيب»: بلبلي گفت سحر با گل سرخ كاين همه خار به گَردْ تو چراست؟ گل خوشبوي و نكويي چو ترا همنشين بودنِ با خار خطاست … گفت زيبايي گل را مَسِتاي ز آنكه يكره خوش و يكدم زيباست … آن خوشي كز تو گريزد، چه خوشي است؟! آن صفايي كه نماند، چه صفاست؟! … ناگريز است گل از صحبت خار چمن و باغ به فرمان خداست ما شكفتيم كه پژمرده شويم گل سرخي كه دو شب ماند گياست … … ما چو رفتيم گُلِ ديگر هست ذات حق بي‏خلل و بي‏همتاست …(12) گفتگوي «كعبه» با «دل» حكايتي است بسيار شيرين و دل‏انگيز … كعبه از پيدايش و خلقت خود به دست حضرت ابراهيم خليل‏اللّه‏(ع) مي‏بالد و مباهات مي‏كند كه بهترين نقطه زمين جايگاه اوست … و دل هم آفرينش خود را مرهون دست حيّ داور و خداي تعالي مي‏داند و اينكه درِ او گاه و بي‏گاه به جانب حق گشوده مي‏گردد در حالي كه درِ كعبه تنها در ايام عيد و ديدار حاجيان گشوده مي‏شود. گه احرام، روز عيد قربان سخن مي‏گفت با خود كعبه زينان كه من مرآت نور ذوالجلالم عروس پرده بزم وصالم مرا دست خليل‏اللّه‏ برافراشت خداوندم عزيز و نامور داشت نباشد هيچ اندر خطّه خاك مكاني همچو من فرخنده و پاك … خوش آن استاد كاين آب و گِل آميخت خوش آن معمار كاين طرح نكو ريخت خوش آن درزي كه زريّن جامه‏ام دوخت خوش آن بازارگان كاين حلّه بفروخت … بدو خنديد دل آهسته كاي دوست ز نيكان خود پسنديدن نه نيكوست … ترا چيزي برون از آب
ترا چيزي برون از آب و گِل نيست مبارك كعبه‏اي مانند دل نيست ترا گر ساخت ابراهيم آزر مرا بفراشت دست حَيّ داور … ترا در عيدها بوسند درگاه مرا بازست در هر گاه و بي‏گاه …(13) مرگ پدر و آغاز اندوه شاعره يوسف اعتصام‏الملك آشتياني پس از سال‏ها تلاش جهت برقراري و ثبات تمدن والاي ادب و فرهنگ درخشان ايران زمين، سرانجام در سال 1316 بر اثر بيماري از دنيا رفت، در حالي كه سه سال از جدايي پروين گذشته بود. اين حادثه به شدت در روح لطيف و بلند پروين تأثير گذاشت. از اين‏رو در تعزيت پدر قطعه‏اي جانسوز سرود. او قضا را به دزدي تشبيه كرد كه به ناگهان پدر را برده و به ناداني فرزند مي‏خندد. پروين مي‏داند كه روزگار، بسياري انسان‏هاي سوگوار را سر به گريبان ديده و اندوه او براي فلك تفاوتي نمي‏كند … انس و الفت پروين با پدري انديشمند كه معلم او در حكمت و ادب به شمار مي‏رفت، مايه تحسين و شگفتي است. همان گونه كه از سرِ درد مي‏گويد: … پدر آن تيشه كه بر خاك تو زد دست اجل تيشه‏اي بود كه شد باعث ويراني من يوسفت نام نهادند و به گرگت دادند مرگ گرگ تو شد اي يوسف كنعاني من مه گردون ادب بودي و در خاك شدي خاكْ زندان تو گشت اي مه زنداني من از ندانستن من دزد قضا آگه بود چون ترا برد بخنديد به ناداني من … دهر بسيار چو من سر به گريبان ديده است چه تفاوت كندش سر به گريباني من …؟(14) شغل پروين ممكن است براي بسياري اين سؤال پيش آيد كه پروين اعتصامي غير از هنر شاعري به چه جنبه‏هاي ديگر از مشاغل اجتماعي مي‏پرداخت؟ حكيمه و بانوي شعر بلافاصله پس از اتمام دوره تحصيلات در مدرسه بيت ايل، بنا به پيشنهاد اهل ادب، به سمت كتابداري كتابخانه مركزي يا ملي برگزيده شد. اما روح جستجوگر بلند پروين مانع از آن بود كه در قفسه كتابخانه‏ها بال بگشايد. او قبل از آنكه به جمع‏آوري اشعار ـ آن گونه كه هَمّ و غم بسياري از شاعران امروزي است ـ بينديشد، نگران تبعيض، فخرفروشي و خودنمايي كائنات و موجودات در عرصه عالم بود. به همين دليل به سرودن شعر بر حسب اقتضاي جامعه و نوع ديدگاه انسان‏ها نسبت به روحيات و حالات يكديگر پرداخت.
پروين قبل از آنكه يك شاعر باشد، يك شعور كامل برخاسته از اشراق الهي بود. پروين اعتصامي حتي بعد از مرگ مورد بي‏اعتنايي واقع شد، چون دستمايه‏هاي ادبي وي را سروده يك مرد كه مشخص نبود چه كسي است مي‏دانستند. هنگامي كه سيزده قطعه شعر پروين در مجله «بهار» چاپ شد، بسياري از خرده‏بينان گمان مي‏كردند كه سراينده اين شعرها بايد «مرد» باشد، اما پروين قبل از رحلت، در آخرين شماره سال دوم مجله بهار، بر اين شبهه خط بطلان كشيد و نشان داد زن ايراني فقط براي آشپزخانه و ظرف و لباس‏شستن و … خلق نگشته، بلكه در عرصه علم و ادب نيز مي‏تواند از بزرگان صاحب نام باشد. خود در اين باره گويد: از غبار فكر باطل، پاك بايد داشت دل تا بداند ديو كاين آيينه جاي گَرد نيست مرد پندارند پروين را چه برخي ز اهل فضل اين معما گفته نيكوتر كه پروين مرد نيست! …(15) به رغم مخالفت‏هاي اهل فن! با اشعار پروين كه آنها را سروده يك مرد! مي‏دانستند، دكتر عبدالحسين زرين‏كوب در رد اين شبهه، از يك مؤلف جوان و نوخاسته به نام «محمدضيا هشترودي» نام مي‏برد كه مجموعه‏اي از نظم و نثر فارسي را با ملاحظات انتقادي به نام «منتخب آثار» منتشر كرد و در ضمن آن به مناسبت نقل و نقد شعر پروين، از او بسيار تحسين نمود، تا بدانجا كه موجبات رنجش و كدورت برخي از شاعران معروف عصر فراهم شد و ملك‏الشعراي بهار را وا داشت تا به اين طرز نقد اعتراض كند … .(16) بيماري و مرگ پروين كمتر كسي است كه از قديم‏الايام با بيماري مهلك «تيفوس» يا «حصبه» آشنا نبوده و شاهد مرگ و فناي ابناي آدم توسط اين بيماري صعب‏العلاج نباشد. در جامعه ايران قديم كه هنوز علم طب به ترقي و پيشرفت نرسيده بود، تب حصبه به دليل شيوع عام، بسياري از انسان‏ها را مي‏كُشت. از جمله پروين اعتصامي كه در عنفوان جواني به اين مرض مهلك دچار گشت. ابوالفتح اعتصامي، برادر پروين در باره علت بيماري و سرانجام مرگ جانگداز وي، چنين گفته است: «بيماري پروين از همان ابتدا حصبه تشخيص داده شد و هيچ سِرّ و ابهامی در کار نبود
.. «پروين اعتصامي» ساعاتي قبل از مرگ از دايي خود كه هر روز بر بالين او حضور مي‏يافت، درخواست دعا كرد و نيز از درگاه خداوند براي مادر دردمند خويش طلب صبر و استقامت نمود. از آن به بعد، سكرات قبل از فوت گريبانگير پروين گشت تا نيمه‏شب جمعه 15 فروردين سال 1320 در آغوش مادر جان به جان آفرين تسليم نمود.(18) شايان ذكر است پروين هميشه به ياد كوچ و رحلت از اين دنياي فاني بود. از اين‏رو مي‏دانست كه چگونه به پيشواز مرگ بشتابد. لذا اين ابيات را جهت سنگ مزار خويش سرود كه جهت حُسن‏ختام و اداي احترام به روح بانوي شعر و ادب كه در جوار آرامگاه فاطمه معصومه(س) در سرزمين مقدس قم به خواب ابدي فرو رفته است، به طور كامل آن را بازگو مي‏كنيم: اينكه خاك سيهش بالين است اختر چرخ ادب پروين است گرچه جز تلخي از ايام نديد هرچه خواهي، سخنش شيرين است صاحب آن همه گفتار، امروز سائل فاتحه و ياسين است دوستان بِهْ كه ز وي ياد كنند دل بي‏دوست، دلي غمگين است خاك در ديده بسي جانفرساست سنگ بر سينه بسي سنگين است بيند اين بستر و عبرت گيرد هر كه را چشم حقيقت‏بين است هر كه باشي و ز هر جا برسي آخرين منزل هستي اين است آدمي هرچه توانگر باشد چون بدين نقطه رسد، مسكين است اندر آنجا كه قضا حمله كند چاره، تسليم و ادب، تمكين است زادن و كشتن و پنهان كردن دهر را رسم و ره ديرين است خرّم آن كس كه در اين محنت‏گاه خاطري را سبب تسكين است(19) خداوند او را رحمت كند. پي نوشت : 1 ـ حكيم بانوي شعر فارسي، دكتر رحيم چاووشي اكبري (سيناي تبريزي)، ص22 ـ 23. 2 ـ ديوان پروين اعتصامي، به كوشش محمد عالمگير تهراني، ص312، نوبت چاپ: 1378. 3 ـ همان، ص30 ـ 35. 4 ـ ديوان پروين اعتصامي، فرشته انس، ص187 ـ 188. 5 ـ حكيم بانوي شعر فارسي، ص238. 6 ـ گلستان سعدي، حكايت 111/5، دكتر محمدعلي فروغي، دكتر حسن انوري. 7 ـ ديوان پروين اعتصامي، عهد خونين، ص178 ـ 179. 8 ـ همان، ص424. 9 ـ حيكم بانوي شعر، ص192. 10 ـ ديوان اشعار، لطف حق، ص265 ـ 266. 11 ـ همان، 
ديوان پروين اعتصامي، عهد خونين، ص178 ـ 179. 8 ـ همان، ص424. 9 ـ حيكم بانوي شعر، ص192. 10 ـ ديوان اشعار، لطف حق، ص265 ـ 266. 11 ـ همان، نكوهش بي‏جا، ص295 ـ 296. 12 ـ همان، گل بي‏عيب، ص232 ـ 233. 13 ـ همان، كعبه دل، ص205 ـ 206. 14 ـ همان، در تعزيت پدر، ص424 ـ 425. 15 ـ حكيم بانوي شعر فارسي، ص224. 16 ـ با كاروان حلّه، دكتر عبدالحسين زريّن‏كوب، ص364. 17 ـ حكيم بانوي شعر فارسي، ص241. 18 ـ همان، ص241 ـ 224. 19 ـ ديوان اشعار، ص426. نويسنده: پروين داودي‏فرد

