چگونه سیصد و هفتاد و هفت نفر در آتش سوختند

رژيم بيمار پادشاهی تنها به توفانی نياز داشت که ساقط شود  و آن توفان را در بعد از ظهر روز تاريخی ۲۸ مرداد ۵۷ مجلس شورای اسلامی قم درست کرد   چهارصد تن از مردم آبادان در سينما رکس آن شهر به تماشای فيلم گوزنها ساخته مسعود کيميائی مشغول بودند. سيصد و هفتاد نفر از تماشاگران که بيشتر زنان و کودکانی بودند که قدرت برای مقابله با ديگر وحشتزدگان و گريز از آتشی را نداشتند که هرگز افروزاننده آن به خوبی شناخته نشد، در آن آتش  سوختند و در شعله های آن تبدیل به ذغال شدند  دولت و کابینه فضای باز سياسی جمشيد آموزگار هم ساقط شد. انقلابيون طرفدار آيت الله خمينی آن روزها استدلال می کردند که رژيم شاه خواسته است با آتش زدن سينما رکس، آنان و انقلاب اسلامی را بدنام کنند. پيش از وقوع انقلاب، گروه های انقلابی- مذهبی و نيروهای دولتی بارها يکديگر را در دست داشتن در حادثه سينما رکس آبادان متهم کردند. «اطلاعاتی که از طريق سازمان اطلاعات کشور(ساواک) و شهربانی به آقای نخست وزير رسيده، حاکی از اين است که دستورالعمل آتش زدن سينما رکس از نجف آمده است.» علیرضا نوری زاده به نقل از وزیر اطلاعات شریف امامی وی اضافه کرد:«در مجموع، اطلاعاتی که از طريق سازمان اطلاعات کشور(ساواک) و شهربانی به آقای نخست وزير رسيده، حاکی از اين است که دستورالعمل آتش زدن سينما رکس از نجف آمده است.»  راديو فردا به نقل از او گفته :« حکومت ايران در دوره شريف امامی تمام کوشش خود را در جهت مسکوت ماندن موضوع کرد تا حقايق به اطلاع مردم نرسد.» به گفته آقای همایون، « استدلال اين بود که ما با آيات عظام در حال مذاکره هستيم و انتشار اين خبرها موجب رنجش آنها خواهد شد.

اين مسئله را وزير اطلاعات و جهانگردی کابينه شريف امامی می گفت که پرونده دست او بود و کاملا معلوم بود عاملان حادثه چه کسانی بودند. رییس ساواک هم استدلال می کرد که هر چه ما بگوييم، فايده ندارد و مردم باور نمی کنند و می گويند کار ساواک است.»

  • گل صد برگ
    گل صد برگ گلی است که گلبرگ‌های بسیار داشته باشد و  نام آلبومی است که به یاد هشتصدمین سالگرد تولد مولانا در مایهٔ بیات زند، در سال ۱۳۶۰ به صورت گروه‌نوازی سه‌تار، به سرپرستی و تنظیم جلال ذوالفنون و با آواز شهرام ناظری با گرایش موسیقی عرفانی ایران عرضه شد گذرزمان اثر گذاریش را نشان داد. کنار هم قرار گرفتنِ شهرام ناظری و جلال ذوالفنون … Continue reading گل صد برگ
  • یکی از معانی شیطان
    يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ کافران می‌خواهند که نور خدا را با دهانشان (به نَفَس تیره و گفتار جاهلانه خود) خاموش کنند و خدا نگذارد تا آنکه نور خود را در منتهای ظهور و حد اعلای کمال برساند هر چند کافران ناراضی و مخالف باشند. ترجمه … Continue reading یکی از معانی شیطان
  • چگونه سیصد و هفتاد و هفت نفر در آتش سوختند
    رژيم بيمار پادشاهی تنها به توفانی نياز داشت که ساقط شود  و آن توفان را در بعد از ظهر روز تاريخی ۲۸ مرداد ۵۷ مجلس شورای اسلامی قم درست کرد   چهارصد تن از مردم آبادان در سينما رکس آن شهر به تماشای فيلم گوزنها ساخته مسعود کيميائی مشغول بودند. سيصد و هفتاد نفر از تماشاگران که بيشتر … Continue reading چگونه سیصد و هفتاد و هفت نفر در آتش سوختند
  • Key information
    An interesting debate is posted on Facebook to raise awareness and promote the knowledge of dear friends Instead of thanking you, you gave us a warm welcome. a website. Taizz has four different websites equipped with software tools to introduce different websites.https://g.page/r/CdeZd7OCjfpQEAE https://g.page/r/CdeZd7OCjfpQEAE FeedNine Rank I reserve the rights to sue you for copyright, and … Continue reading Key information
  • مهاجرت
    بهترین اطلاعات مربوط به مهاجرت به کانادا در سایت تایسیز جمع آوری شده است تا شما با در پیش گرفتن یک روش و مسیر درست مهاجرتی، به هدف خود برسید.   جهت آگاهی رساندن  آنرا به شما معرفی میکنیم  ثبت تلفن : 22129525 9821+ منو خانه / بلاگ / مهاجرت به کانادا سریع ترین روش مهاجرت به کانادا کدام است؟ … Continue reading مهاجرت