ما ایرانیان قسمت اا

آوارهٔ تهرانی در مقاله‌ای تحت عنوان ماچاپلوسیم، ما پوسیده‌ایم می‌نویسد که ما پوسیده‌ایم زیرا از چاپلوس زاییده شده‌ایم. نطفهٔ ما در زهدان چاپلوسی منعقد شده و ما در رحم یک مادر چاپلوس تربیت شده‌ایم. این چاپلوسی ننگ دیروز و امروزمان نیست؛ ننگی است که نشانه‌های آن را بر سراسر اوراق تاریخ مملکت‌مان دیده و خوانده‌ایم. روزی که اسکندر بر ما تاخت، آن سرداران نمک‌ناشناس داریوش بودند که در طریق چاپلوسی به ارباب تازه، ارباب ایرانی را فروختند و از همان روز ما یونانی شدیم. روزی که مغول به سرزمین ما سرازیر شد و در نیشابور جز سگ و گربه نفس‌کشی را زنده نگذاشت، این ما بودیم که وزیرش شدیم، دبیرش شدیم، دلالتش کردیم و پیشانی خود را پیش پایش بر زمین گذاشتیم.
ای پوسیده! آیا تو تاریخ ایران باستان را خوانده‌ای که چون ساسانیان بر اشکانیان پیروز شدند، چاپلوسانی که مؤسس سلسله را احاطه کرده بودند در مقام چاپلوسی هفتصد سال تاریخ، ابنیه، سنگ‌نوشته‌ها و فرهنگ اشکانی را آنچنان از میان بردند که قرن‌ها کیفیات پادشاهی و تمدن اشکانی بر ما پوسیدگان مکتوم ماند؟ وای بر تو ای پوسیدهٔ چاپلوس که هر روز پای یک منبر سینه می‌زنی و هر حرفی را که از دهان هر ضحاکی بیرون بیاید قبول می‌کنی و خود را به هر قلدری می‌فروشی و از اینکه امظلوم واقع بشوی لذت می‌بری و در انزوا بر مظلومیت خود گریه می‌کنی.برخی بر این باورند که نفت عامل بدبختی ما است به طوری که اگر ما نفت نداشتیم، چشم طمع دیگر کشورها از روی ما برداشته می‌شد اما این در حالی است که کشورهای جهان اولی همچون انگلستان و آمریکا دارای نفت هستند (آن هم از نوع درجه یک آن) و اصلاً بدبخت نیستند و در عین حال یکسری کشورهای بدبخت دیگر مثل سوریه، اردن، مراکش، افغانستان، ترکیه و … هم هستند که نفت ندارند اما باز هم از دید فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی به توفقیات چندانی دست نیافته‌اند.
موقعیت سوق‌الجیشی ایران به عقیدهٔ برخی به ظاهر روشنفکران دلیل بدبختی ملت ایران است که این طرز تفکر بیشتر به مثابه لطیفه می‌ماند تا حقیقت! آیا جز این است که ایران چهارراه بازرگانی دنیا (جادهٔ ابریشم) بوده و هست و آیا جز این است که ایران می‌تواند به سادگی تجارت غرب و شرق دنیا را به هم ربط دهد؟
بی‌سوادی مردم -که الزاماً سواد در اینجا به معنی سواد خواندن و نوشتن نیست؛ بلکه سواد سیاسی/اقتصادی را هم شامل می‌گردد- از نظر برخی افراد یکی از علل بدبختی ملت ایران است. در مقابل چنین افرادی، این سؤال را باید پرسید که آیا دزدان بیت‌المال، خائنین به مملکت و رانت‌خوران جز این است که یا تحصیل کرده‌اند و یا دارای تحصیلات عالیه از دانشگاه‌های کشورهای جهان‌ اول هستند؟
آیا تاکنون به این مسأله اندیشیده‌ایم که سهم من و شما در این عقب‌افتادگی چقدر است؟ آیا اوضاع و شرایط فعلی مُهر تأییدی بر مفهوم آیه‌های فوق نیست که از ماست که بر ماست!
در حقیقت، زمانی که ما انگشت اتهام به سمت کشوری، کسی و یا چیزی می‌گیریم، غافلیم از اینکه یک انگشت به سمت مقابل گرفته‌ایم اما سه انگشت دیگر دارد به خودمان اشاره می‌کند. لذا چشم‌هایمان را باید شسته و طور دیگری به محیط پیرامون خود می‌بایست بیاندیشیم. اما پیش از پرداختن به مشکلات فرهنگی ایران، بد نیست نیم‌نگاهی به نظرات برخی مورخین خارجی و برخی روشنفکران داخلی در مورد فرهنگ این مرز و بوم بیاندازیم:
هرودوتهرودوت (مورخ یونانی در دورهٔ کوروش) در مورد ایرانیان می‌نویسد چیزی که برای پارسیان کردنش ممنوع است و گفتنش هم جایز نیست، دروغ‌گویی است. دروغ‌گویی را ننگین‌ترین عیب می‌داند و پس از آن شرم‌آورترین نقص، داشتن قرض است و جهت عمدهٔ آن این است که گویند مقروض مجبور است دروغ بگوید. در آن زمان ایرانیان دروغ نمی‌گفتند و یکی از باعزت‌ترین مردمان روی کرهٔ زمین بودند اما پس از یک قرن که به مرور زمان خلقیات ایرانیان عوض شد، به مرور هم نکبت و بدبختی به سوی این ملت روی آورد (لذا از این پس هر موقع که خواستیم بگوییم ما یک فرهنگ ۲۵۰۰ ساله داریم، بیشتر بیاندیشیم!)جمیس موریهٔ انگلیسی در کتاب سیاحت ایران، ارمنستان، آسیای صغیر و استانبول در مورد خلقیات ایرانیان در زمان فتحعلی شاه قاجار می‌نویسد که در تمام دنیا مردمی به لافزنی ایرانیان وجود ندارد. لاف و گزاف اساس وجود ایرانیان است. هیچ ملتی همانند ایرانیان منافق نیست و چه بسا همان موقعی که دارند با تو تعارف می‌کنند، باید از شرشان برحذر باشی. ایرانیان تا دلت بخواهد حاضرند به تو قول و وعده بدهند که اگر احیاناً اسبی، مرزعه‌ای، خانه‌ای و یا هر چیز دیگری را در حضورشان تعریف و تمجید نمایی، فوراً می‌گویند تعلق به خودتان دارد. عیب دیگری هم که دارند دروغ‌گویی است که از حد تصور خارج است. ایرانیان لبریزند از خودپسندی و شاید بتوان گفت که در تمام دنیا مردمی پیدا نشوند که به این درجه به شخص خودشان اهمیت بدهند و برای خودشان اهمیت قائل باشند. 
سرعت ایرانی‌ها در زود به رنگ حریف در آمدن واقعاً اعجاب‌انگیز است. به طور مثال، می‌توان نامگذاری ایرانیان قبل و بعد از انقلاب را مقایسه کرد؛ کسانی که اسامی آن‌ها فرح، ثریا، شهناز، کوروش، داریوش و … است، بیشتر مربوط به دههٔ ۵۰ شمسی هستند اما این در حالی است که در دههٔ ۶۰ -یعنی پس از انقلاب- شاهد رواج اسم‌هایی همچون عمار، یاسر، زینب و … بوده‌ایم.
به طور کلی، وقتی قرار شد تبی جامعه را فرا بگیرد، آن‌وقت هر پدیده و هر کالایی با پسوند یا پیشوند موردپسند و رایج روز مزین می‌شود! در همین راستا، به مقاله‌ای تحت عنوان «مردمان بازیگر» از روزنامهٔ مشارکت در سال ۱۳۷۷ به نقل از روبرتو چولی (سرپرست گروه بازیگران تئاتر آلمان) در مورد بازیگری در ایران اشاره می‌کنیم:
من پتانسیل قوی در بازیگران ایرانی می‌بینیم؛ این زبان و فرهنگ امکان بازیگری و نمایش را پدید می‌آورد که انحصاراً مربوط به تئأتر و جایگاه نمایش نیست و در جاهای دیگر هم وجود دارد. چند سال پیش که به ایران آمده بودم و به اصفهان رفته بودم، در یکی از روزهای تعطیل و عزاداری دسته‌ای را دیدیم. مطمئناً در آن روز من در بازار اصفهان تنها فرد خارجی بودم. در آن دسته شیون و گریه‌زاری زیادی می‌شد و انسان‌های زیادی رنج می‌بردند. اما از آنجا که من شیعه نیستم، موقعیت بسیار مشکلی داشتم و تنها کسی بودم که در این دسته گریه نمی‌کردم. من بازیگر خوبی هستم ولی آنجا خجالت می‌کشیدم که گریه کنم. کنار من چند مرد ایستاده بودند که زارزار گریه می‌کردند. یکی از آن‌ها که به من نزدیک‌تر بود، هنگام عزاداری و وسط گریه‌زاری رو به من کرد و گفت می‌خواهی فرش بخری؟ و در عین حال به سختی گریه می‌کرد. این بزرگ‌ترین بازیگری بود که من دیده‌ام