در تمامی این سال ها ی گذشته، در حالی که گفته هائی از نيروهای مذهبی – از آن جمله احمد خمينی فرزند رهبر انقلاب اسلامی که در مصاحبه ای از روش های مبارزاتی گفت و در آن اشاره ای به ماجرای سينما رکس هم کرد – این واقعه  ذهن ها را آماده پذيرش داستانی  ديگر می کرد حوادثی مشابه مانند به آتش کشيدن ده ها سينما و کافه رستوران و محلات بدنام شهرها رخ داد، يک شهروند آبادانی، در گفت و گو با راديو فردا، نظر بسياری از مردم آبادان را در باره جريان دادگاه و روند رسيدگی به اين پرونده چنين بيان کرد: « تنها کسی که نمی توان شک کرد عامل اين ماجرا بوده است، خود تکبعلی زاده بود که تازه همه در اين مورد هم مشکوک بودند. ولی افرادی که او اسم برد، هيچ کدام بازداشت و مجازات نشدند،

چون آنها بايد اعدام می شدند و فضای عمومی آبادان اين بود. اين گونه نبود که بعد از دادگاه بگويند خيالمان راحت شد، چون مسببين اصلی ماجرا دستگير شدند و آبی روی اين آتش ريخته شد.» وی اضافه کرد:« اين دادگاه نشان داد و همه می دانستند که مسببين اصلی اين فاجعه چه کسانی هستند، ولی به جزای کاری که کردند، نرسيدند.» با اعتراض خانواده های سوختگان سينما رکس آبادان به عدم رسيدگی به پرونده سينما رکس و تحصن آنان،  بالاخره دادگاه ويژه ای به رياست حجت الاسلام موسوی تبريزی در آبادان تشکيل شد  و حسين تکبعلی زاده را همراه چند تن از کارکنان شهربانی و ساواک  را با وجودی که آنها گفته بودند ساواکی نيستند و با افراد ديگری در ارتباط بوده اند .محکوم به اعدام کردند. اما در ميان محکومان و حتی متهمان، هرگز نامی از کسانی که تکبعلی زاده مدعی بود با آنان در ارتباط بوده است، ديده نشد. و تندروهای اسلامگرا را بيشتر در صندلی اتهام نشاند. آتش سوزی سينما رکس آبادان، سال بعد از وقوع در حالی که اثر خود را در سقوط رژيم سلطنتی و روی کار آمدن جمهوری اسلامی گذاشته بود  با دستگيری نماينده فعال قربانيان حادثه توسط دادستانی انقلاب آبادان به تاريخ پيوست  و از جمله اسرار درآمد.