گرنفون شاگر معروف سقراط که تقریباً یک قرن پس از هرودوت می‌زیسته، در مقایسهٔ بین ایرانیان عهد کوروش و عصر خودش (دورهٔ اردشیر دوم) می‌گوید که این روزها خیلی‌ها فریب شهرت پارسی‌ها را از جهت وفای به عهد و حفظ سوگند می‌خورند ولی این روزها افراد متمول را مثل جانیان حبس می‌کنند تا از آن‌ها پول بگیرند. این روزها برعکس سابق، کسانی که به نفع شاه خیانت کنند، مورد عنایت شاه قرار می‌گیرند. دیگر کسی نمی‌خواهد به قشون شاه ملحق شود، روح سلحشوری و ورزشکاری در ایرانیان به کلی مُرده و به تن‌پروری و پُرخوری روی آورده‌اند. مملکتی نیست مثل پارس که در آن این‌همه مردم از زهری که به دست هموطنان به آن‌ها خورانده می‌شود بمیرند یا علیل شوند. تقوای پارسی‌ها در آن‌ها خاموش شده و برخلاف گذشته بی‌عدالتی، حب منابع نامشروع و بی‌شرمی در نزد آن‌ها ترقی کرده است. عده‌ای بی‌شمار گلدان و جام‌های گرانبها دارند و از داشتن آن‌ها به خود می‌بالند اما اینکه تمام این تجملات با وسائل شرم‌آور تحصیل می‌شود، باعث شرمساری آنان نیست. خلاصه پارسی و مردمانی که تابع آنان هستند، این روزها تقدس‌شان نسبت به خدایان و احترام‌شان به والدین و انصاف‌شان دربارهٔ خلق و شجاعت‌شان در موقع جنگ، بسیار کمتر از آن است که در سابق بود…
آمی ین مارلسینآمی ین مارلسین (مورخ معروف رومی که در قرن چهارم میلادی می‌زیسته است) در کتاب خود ایرانیان را این‌گونه توصیف می‌کند که بسیار پرگو و خودستا هستند، چه در موقع کامکاری و چه در اوقات مصیبت. همیشه لفظ تهدید و تخویف بر لب دارند، مکار و متکبر و بیرحم‌اند اما راه رفتن‌شان بسیار سنگین، موقر، طبیعی و روان است. بهترین جنگجویان دنیا هستند ولی در کار جنگ، خُدعه و مهارت‌شان بیش از شجاعت‌شان است. نسبت به غلامان و زیردستان و مردم خرده‌پا به استبداد رفتار می‌کنند و خود را مالک و صاحب‌اختیار جان و مال آن‌ها می‌دانند و نوکران و گماشتگان آن‌ها حق ندارند در حضور آن‌ها لب به سخن بگشایند.
ما ایرانیان خیلی علاقه‌ای به گفتن کلمهٔ «نَه» نداریم. در واقع، حاضریم خفت بدقولی، بدعهدی، دورویی و خیلی چیزهای دیگر را به خودمان تحمیل کنیم ولی در مقابل تقاضای دوست و یا همکار حتی خیلی صمیمی که چیزی از ما خواسته، کلمهٔ «نَه» یا «نمی‌توانم» را به کار نبریم ولو آنکه در همان لحظه خودمان قطعاً بدانیم که نمی‌توانیم از عهدهٔ کار خواسته شده برآییم. برای امتحان، از اطرافیان‌تان کمی پول به صورت قرض بخواهید؛ محال است از بین تمامی مراجعه‌شوندگان جملهٔ «دارم ولی نمی‌دهم» را بشنوید؛ همه یا ندارند و یا اگر دیشب گفته بودید، اگر کمی زودتر گفته بودید و چیزهایی از این دست، می‌توانستند پول را دودستی تقدیم کنند!
کلام آخربه طور کلی، مسائل اجتماعی-فرهنگی مسائلی نیستند که هر کدام را بتوان به تنهایی و مجزا از سایر مسائل بررسی و حل کنیم. در‌ واقع، همچون قایقی می‌ماند با سوراخ‌گیرهایی به مراتب کمتر از سوراخ‌ها؛ چوب‌پنبه‌ها را از این سوراخ برمی‌داریم و جای دیگر فرو می‌کنیم تا مشکل فعلی حل شود اما غافل از اینکه یک جای دیگر مشکل 
همهٔ پریشانی‌ها و شومی‌ها را به گردن عوامل خارجی انداختن، اغفال مردم از واقعیت‌های زشت داخلی است و نتیجه‌اش نادیده گرفتن و پوشاندن سرچشمهٔ اصلی و کانون‌های نخستینی است که استعمار یکی از جوشش‌های آن است. همهٔ گناهان را به گردن استعمار و امپریالیسم خارجی بار کردن، یک نوع تبرئه کردن عوامل حقیقی گناه و جنایت است که در پیش چشم ما هستند؛ این حقیقت که از آن اسطورهٔ استعمار داریم بیش از آنکه مبتنی بر تجزیه تحلیل منطقی و شناخت علمی واقعی باشد، با خرافه‌های افسانه‌ای و اساطیر آمیخته است.از قدرت و اثر خارجی به گونه‌ای حرف می‌زنیم که قدمای ما از غول، شیطان، جن و ارواح پلید موذی سخن می‌گفتند و این معلول دو عامل است: یکی عدم شناخت واقعی و عینی استعمار و عامل دیگر عدم بررسی علمی و تحلیلی استعمار است. در طول مبارزات ضد استعماری، ما و روشنفکران ما بیشتر به آن فحش داده‌اند و علیه آن میتینگ به پا کرده‌اند و کمتر از آن حرف زده‌اند و آن را به مردم شناسانده‌اند! این شیوهٔ «لعن و نفرین» و «دعا و صلوات» و به عبارتی این سنت عاطفی در برخورد با مسائل روز را که از تربیت غلط مذهبی‌گونهٔ خویش داریم، در زمینهٔ سیاسی و اجتماعی و در دوره روشنفکری خود نیز حفظ کرده‌ایم.
در پایان هم شعری از مرحوم ملک الشعراء بهار که حدوداً یک‌صد سال پیش سروده شده می‌آوریم:این دود سیه فام که از بام وطن خاست، از ماست که بر ماست    وین شعلهٔ سوزان که برآمد از چپ و راست، از ماست که بر ماستجان گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم با کس نسگالیم    از خویش بنالیم که جان سخن اینجا است، از ماست که بر ماستکه کهنه چناریم که از باد ننالیم، بر خاک ببالیم    لیکن چه کنیم آتش ما در شکم ماست، از ماست که بر ماستاسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است، زین قوم شریف است    نَه جرم ز عیسی نَه تعدی ز کلیسات، از ماست که بر ماستگوییم که بیدار شدیم! این چه خیالی است، بیداری ما چیست؟    بیداری طفلی است که محتاج به لالاست، از ماست که بر ماست
آنچه در این مقاله آوردیم خلاصه‌ای بود از کتاب‌های «جامعه‌شناسی خودمانی» حسن نراقی و «چرا عقب‌مانده‌ایم؟» دکتر علی‌محمد ایزدی که به دلیل طولانی نشدن مقاله، به تمام موارد مطروحه در این کتاب‌ها اشاره نکردیمدر پایان به نظر خود بنده  چهل و دو سال است  ثابت کردند کسی که به تاریخ و هویت خود خیانت کند به من و شما هم  رحم نخواهد کرد .زمانی دختران  ساده  دانشگاه عاشق صمد بهرنگی  میشدند  و  تعدادی از پسران یکی در گوشه ای دیگر«جوانان» را ورق می زد . . ( مجله جوانان ) و آن یکی به زمین و زمان فوش میداد و از همه دنیا طلبکار بودو در میان روشنفکرها!کسی کتاب درسی نمیخواند!یکی مارکس میخواندیکی عقاید برتر استالینیکی کتاب های جلال آل احمدچند نفری هم کتاب “مائو چگونه به قدرت رسید” , و بعضی هم بدنبال اسلام ناب محمدی میگشتندو متاسفانه هنوز جملات این ۴ نفر به همراه یک نخ سیگار و نسکافه ، نشانه روشنفکری در ایران است صادق هدایت ، نیچه و میشل فوکو صادق هدایت سه بار خودکشی کرد و بار آخر موفق شد و مرد نیچه ده سال آخر عمرش دیوانه شد و عاقبت در بیمارستان روانی خودکشی کرد راسل با ۴ زن ازدواج کرد و آنها را طلاق داد و در آخر بخاطر رابطه نا مشروع با عروسش ، پسرش را دیوانه کردمیشل فوکو  همجنس باز بود و در انتها   با بیماری ایدز  از دنیا رفت 
 به ما گفته بودند  دشت مان ، گرگ اگر داشت ، نمی نالیدیم؛نیمی از گلّه ی ما را سگ ِ چوپان خورده بود !به ما گفته بودند علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد و آزموده را آزمودن خطاست و لابد عقوبت آن همین عذابی است که می کشیم  که چهل و دو سال است  رژیم  دارد  اعدام میکنه و ما  نگاه ،اروپا محکوم میکنه و سازمان ملل ابراز نگرانی