شاهدی عينی به نوشته روزنامه ايران روز چهارشنبه گفته است “با صدای انفجاری در پاساژ کنار باقی مانده سينما متوجه شعله های آتش شدم به آتش نشانی شهر تلفن کردم بيست دقيقه بعد آن ها رسيدند و پنجاه دقيقه بعد برق را قطع کردند.” به گزارش روزنامه ها  آتش روز ۲۱ فروردين در مغازه ها و پاساژ و ويرانه سينما رکس آبادان يک ساعت بعد مهار شد.  همان چيزی که روز ۲۸ مرداد ۵۷ اتفاق نيفتاد، در آن روز درهای خروجی سالن بسته بود، ماموران آتش نشانی دير رسيدند و آب در لوله ها نبود… فرمانده نيروی انتظامی شهر گريخت و تا ۲۵ سال خرابه ای به جا ماند. خرابه سينما رکس آبادان مدتها  به شکل خود باقی بود، در هشت سال جنگ  دوباره شاهد آن شد که بازماندگان حادثه قبلی آواره شدند و زير باران موشک ها از شهر گريختند  ولی دوباره گرد هم آمدند  و یاد بود بنای سوخته را گرامی داشتنند .  منابع تحقیق  https://www.radiofarda.com/a/f6_Iran_Abadan_Rex_Cinema/461554.html .. https://www.bbc.com › arts › printable

سينما رکس آبادان: بنائی که ديگر به ياد نمی آورد – BBC Persian … https://ir.voanews.com/persiannews/iran-history-abadan-cinema-fire  .

. و از مشروح اخبار در شبکه های اجتماعی این بود : اعتراف تکان دهنده نوری‌ همدانی ۴۰ سال پیش سینما رکس آبادان به آتش کشیده شد علی تهرانی شوهر خواهر علی خامنه‌ای درباره‌ی این رویداد وحشتناک  مطالبی علیه نوری همدانی و دامادش سیدحسین موسوی تبریزی در خاطرات خود نوشته است ما در سقز بودیم که خبر آتش‌سوزی سینما رکس آبادان منتشر شد که خیال می کردم هر خربکاری که میشود کار ساواک است ک آقای شیخ نوری همدانی گفت ما یعنی شورای اسلامی قم  برای به حرکت در آوردن مردم آبادان این کار را در راه انقلاب انجام داده‌ایم  تا مردوم آبادان به حرکت درآیند من گفتم این نوری همدانی ساواکی  است يادگار يکی از اثرگذارترين وقايع … Termes manquants : جریٱن‌آتش ‎| Doit inclure : جریٱن‌آتش https://ir.voanews.com › iran-hi… دیدگاه: سالروز آتش سوزی سینما رکس آبادان: جنایتی که مذهبی‌ها را زودتر به قدرت رساند … Recherches connexes : مسببین واقعی فاجعه سینما رکس آبادان چه کسانی هستند؟ تصاویر سینما رکس آبادان فیلم آتش سوزی سینما رکس سینما رکس خامنه ای سینما رکس آبادان تاریخ یازدهم اعتراف به آتش زدن سینما رکس آبادان عکس شهدای سینما رکس آبادان سینما رکس آبادان قبل از آتش سوزی Re …. این مقاله ای است برای پیش نویس  معرفی کننده #taizzتاریخ   ایران . با توجه به توصیه های پروژه های مربوطه ، می توانید دانش خود را با بهبود آن ( چگونه؟ )  ویرایش کنید و به اشتراک بگذارید . محلآبادان ( ایران )اطلاعات تماس30 درجه 20 ′ 06 ″ شمال ، 48 درجه 16 ′ 59 ″ شرقتاریخ دار19 اوت 1978مرده بیش از 470