کامینت های این پست در فیس بوک 
..  https://m.facebook.com/story.php?story_fbid=2502779350027180&id=100008854172156 آقای علی اسماعیلی نوشتندزمانی بهای ها را اعدام می کردند در خبر از آنها با نا جاسوس اسراییل گزارش می دادند و مردم در کوچه بازار با تعجب به هم می گفتند آه اینها جاسوس بودند ما این همه وقت خبر نداشتیم و هزار یک تهمت و افترا می‌زدند مردم باور می کردند و حال هم چنین می شود وقتی شرف و انسانیت زیر پا گذاشته شود گوش بجای عقل کار کند نباید ناراحت شد که چرا چنین شد آری به خود اجازه می دهی برایت تصمیم بگیرند و تو را تا توان فکری بدانند آری آشی برایت می پزند بخوری نخوری همین است تا زمانی دست روی زانوی خود نگذاری و به اراده خود به پا نخیزی آری چنین است

آقای عدمی نوشتند :حقوق بشر “ حقوق به ‌‌شر شده !

آقای عنایت منشادی نوشتند : Devine physician prescribed a surgery extremely painful   with noanaesthetic to remedy a 1000 years chronic disease of a  nation wrapped in superstition  who was proud to  live in wickedness , the extreme   pain will cleanse this nation  make it ready to build  a glorious far future
آقای بیژن ابهری نوشتند :قشنگ بود….ممنون…هیچوقت از صادق هدایت خوشم نیومد.
آقای امید اتحادی نوشتند : از خصوصیات منفی ایرانیان سر وقت نبودن منتظر معجزه بودن  و چاپلوسی هست فقط به نفع خود فکر کردن رشوه دادن رشوه گرفتن و این اخلاقیات آنها را به عقب رانده. من در اروپا این اخلاقیات را کمتر میبینم و پی میبرم چرا در اینجا پیشرفت هست. متاسفانه خیلی ایرانیان که اینجا میآیند فقط جنبه های منفی غرب را یاد میگیرند نه نقاط مثبت آنرا ..در ضمن قبلاً سخنرانی هم بوده که اولین نماینده از آمریکا که به ایران آمد این خصوصیات منفی ایرانیان را نامید
و نقل قولی شد از آقای محمد ملکی : آن روزها که من و هزاران انسان مبارز و مجاهد و دگراندیش در زندانهای نظام ولایی شکنجه هایی از جمله قپانی شدن، کابل خوردن، لگد خوردن، سر به دیوار کوفتن، فحش شنیدن و ده ها شکنجه از این نوع را تحمل میکردیم، صدای کسی از آنها که بعدا مدعی اصلاح‌طلبی شدند درنیامد و همانها هستند که هنوز هم وقوع شکنجه در چهل سال نظام ولایی را منکر میشوند!
چهل سال می گذرد از روزهایی که مردم خسته از رنج تحمل قرنها استبداد و وابستگی به پا خاستند تا ریشه های ظلم و بی عدالتی هزاران ساله را بخشکانند و برای ایران و ایرانی طرحی نو دراندازند.
مردان و زنانی که زخم و داغ شکنجه های ساواک نظام سلطنتی را بر تن داشتند، با امید به فردائی که از خشونت و حذف خبری نباشد، در دل می پنداشتند که با شعار استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی و رفتن شاه و آمدن خمینی، «دیو» بیرون خواهد رفت و «فرشته» جای او خواهد نشست. اما هنوز خون مردان و زنانی که به پای انقلاب ریخته شد خشک نشده بود که رویاها فرو ریخت و استبداد سلطنتی تبدیل به خشن ترین استبداد دینی شد؛ در این میان من و امثال من که خود هیمه آور این آتش برافروخته بودیم، سرگردان و درمانده می‌اندیشیدیم که چرا جلادانی را که به کسوت نجات دهنده درآمده بودند، پیش از آنکه جلادی کنند، نشناختیم!”در دوران زندان سال‌های ۶۰ تا ۶۵، یکبار که در اطاق شکنجه مرا زیر شلاق گرفته بودند، شلاق به چشم چپم خورد و شدیدا آسیب دید. همسرم که خبردار شد برای درمان آن تلاش زیادی کرد اما به موقع اجازه مرخصی و درمان ندادند تا اینکه دیگر دیر شده بود و آن چشم از بین رفت و دیگر نمی‌دید.
کم کم احساس می‌کردم چشم چپم از دیدن دریغ دارد و من را با چشم راست تنها گذاشته تا به سلک واحد العین‌ها درآیم و دنیا را با یک چشم نظاره‌گر باشم.
شعر زیر را دکتر ملکی در همان زمان در زندان نوشت:
اگر چشم‌هایت را گرفتندگوش‌هایت را تیزتر کنو اگر گوش‌هایت را هممغزت را با تمام توان بکار گیرکه صدای اندیشیدنچون صدای پرواز فرشتگان است
زندان قزلحصار – ۱۳۶۴
#محمد_ملکی
یادش گرامی
#محمد_ملکی #دکتر_محمد_ملکی #بیانیه۱۴

ما ایرانیان ، قسمت اول

ما ایرانی‌ها چه دوست داشته باشیم که به این صفت متصف شویم و چه دوست نداشته باشیم، مردمی هستیم که در اکثر موارد احساسات‌مان در اتخاذ و انتخاب مسیرمان نقش تعیین‌کننده‌ای را ایفا می‌کنند. اکثر ما ایرانیان هر پدیده‌ای را اعم از جریان، شخص، حزب، کالا، دوست، همسر، همکار و … را کلاً به صورت سیاه و سفید، خوب مطلق یا بد مطلق، دیو یا فرشته ارزیابی می‌کنیم و کمتر اتفاق می‌افتد که آرام و متین دربارهٔ یک نفر بگوییم فلانی این صفت، آن روحیه و آن رفتارش چنین است و در مقابل آن یکی‌ها چنان! به عبارتی، رفتارهایمان معتدل نیست به طوری که کینه‌هایی که گاهی می‌ورزیم، قطب رو‌به‌روی مهرورزی‌های بی‌حد و حساب‌مان است.

ایرانیان و توهم دائمی توطئه
ما ایرانیان از توطئه و توطئه‌گر کم ضربه نخورده‌ایم منتها در اینجا منظور این است که ما ایرانیان به دلایل خیلی زیاد از جمله ترس، احتیاط و یا کم‌کاری و به طور کلی در نتیجهٔ ترس از عدم موفقیت، علاقمندیم آن‌چنان دشمن بزرگی برای خود فرض کنیم و آن‌چنان خود را در مقابلش زبون و ناچیز جلوه بدهیم که این عدم موفقیت، توجیه قانع‌کننده‌ای داشته باشد که اگر من موفق نشدم، از ضعف من نبوده است بلکه از قدرت بیش از اندازهٔ طرف مقابل بوده است. این توهم دائمی توطئه حتی در سینما و تلویزیون ما هم رخنه کرده است به طوری که اگر سریال دایی‌جان ناپلئون را دیده باشید، تکیه کلام «کار، کار انگلیسی‌هاست» را به کرات خواهید شنید.

مسئولیت‌ناپذیری
عدم پذیرش مسئولیت کامل یک چیز، مشکلی است که اکثر ایرانیان به آن دچار هستند. خیلی ساده نیم ساعت دیر به قرار می‌رسیم و وقتی که از ما سؤال می‌شود که چرا دیر رسیدی؟ ترافیک وحشتناک را یادآور می‌شویم و طرف مقابل هم به سادگی قبول می‌کند غافل از اینکه در نظر گرفتن ترافیک هم به عنوان بخشی از برنامه‌ریزی بوده که به سادگی از قلم افتاده است!

قانون‌گریزی
ما ایرانیان حتی از قوانینی که مطمئن هستیم برای آسایش‌مان تنظیم شده‌اند می‌گریزیم و این قانون‌گریزی حتی در برخی از فرهیخته‌ترین اقشار جامعه هم به وضوح قابل‌مشاهده است و این هم یک دلیل بیشتر ندارد و آن هم اینکه به قانون‌گریزی عادت کرده‌ایم.

قدرت نَه گفتن
ما ایرانیان خیلی علاقه‌ای به گفتن کلمهٔ «نَه» نداریم. در واقع، حاضریم خفت بدقولی، بدعهدی، دورویی و خیلی چیزهای دیگر را به خودمان تحمیل کنیم ولی در مقابل تقاضای دوست و یا همکار حتی خیلی صمیمی که چیزی از ما خواسته، کلمهٔ «نَه» یا «نمی‌توانم» را به کار نبریم ولو آنکه در همان لحظه خودمان قطعاً بدانیم که نمی‌توانیم از عهدهٔ کار خواسته شده برآییم. برای امتحان، از اطرافیان‌تان کمی پول به صورت قرض بخواهید؛ محال است از بین تمامی مراجعه‌شوندگان جملهٔ «دارم ولی نمی‌دهم» را بشنوید؛ همه یا ندارند و یا اگر دیشب گفته بودید، اگر کمی زودتر گفته بودید و چیزهایی از این دست، می‌توانستند پول را دودستی تقدیم کنند!

کلام آخر
به طور کلی، مسائل اجتماعی-فرهنگی مسائلی نیستند که هر کدام را بتوان به تنهایی و مجزا از سایر مسائل بررسی و حل کنیم. در‌ واقع، همچون قایقی می‌ماند با سوراخ‌گیرهایی به مراتب کمتر از سوراخ‌ها؛ چوب‌پنبه‌ها را از این سوراخ برمی‌داریم و جای دیگر فرو می‌کنیم تا مشکل فعلی حل شود اما غافل از اینکه یک جای دیگر مشکلهمهٔ پریشانی‌ها و شومی‌ها را به گردن عوامل خارجی انداختن، اغفال مردم از واقعیت‌های زشت داخلی است و نتیجه‌اش نادیده گرفتن و پوشاندن سرچشمهٔ اصلی و کانون‌های نخستینی است که استعمار یکی از جوشش‌های آن است. همهٔ گناهان را به گردن استعمار و امپریالیسم خارجی بار کردن، یک نوع تبرئه کردن عوامل حقیقی گناه و جنایت است که در پیش چشم ما هستند؛ این حقیقت که از آن اسطورهٔ استعمار داریم بیش از آنکه مبتنی بر تجزیه تحلیل منطقی و شناخت علمی واقعی باشد، با خرافه‌های افسانه‌ای و اساطیر آمیخته است.

اکلسی سولتیکوف (شاهزادهٔ روسی) در حدود ۱۵۰ سال پیش به ایران مسافرت کرده و در کتاب سیاحت نامهٔ خود در باب ایرانیان نوشته است که درستی صفتی است که در ایران وجود ندارد و همین خود کافی است که این مملکت در نظر خارجیان نفرت‌انگیز بیاید. دروغ به طوری در عادت و رسوم این طبقه (طبقهٔ نوکر، کاسب و دکاندار) از مردم ایران ریشه دوانیده است که اگر احیاناً یک نفر از آن‌ها رفتاری به درستی بنماید و یا به قول و وعدهٔ خود وفا نماید، چنان است که گویی مشکل‌ترین کار دنیا را انجام داده است و رسماً از شما جایزه، پاداش و انعام توقع دارد.

گوبینو
گوبینو (دیپلمات مشهور فرانسوی) در کتاب سه سال در ایران در مورد ایرانیان می‌گوید که زندگانی مردم این مملکت سر تا پا عبارت است از یک رشته توطئه و یک سلسله پشت هم اندازی. فکر و ذکر هر ایرانی فقط متوجه این است تا کاری را که وظیفهٔ او است، انجام ندهد. ارباب مواجب گماشتهٔ خود را نمی‌دهد و نوکرها تا بتوانند ارباب خود را سرکیسه می‌کنند. از بالا گرفته تا پایین، در تمام مدارج و طبقات این ملت جز حقه‌بازی و کلاه‌برداری بی‌حد و حصر -و بدبختانه علاج‌ناپذیر- چیز دیگری دیده نمی‌شود و عجیب اینکه این اوضاع دلپسند آنان است و تمام افراد هر کس به سهم خود از آن بهره‌مند و برخوردار است و این شیوهٔ کار و طرز زندگی روی هم رفته از زحمت آنان می‌کاهد و برای آسایش، بیکاری و بیعاری، میدان فراخی برای آن‌ها فراهم می‌سازد و رفته‌رفته این سبک زندگی برای آن‌ها حکم بازی و سرگرمی پرتفریح و تفننی را پیدا می‌کند که احدی حاضر نیست به این آسانی از آن دست بردارد. .

سرنوشت محتومشان کم شدن تدریجی درآمد، خوشبختی و خوشحالی است و این‌ها رابطهٔ علت و معلولی با یکدیگر دارند؛ به عبارت دیگر، تا زمانی که مردم دست از آن اعمال برندارند، خداوند هم سرنوشت‌شان را تغییر نخواهد داد و شاهد این ادعا هم کتیبه‌های به جای مانده از دورهٔ هخامنشی به‌خصوص دعای داریوش بزرگ با مضمون «خدایا این کشور را از دشمن، خشکسالی و دروغ نگاه دار» می‌باشد.

آشنایی با علل احتمالی عقب‌افتادگی ایران
به طور کلی، علل زیادی را می‌توان به عنوان دلایل احتمالی عقب‌افتادگی ایران قلمداد کرد که عبارتند از:

  • استعمارگران
  • سیستم پادشاهی
  • ذخایر نفتی
  • موقعیت جغرافیایی ایران
  • بی‌سوادی مردم
  • دین اسلام
  • و شخصیت اخلاقی ایرانیان

دیدگاه‌های مختلفی در مورد تأثیر هر کدام از موارد فوق در میان روشنفکران وجود دارد اما باید اقرار کرد که قدرت هیچ کدام به اندازهٔ مورد آخر (شخصیت اخلاقی) نبوده، نیست و نخواهد بود! برای روشن شدن مطلب، نیم‌نگاهی به تک‌تک عوامل ذکر شده می‌اندازیم.

اگر استعمارگران (شوروی، انگلستان، پرتغال، فرانسه، آمریکا و غیره) دلیل اصلی عقب‌افتادگی ایران هستند، چرا همین کشورها نتوانستند موجبات عقب‌افتادگی مللی همچون مالزی، ژاپن، آلمان، بلژیک و غیره را فراهم آورند اما در ایران توانستند؟

اگر نظام پادشاهی دلیل عقب‌افتادگی ایران است، پس چرا کشورهایی همچون انگلستان، سوئد، نروژ، دانمارک و … عقب‌افتاده نیستند و جزو کشورهای جهان اول محسوب می‌شوند و اگر حذف نظام سلطنتی باعث جلوافتادگی ملتی می‌شد، پس چرا کشورهای مصر، عراق، لیبی و ترکیه به توفیقات چندانی دست پیدا نکردند؟

سِر جان مکدونال انگلیسی می‌گوید که ایرانیان مردمانی مهمان‌نواز، نسبت به بیگانگان مهربان و در رفتار و کردار بی‌نهایت مؤدب و ملایم‌اند و حرکات و سکنات‌شان دلپذیر است. گفتارشان گیرنده و دلفریب و مصاحبت‌شان گوارا و دلپذیر است ولکن در عوض فاقد بسیاری از صفات پسندیده‌اند چنان که در تمام فنون مکر، حلیه، دورویی و ریاکاری ماهرند و نسبت به زیردستان‌شان شقی و غدار و در مقابل زبردستان افتاده و فروتن می‌باشند. از این گذشته، مردمی هستند بی‌رحم، کینه‌خواه، حریص، فاقد ایمان و محروم از صفات قدرشناسی و شرافتمندی.

جیمس موریه
جیمس موریه (مؤلف کتاب مشهور سرگذشت حاجی بابای اصفهانی) دربارهٔ ایرانیان می‌گوید که یاران! به ایرانیان دل مبندید که وفا ندارند و آدم را به دام می‌اندازند. هر قدر به عمارت ایشان بکوشی، به خرابی تو می‌کوشند. دروغ ناخوشی ملی و عیب فطری ایشان است و قسم شاهد بزرگ این معنی؛ قسم‌های ایشان را ببینید، سخن راست را چه احتیاج به قسم است؟ به جان تو، به جان خودم، به مرگ اولادم، به روح پدر و مادرم، به شاه، به مرگ تو، به ریش تو، به سبیل تو، به سلام و علیک، به نان و نمک، به پیغمبر، به اجداد طاهرین پیغمبر، به قبله، به قرآن، به حسن و حسین، به چهارده معصوم و به دوازده امام از اصطلاحات سوگند ایشان است. خلاصه آنکه از روح و جان مرده و زنده گرفته تا به سر و چشم مقدس و ریش و سبیل مبارک و دندان شکسته و بازوی بریده تا به آتش و چراغ و آب حمام، همه را مایه می‌گذارند تا دروغ خود را به کرسی بنشانند. این دروغ‌ها را باور نکنید. ..