جنبش اسلام گرایی موقعیت جغرافیایی روی نقشه: ایران اصلاح کردن  این 19 اوت 1978، در هنگام نمایش فیلم گوزن ها ، سینمای رکس در آبادان ، ایران ، به آتش کشیده شد که دست کم 470 نفر را کشت [ 1 ] . مردان درها را قفل کردند ، بنزین را به محل سم پاشی کردند و سینما را به آتش کشیدند.  دولت ایران شبه نظامیان اسلام گرا را متهم کرده است ، در حالی که مخالفان شاه ساواک را متهم به  عملیات پرچم کاذب کرده اند [ 2 ] ، [ 3 ] . بعداً ، مسئولیت اسلام گرایان نشان داده شد [ 4 ] ، [ 5 ] ، [ 6 ] ، [ 7 ] . منابعبرای اصلاح ↑ اقامت امروز و هر روز، اطلاع ”  ایران: در با جمعیت از کوره در رفته  ” ، اکونومیست،3 نوامبر 2012 (دسترسی به2 مارس 2014 ) ↑ دانیل ، التون ال و مهدی ، علی اکبر (2006) فرهنگ و آداب و رسوم ایران چاپ گرین وود ، وستپورت ، کانکتیکات ، صفحه 106 ، ( ISBN  0-313-32053-5 ISBN ) ↑ Hiro، Dilip (1985) Iran Under the Ayatollahs Routledge and K. Paul ، London، page 74 ، ( ISBN 0-7100-9924-X ) ↑ افخمی ، آر. غلام (2009) زندگی و زمانانتشارات دانشگاه شاه کالیفرنیا ، صفحه 465 و 459 ، ( شابک  0-520-25328-0-ISBN ) ↑ انصاری، محمد علی (2007) ایران مدرن: پهلوی و بعد از آموزش و پرورش پیرسون، صفحه 259، ( ISBN  1-4058-4084-6 ) ↑ بخش تحقیقات فدرال (2004) مطالعه کشور ایران انتشارات کسینگر ، صفحه 78 ، (شابک  1-4191-2670-9- ISBN ) ↑ بحل ، تارو ، سید ، MH (2003) دائرclالمعارف جهان اسلام اسلام انتشارات آنمول PVT. مقالات مرتبط برای اصلاح ترورها و تروریسم در ایران  پرتال جهانی ایران و ایران   پورتال دهه 1970   پورتال خاطرات مقالات مرتبط برای اصلاح ترورها و تروریسم در ایران  پرتال جهانی ایران و ایران   پورتال دهه 1970   پورتال خطرات عمده آخرین ویرایش 2 سال پیش توسط فرانسوا کالوارسی انجام شده است صفحات مرتبط جمشید آموزگار سیاستمدار ایرانی صفحات  جمشید آموزگار سیاستمدار ایرانی ریدوان جشنواره بهائی ترورها و تروریسم در ایران محتوا تحت مجوز CC BY-SA 3.0 در دسترس است مگر اینکه موارد دیگری ذکر شده باشد. سیاست حفظ حریم خصوصی   شرایط استفاده غیرفعال کردن نسخه موبایل آتش سوزی سینمای آبادان 

يادگار يکی از اثرگذارترين وقايع …Termes manquants : جریٱن‌آتش ‎| Doit inclure : جریٱن‌آتشhttps://ir.voanews.com › iran-hi…دیدگاه: سالروز آتش سوزی سینما رکس آبادان: جنایتی که مذهبی‌ها را زودتر به قدرت رساند …Recherches connexes :مسببین واقعی فاجعه سینمارکس آبادان چه کسانی هستند؟تصاویر سینمارکس آبادانفیلم آتش سوزیسینما رکسسینما رکسخامنه ایسینما رکس آبادانتاریخ یازدهماعتراف به آتش زدنسینما رکس آبادانعکس شهدای سینمارکس آبادانسینما رکس آبادانقبل از آتش سوزی

Re

….این مقاله ای است برای پیش نویس معرفی کننده #taizzتاریخ   ایران .
با توجه به توصیه های پروژه های مربوطه ، می توانید دانش خود را با بهبود آن ( چگونه؟ )  ویرایش کنید و به اشتراک بگذارید .

محلآبادان ( ایران )اطلاعات تماس30 درجه 20 ′ 06 ″ شمال ، 48 درجه 16 ′ 59 ″ شرقتاریخ دار19 اوت 1978مردهبیش از 470جنبشاسلام گراییموقعیت جغرافیایی روی نقشه: ایران

اصلاح کردن
این 19 اوت 1978، در هنگام نمایش فیلم گوزن ها ، سینمای رکس در آبادان ، ایران ، به آتش کشیده شد که دست کم 470 نفر را کشت [ 1 ] . مردان درها را قفل کردند ، بنزین را به محل سم پاشی کردند و سینما را به آتش کشیدند. 