سر پرسی سایکس در کتاب هشت سال در ایران می‌نویسد که تباهی اخلاقی و بی‌صفتی ایرانی بدبختانه ضرب‌المثل است. از تمام صفاتی که سیرت ایرانی را تشکیل می‌دهند و بعد از خودخواهی بی‌حد و حساب در میان آن‌ها که رواج بسیار حاصل کرده است، حرص پایدار در کسب مال و جمع ثروت از راه غیرحلال است.

استلین میشو
استلین میشو (از اساتید دانشگاه ژنو) در کتاب خود موسوم به نامه‌های مشرق زمین می‌نویسد که ایرانیان نمی‌توانند هیچ نوع کولتور و فرهنگی را که با فرهنگ خودشان بیگانه باشد بپذیرند. ایرانی همیشه شخصیت مخصوص به خودش را حفظ می‌نماید و این شخصیت عبارت است از یک نوع نرمی و انعطاف‌پذیری که به هر شکلی در می‌آید و برای یک نفر مغرب زمینی که معتاد به صراحت و تشخیص صریح بین خوبی و بدی است، باعث انزجار خاطر می‌گردد. آنچه ما را در مورد ایرانیان به وحشت می‌اندازد این است که ما هرگز وقتی با یک نفر ایرانی سر و کار پیدا می‌کنیم، نمی‌توانیم بفهمیم که درستی عقیدهٔ او از چه قرار است و دربارهٔ امور چگونه فکر می‌کند. حتی اگر ۲۰ سال هم با او معاشر و محشور باشیم، ضمیر او بر ما مجهول خواهد ماند.

ونسان مونتی
ونسان مونتی در کتاب ایران، در خصوص ضمیر و روح ما ایرانیان نوشته است که در پشت پرده، روح ملتی پنهان است که از دوران طفولیت مهوب و درهم‌کوفته است چون به ناامیدی خو گرفته است.

بدون اغراق، ما ملتی هستیم که حافظهٔ تاریخی کوتاهی داریم؛ به عبارت دیگر، فراموش می‌کنیم که از تاریخ درس بگیریم و همین مسأله منجر به این خواهد گشت تا اشتباهات گذشتهٔ خود را بارها و بارها تکرار کنیم. واقعیت امر آن است که ما بدون آگاهی از گذشتهٔ خود، هرگز قادر نخواهیم بود تا حال و آیندهٔ خود را بسازیم.

چند نفر از ما به خوبی از تاریخ این مرز و بوم مطلع است؟ چند نفر از ما از دلایل شکست حکومت‌هایی که در این مملکت حکمرانی کرده‌اند مطلع است؟ چند نفر از ما از دلایل جرأت حملهٔ سایر کشورهای به ایران مطلع است؟ و ده‌ها سؤال دیگر. واقعیت امر آن است تا زمانی که ما اطلاعات اندکی از گذشتهٔ خود داشته باشیم، به سختی خواهیم توانست در صورت مواجهه با رویدادهایی مشابه آنچه در گذشته تجربه کرده‌ایم، تصمیم درستی در آینده اتخاذ نماییم.

حقیقت‌گریزی و پنهان‌کاری
به طور کلی، ایرانی جماعت علاقهٔ چندانی به رو‌به‌رو شدن با حقایقی که به هر دلیلی مطابق میل و سلیقه‌اش نباشد ندارد تا جایی که وقتی با این دست حقائق رو‌به‌رو می‌شویم، از اصطلاحاتی همچون «قسمت همینه»، «ان‌شاء‌الله که خیره» و غیره صورت مسأله را پاک می‌کنیم (این قضیه وقتی که با بیماری‌های صعب‌العلاج، ورشکستگی، زلزله و غیره رو‌به‌رو می‌شویم به وضوح قابل‌مشاهده است.)

جالب اینجا است که عمق فاجعه را زمانی می‌توان به چشم دید که یکی از همین مردم با این طرز تفکر به جایگاه بالایی اجرایی مثلاً رئیس جمهوری می‌رسد و زمانی که از وی خواسته می‌شود تا آمار و ارقامی از وضع مملکت ارائه دهد، به سادگی تورم بیش از ۵۰٪ را تک‌ رقمی اعلام می‌کند و سایر حقیقت‌گریزی‌هایی از این دست!

زمانی که ما به اخبار داخلی نگاهی می‌اندازیم، پر است از آمار خیره‌کنندهٔ فساد، فحشا، جرم، جنایت، خودکشی، تورم، ورشکستگی، جنگ، فساد سیاسی و غیره در کشورهای غربی، اما همین رسانه‌ها ترجیح می‌دهند که وقتی پای آمار و ارقام داخلی به میان می‌آید، سکوت اختیار کنند. به طور مثال، ما همواره از این حقیقت طفره می‌رویم که ایران در زمینهٔ فساد دولتی یکی از صاحب‌منصبان است؛ هیچ‌کس آمار دقیقی از مبتلایان به بیماری ایدز در ایران ارائه نمی‌دهد چرا که فکر می‌کنیم با کم جلوه دادن این آمار، بیماری مهلک ایدز ریشه‌کن خواهد شد. آمار زنای مُحصنه در ایران که بسیار وحشتناک است همواره پنهان باقی می‌ماند. اعتیاد -به‌خصوص در دانش‌آموزان- اصلاً علنی نمی‌شود و …

تا زمانی که ما ایرانیان علاقه‌ای به دیدن واقعیت از خود نشان ندهیم، اوضاع بر همین منوال خواهد بود، بلکه بدتر هم خواهد شد. در‌ واقع، همان‌طور که وقتی بیمار می‌شویم و به پزشک مراجعه می‌کنیم و بدون هرگونه رودربایستی درد را بیان می‌کنیم تا پزشک بتواند در تشخیص خود عملکرد بهتری داشته باشد، در مورد مسائل اجتماعی و فرهنگی نیز می‌بایست شفاف باشیم و حداقل به خودمان دروغ نگوییم تا ریشهٔ مشکلات نمایان شده و تازه درصدد رفع آن‌ها برآییم که در غیر این صورت، همچون آتش زیر خاکستری خواهد شد که به یک‌باره فوران خواهد کرد.

در زمینهٔ جامعه‌شناسی و رفتارشناسی واقع‌گرایانه، تاکنون بزرگان زیادی دست به قلم شده‌اند و پرده از روی واقعیت برداشته‌اند که برخی از ایشان مورد هجوم انسان‌هایی کبک‌نما که دوست دارند سرشان را زیر برف کنند واقع شده‌اند. در واقع، کتاب‌هایی همچون:

  • جامعه‌شناسی خودمانی نوشتهٔ حسن نراقی
  • چرا عقب‌مانده‌ایم؟ و نجات نوشتهٔ دکتر علی‌محمد ایزدی
  • جامعه‌شناسی نُخبه‌کُشی نوشتهٔ علی رضاقلی
  • سازگاری ایرانی نوشتهٔ مهندس مهدی بارزگان
  • ما چگونه ما شدیم نوشتهٔ دکتر صادق زیباکلام
  • چرا ایران عقب ماند و غرب پیش رفت نوشتهٔ دکتر کاظم علمداری
  • خلقیات ما ایرانیان نوشتهٔ سید محمدعلی جمالزاده

و بسیار کتاب و مقالهٔ دیگر با آماری قابل‌استناد به دلایل فقر فرهنگی و عقب‌افتادگی‌مان اشاره کرده‌اند که در ادامه، بخش‌هایی از دیدگاه‌های حسن نراقی و دکتر علی محمد ایزدی که به بررسی عیب‌های اجتماعی ما ایرانیان پرداخته‌اند را به اختصار ارائه خواهیم کرد.

به نقل از دکتر ایزدی در کتاب «چرا عقب‌مانده‌ایم؟»، ما پیش از هر چیز می‌بایست قبول کنیم که اولاً جامعهٔ ما عقب‌افتاده است؛ به این معنی که در آن جهل و فقر وجود دارد. ثانیاً بپذیریم که اکثر افراد جامعهٔ ما از نظر روانی آسیب‌دیده‌اند و خلقیات و عقب‌ماندگی‌هایمان نیز معلول آن است.

اگرچه با ذکر معایب اخلاقی ایرانیان عدهٔ زیادی از خوانندگان -به‌ویژه آن‌هایی که در ذهنشان از ایران و ایرانی بُتی ساخته‌اند و به آن عشق می‌ورزند- ناراحت خواهند شد، اما اگر عده‌ای مباحث مطروحه را مفید یابند، حداقل ۲۰ سال زمان نیاز خواهیم داشت تا شروع به کار فرهنگی روی نسل جدید کنیم تا لااقل ایران ۲۰ سال آینده، ایرانی بافرهنگ، مقتدر، مایهٔ مباحات و گل سرسبد دنیا شود.

به طور کلی، قدم اول برای رفع گرفتاری‌های امروز جامعهٔ ما این است که با دقت هرچه تمام‌تر بفهمیم که ما مردم ایران در حال حاضر که هستیم و چه می‌کنیم؟ چرا که اگر قرار باشد اصلاحی صورت گیرد، باید به دست همین نسل فعلی صورت پذیرد؛ لذا به جای اینکه وقت‌مان را صرف این کنیم که بفهمیم فرهنگ مردم در گذشته چه بود و ایرانیان از چه قدرت و مکنتی برخوردار بوده‌اند، بهتر است تمرکز خود را روی شرایط فعلی بگذاریم. علم امروز به ما می‌گوید که شخصیت هر فرد معادله‌ای دارد به صورت:

شخصیت = صفات ارثی × محیط × زمان

این را می‌دانیم که صفات ارثی افراد کمتر به علت محیط تغییر می‌کند؛ زمان هم که همیشه برای ما ثابت است، بنابراین عامل اصلی سازندهٔ تفاوت‌های شخصیت‌های انسانی، مربوط به محیط‌های مختلفی است که در آن رشد پیدا می‌کنند. یعنی از وقتی که متولد می‌شوند تا هفت سالگی که بخش عمده‌ای از شخصیت فرد شکل می‌گیرد و بعد از آنکه در اثر قرار گرفتن در محیط‌های تحصیلی و اجتماعی ساخته و پرداخته می‌شود.

شخصیت کنونی ما ایرانیان در‌ واقع ساخته و پرداختهٔ محیطی است که در آن رشد پیدا کرده‌ایم و هیچ‌گونه ارتباط مستقیمی با اینکه قرن‌ها پیش در ایران چه اتفاقاتی افتاده ندارد؛ شاهد این ادعا هم آن است که اگر از یک پدر و مادر کاملاً ایرانی، فرزندی متولد شود و این فرزند در یک جامعهٔ جهان اول و مُتمدن پرورش یابد، به سادگی فارغ از اینکه اجدادش چه خلقیاتی داشته‌اند، شخصیت وی مطابق با جامعهٔ جدید شکل می‌گیرد.
چند آیهٔ تکان‌دهنده از قرآن کریم
عقب‌افتادگی‌ها و یا پیشرفت‌های جامعه را باید به حساب همان خلقیات و باورهای اکثر مردم جامعه گذاشت؛ به عبارت دیگر، هر جامعه‌ای لیاقت همان شرایطی را دارد که بر او حاکم است. در واقع، این مردم هستند که یا محیط پیرامون را خودشان می‌سازند و یا به شرایطی متناسب با لیاقت‌شان گردن می‌نهند. اینجا است که معنای آیهٔ ۱۱ سورهٔ رعد به خوبی صدق می‌کند با این مضمون که «… خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی‌دهد قبل از آنکه آن‌ها رفتار خود را تغییر دهند.» و یا در سورهٔ انفال آیهٔ ۵۳ می‌فرماید «… خدا نعمتی را که به قومی داده تغییر نمی‌دهد تا وقتی که آن قوم خلقیات خود را تغییر دهند.» و یا در سورهٔ نساء آیهٔ ۹۷ می‌فرماید «وقتی که در محیط ظلم قرار گرفتید و نتوانستید مبارزه کنید، مهاجرت کنید؛ زمین خدا وسیع است و اگر نکنید و قبول ظلم نمایید، مقصر و گناهکارید.»شاردن (سیاح بسیار مشهور فرانسوی که در عهد صفویه مکرر به ایران مسافرت می‌کرد و سال‌ها در ایران اقامت داشت) در باب اخلاق ایرانیان می‌نویسد که ایرانیان بیش از هر چیزی دلشان می‌خواهد زندگی کنند و خوش باشند. آن سلحشوری سابق را از دست داده‌اند و تنها چیزی که از دنیا می‌فهمند، عیش است و نوش و هیچ باور ندارند که عیش، عشرت و نشاط را در حرکت و تکاپو و کارهای خطرناک و پرزحمت هم می‌توان به دست آورد. از این گذشته، ایرانیان بسیار مخفی‌کار، متقلب و بزرگ‌ترین متقلبین عالم هستند و در دنائت و وقاحت هم بی‌همتا می‌باشند. به غایت دروغ‌گو هستند و کارشان همه پرگویی، قسم و آیه است و برای اندک نفعی حاضرند به دروغ شهادت بدهند. وقتی از کسی پول یا چیزی قرض می‌گیرند، پس نمی‌دهند و به محض اینکه دست‌شان برسد، خودی و بیگانه را فریب می‌دهند و با او به دغل معامله می‌نمایند. در خدمتگذاری عاری از صداقت هستند و در معاملات دوستی نمی‌فهمند و چنان در خدعه و فریب مهارت دارند که محال است انسان به دام‌شان نیفتد….

ظاهرسازی
تظاهر به خوبی، درست‌کاری، ادب، نزاکت، ثروت، قدرت و چندین صفت خوب دیگر که همواره دوست داشته‌ایم در شخصیت ما وجود داشته باشد، جزو شخصیت بسیاری از ما ایرانیان شده است. ما در شرایطی بزرگ شده‌ایم که همواره دوست داریم خود را بیش از آنچه که هستیم جلوه دهیم و این هم اصلاً تقصیر ما نیست، بلکه جامعه این‌طور از ما می‌خواهد!

مهجور بودن کلماتی همچون نمی‌دانم، بلد نیستم و …
یکی از بیماری‌های فرهنگی ایرانی جماعت این است که در حوزه‌های سیاست، اقتصاد (هم خُرد و هم کلان)، کشاورزی، صنعت و بسیاری موضوعات دیگر صاحب‌نظر است! آن مثل معروف که «فلانی علمی دارد به پنهای یک اقیانوس اما به عمق یک سانتی‌متر» در مورد خیلی از ما ایرانیان صدق می‌کند. از مدرس دانشگاه گرفته تا راننده تاکسی و برنامه‌نویس ارشد، همگی از گفتن واژهٔ نمی‌دانم واهمه داریم غافل از اینکه ندانستن یک چیز به مراتب بهتر است از به اشتباه راهنمایی کردن یک فرد دیگر. کمتر هم‌وطنی را می‌توان یافت که وقتی در مقابل سؤالی قرار بگیرد و پاسخ آن را نداند، از کلمهٔ «نمی‌دانم» استفاده کند. برخلاف آنچه شعار می‌دهیم «پرسیدن عار نیست، ندانستن عار است»، باطناً بیشتر علاقه داریم از ما بپرسند و ما هم حتماً جواب بدهیم (حتی اگر جواب را حاضر نداشته باشیم.)

بی‌برنامگی
بی‌برنامگی در ایران دیگر چیزی نیست که نیاز به ثابت کردن داشته باشد؛ چه در زندگی شخصی، چه در زندگی کاری و چه در عرصهٔ دولت. برای کمتر کاری پیش می‌آید که یک برنامهٔ بلند و مدون داشته باشیم؛ با صرف هزاران میلیارد تومان، در منطقه‌ای شهرکی می‌سازیم اما بعداً کاشف به عمل می‌آید که گُسل‌های منطقه‌ای که شهرک در آنجا احداث شده از نظر زمین‌شناسی جوان بوده و اصلاً نمی‌بایست چیزی در آنجا احداث می‌شد!

به عنوان مثالی دیگر، به برنامهٔ افزایش جمعیت می‌توان اشاره کرد. درست کردن بچه کار بسیار راحتی است اما این بچهٔ معصوم در سن هفت الی هشت سالگی نیاز به مدرسه دارد، در سن هجده سالگی نیاز به دانشگاه دارد و مهم‌تر از همه اینکه پس از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه، نیاز به کار دارد!

نگاهی اجمالی به نتایج به دست آمده از سرشماری‌های عمومی سال ۱۳۴۵ تا ۱۳۷۵ بیندازیم که بر آن اساس از جمعیت ۲۵ میلیون نفری سال ۱۳۴۵، حدوداً ۳۸٪ شهرنشین بودند و ۶۲٪ روستانشین اما این آمار در سال ۱۳۷۵ تبدیل شده به حدوداً ۶۲٪ شهرنشین و ۳۸٪ روستانشین! آیا این آمار جز این است که بی‌برنامگی ما باعث شده روستانشینی و کشاورزی که پایهٔ پیشرفت بسیاری از کشورهای جهان اول است را به قهقرا بکشانیم!

دروغ و ریاکاری
از قدیم به ما یاد داده‌اند که دروغ سرمنشاء فساد است؛ وقتی پنهان‌کاری بکنیم و لاجرم دروغ بگوییم، قاعدتاً برای حفظ این موضع به تظاهر و ریا هم آلوده خواهیم شد. وقتی که دولت تمام تلاش خود را به کار می‌بندد تا آمار و ارقام تحریف شده‌ای به سمع و نظر ملت برساند، همین ملت هم در موقع پرداخت مالیات به خودش حق می‌دهد تا سر دولت را کلاه بگذارد و فرار مالیاتی کند و این تنها بخشی از تأثیرات مخرب دروغ است که داریم با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنیم.

خیلی از ما گمان می‌کنیم که تاریخ شروع انحطاط و انحراف ایرانیان از حملهٔ اعراب به این طرف بوده اما واقعیت امر آن است که انحطاط ایران تقریباً از همان اواخر هخامنشی به بعد کم‌کم شروع می‌شود و پس از فروپاشی این سلسله و روی کار آمدن سلوکیان ادامه پیدا می‌کند و این قضیه تا جایی ادامه می‌یابد که امروزه ما در صدر یکی از نادرست‌ترین و دروغگوترین ممالک جهان بشمار می‌آییم.

شاید اکثر ما شنیده‌ایم که دروغ مایهٔ زایش تمامی فسادها است. اگر کمی تعمق کنیم، به این نتیجه می‌رسیم که تمامی این‌ بدبختی‌های ملت ایران ریشه در دروغ دارد؛ دروغی که بعضاً حتی خاصیت بزرگ و کوچک هم ندارد چون فقط شده عادت و همین عادت زشت است که خودش نفاق می‌آورد، دورویی می‌آورد، خاکشیر مزاجی می‌آورد، بوقلمون صفتی می‌آورد، رنگ‌پذیری دقیقه به دقیقه می‌آورد، فرار از مسئولیت می‌آورد و هزار چیز دیگر..برخی دیگر هم هستند که اعتقاد دارند همان‌طور که اروپا پس از رُنسانس کلیسا را کنار گذاشت و پیشرفت غرب شروع شد، ایران هم چاره‌ای جز این ندارد که دین اسلام را کنار بگذارد که استارت رشد و ترقی این کشور بخورد. مشکل اینجا است که اکثر افرادی که دین اسلام را مانع پیشرفت ایران قلمداد می‌کنند، بر این باورند که در حال حاضر ما دین اسلام واقعی را پیاده‌سازی کرده‌ایم

امیر کبیر هم در یک جمله ایران را این‌گونه توصیف می‌کند که «غیرت از روح ایرانی رخت بسته است!»

آنچه نویسندگان خارجی و داخلی دربارهٔ ایرانیان قدیم نوشته‌اند، مربوط به همان زمان‌ها است و این احتمال وجود دارد که برخی از صفات گذشته را در حال بیابیم و برخی را نَه. به طور کلی، باید این نکته را یادآور شویم که معمولاً خصوصیات اخلاقی یک جامعه بر حسب اینکه اکثریت مردمش چگونه‌اند ارزیابی می‌شود؛ به طور مثال، اگر آلمانی‌ها به خشونت معروف‌اند، نباید چنین استنباط شود که در آنجا اشخاص نرم و ملایم پیدا نمی‌شود، بلکه چون اکثریت به این ویژگی متصف‌اند، آلمانی جماعت را ملتی خشن و تندخود در سراسر دنیا می‌شناسد.

ویژگی‌هایی که در ادامه می‌آوریم، ممکن است از دید برخی خوانندگان خلاف واقع، اغراق‌آمیز و حتی توهین‌آمیز تلقی گردد. در همین راستا، همواره باید این نکته را مد نظر داشته باشیم که وقتی از یک صفت در مورد ایرانیان صحبت می‌کنیم، این بدان معنا نیست که ۱۰۰٪ ایرانی‌ها این‌گونه‌اند؛ بلکه منظور این است که افراد زیادی را می‌توان در جامعه یافت که از صفت مد نظر برخوردارند ولو اینکه در همین مملکت، افراد بسیار فرهیخته و روشنفکری را می‌توان یافت که بدون اغراق می‌توان نشان انسانیت، لیاقت، صلح و تقوا بر سینهٔ ایشان کوبید هرچند که تعدادشان بسیار اندک است.

دین غالب در کشور ژاپن بودایی است اما ملت ژاپن (به غیر از سیاستمداران) به مانند آلمانی‌ها و یا آمریکایی‌ها که مسیحی هستند در معاملات روزمرهٔ خود دروغ نمی‌گویند، عهدشکنی نمی‌کنند و در کارهای تجاری خود حُقه‌بازی نمی‌کنند (البته هیچ چیزی ۱۰۰٪ نیست.) کاری نداریم به اینکه این اعمال را از روی اعتقاد به دستورات الهی انجام می‌دهند یا نمی‌دهند، صرفاً ذات عمل را در نظر می‌گیریم که این منکرات را انجام نمی‌دهند؛ در نتیجه، در زمینهٔ اقتصادی -که مورد بحث این مثال است- برکت و روزی دارند، ترقیات صنعتی و تجاری دارند و روز به روز بیشتر پیشرفت می‌‌کنند (به طور مثال، آلمان در تولید خودرو حرف‌های زیادی برای گفتن دارد، ایالات متحده در تولید فناوری حرف اول را در دنیا می‌زند و ژاپن هم که نیاز به توضیح ندارد!

رامش کی بود ؟

رامش خواننده سرشناس قبل از انقلاب متولد ۲۳ آبان ۱۳۲۵ در تهران بود. او در زمان فعالیت خود با خیلی از آهنگ‌سازان و خواننده‌های سرشناس ایرانی از جمله: منوچهر سخایی، ویگن، عارف، و آهنگسازانی چون ناصر و موچهر چشم آذر، بابک افشار و صادق نوجوکی کار کرده بود.او همچنین جز خوانندگانی بود که با آشنایی به موسیقی سنتی ایرانی، با سبک‌های غربی مثل راک و… آهنگ‌هایی را اجرا کرده بود.

رامش در سال ۱۳۵۲ رامش به دعوت منوچهر نوذری برای اولین بار به عنوان بازیگر در فیلم خیالاتی حضور پیدا کرد و پس از آن در فیلمی بازی نکرد.و بالاخره .رامش خواننده .پاپ ایرانی در ۷۴ سالگی درگذشت. او در برنامه‌های مختلف تلویزیونی قبل از انقلاب مانند چشمک، رنگارنگ، ميخک نقره‌ای (شوی فریدون فرخزاد) و … نیز اجراهای بسیاری داشت.
رودخونه‌ها نام تک‌آهنگی از رامش، است که ترانه آن توسط محمدعلی بهمنی سروده شد و صادق نوجوکی آهنگسازی و با تنظیم ناصر چشم‌آذر منتشر شد.

محمدعلی بهمنی این ترانه را بر اساس داستان ماهی سیاه کوچولو صمد بهرنگی سروده است.

در سال ۲۰۱۵ رامش در گفتگویی با مجله “جوانان لس آنجلس” به مطالب مختلفی از جمله سفرش به بریتانیا بعد از انقلاب و ازدواج در آنجا، و هچنین علت ادامه ندادن کار خوانندگی پرداخت.

به نظر می رسد این آخرین مصاحبه رامش با یک رسانه بوده باشد.

رامش در این مصاحبه گفت که نخواندن برای او “اعتراضی بود به صدای قدغن زنان در ایران”. او می گوید وقتی که زنان بتوانند دوباره در ایران آزادانه آواز بخوانند “من هم سرود آزادی سرخواهم داد حتی اگر ۸۰ سالم شده باشد.البته روایت دیگری هم در این رابطه وجود دارد. مرتضی برجسته در این باره نوشته است: “متاسفانه در اولین کنسرتش که به اتفاق داریوش در شراین ادیتوریوم محل برگزاری جوایز اسکار بود، به خاطر اختلافی که داریوش با کنسرت گذار پیدا کرد، داریوش از حضور در صحنه کنسرت خودداری کرد و این ضربه بزرگی بود به احساس رامش البته رامش انشب برنامه خود را اجرا کرد و از اون زمان به بعد گوشه گیر شد و در هیچ کجا ظاهر نشد.وحتی جواب تلفن دوستانش رو هم نمیداد
برخی از هنرمندان سرشناس ایران به مرگ خانم رامش واکنش نشان دادند.

داریوش در اینستاگرام خود نوشت: «سرانجام رامش عزیز از تنهایی در آمد. او راهی شد تا به دریا برسد و ماهی شود. آذر جان سفرت خوش.»ابٕی نیزدر صفحه ایسناگرام 
 نوشت: « رامش عزیزم، همیشه جایت برایم خالی بود. در همه این سال‌های تبعید جایت در میان ما خالی ماند، گوشه گیریت سرشار از غم بود. بخصوص که به عنوان همکار همیشه صدای بی نظیر و تکنیک بی نقصت در خاطرم حک شده بود. آهنگ جهان سوم را به اتمام رسانده بودم و به سوئد برگشته بودم وقتی فرید جان با من تماس گرفت و از علاقه تو به آهنگ با من صحبت کرد، من با طیب خاطر از ایشان خواستم آهنگ را به شما بسپارد. خوشحال بودم که بازگشتی، و قصد خواندن دوباره داری و حاضر بودم هر کمکی از دستم بر می اید انجام دهم. ولی باز هم به گوشه عزلت فرو رفتی و دوستدارانت را تشنه به جای گذاشتی. امروز هم برای همیشه ما را ترک کردی بغض عجیبی گلویم را گرفت. به همه همکارانم، موسیقی ایران، و همه ایرانیان هنردوست تسلیت میگویم.»
عارف نیز نوشت: «رامش نازنينم، صداى ماندگار سرزمينمان از بين ما پركشيد. سفر بخير رفيق ساليان دورم. اگر چه غربت آنچنان بر همه ى ما سخت گرفت كه نتوانستيم در اين سالها آنطور كه بايد در كنار هم باشيم اما تو هميشه در قلب ها و خاطره ها خواهى ماند.ستار نیز با انتشار عکسی از خود و رامش در اینستاگرام نوشت: «شاید جسم بعضی انسان ها بین ما نباشد ، اما آثارشان ، صدایشان ، اندیشه و کلامشان تا ابد در کنارمان رژه می رود. تسلیت به خانواده و دوستداران هنرمند عزيز رامش خوش صدا كه ديگر در بين ما نيست.»