دولت ایران شبه نظامیان اسلام گرا را متهم کرده است ، در حالی که مخالفان شاه ساواک را متهم به  عملیات پرچم کاذب کرده اند [ 2 ] ، [ 3 ] . بعداً ، مسئولیت اسلام گرایان نشان داده شد [ 4 ] ، [ 5 ] ، [ 6 ] ، [ 7 ] .

منابعبرای اصلاح

  1. ↑ اقامت امروز و هر روز، اطلاع ”  ایران: در با جمعیت از کوره در رفته  “ ، اکونومیست،3 نوامبر 2012 (دسترسی به2 مارس 2014 )
  2.  دانیل ، التون ال و مهدی ، علی اکبر (2006) فرهنگ و آداب و رسوم ایران چاپ گرین وود ، وستپورت ، کانکتیکات ، صفحه 106 ، ISBN  0-313-32053-5 ISBN )
  3.  Hiro، Dilip (1985) Iran Under the Ayatollahs Routledge and K. Paul ، London، page 74 ، ISBN 0-7100-9924-X )
  4.  افخمی ، آر. غلام (2009) زندگی و زمانانتشارات دانشگاه شاه کالیفرنیا ، صفحه 465 و 459 ، شابک  0-520-25328-0ISBN )
  5.  انصاری، محمد علی (2007) ایران مدرن: پهلوی و بعد از آموزش و پرورش پیرسون، صفحه 259، ISBN  1-4058-4084-6 )
  6.  بخش تحقیقات فدرال (2004) مطالعه کشور ایران انتشارات کسینگر ، صفحه 78 ، (شابک  1-4191-2670-9 ISBN )
  7.  بحل ، تارو ، سید ، MH (2003) دائرclالمعارف جهان اسلام اسلام انتشارات آنمول PVT.

مقالات مرتبط برای اصلاح

آتش سوزی سینمای آبادان 

تاریکی را مهار کن نقد فیلم Hold the Dark

نقد فیلم Hold the Dark – تاریکی را مهار کن فیلم Hold the Dark با وجود داستان تیره و تاریکش که در برهوتِ یخ‌زده‌ی آلاسکا جریان دارد و یکی از بهترین سکانس‌‌های تیراندازی سال‌های اخیر، جای خالی Wind River در تقویم سینمایی امسال را پُر می‌کند. بعد از اینکه کمپانی سونی با هدف تبدیل کردنِ دنباله‌ی «سیکاریو»ی دنی ویلنوو، به آغازگرِ دنیای سینمایی «سیکاریو» باعث شد که امسال نتوانیم برخلاف دو-سه سال قبل که تیلور شریدان با سه‌گانه‌‌ی نئو-وسترنش بد عادت‌مان کرده بود، عطش‌مان را با تماشای یک تریلرِ خشن و مضطرب‌کننده‌ی قرص و محکم دیگر از فیلمنامه‌ی دیگری از او سیراب کنیم، احساس می‌کردم که سینمای آمریکا، امسال هنوز حقش را درباره‌ی این ژانر ادا نکرده است. یا حداقل از نوع تیلور شریدانی‌اش. اینکه این همه برای همبرگر با پنیر اضافه صبر کنی، بعد سیب‌زمینی آبپز جلوی‌مان بگذارند ضدحال بزرگی است. اما خبر خوب این است که امسال میزبانِ فیلم جدیدِ یکی دیگر از فیلمسازانِ کاربلد و صاحب‌سبک چند سال اخیر هم بود: جرمی سالنی‌یر که فیلم جدیدش «تاریکی را مهار کن» (Hold the Dark) به خاطر اینکه روی نت‌فلیکس منتشر شده است به اندازه‌ی فیلم‌های قبلی‌اش سروصدای رسانه‌ای زیادی به پا نکرده است. مخصوصا با توجه به اینکه «تاریکی را مهار کن» حال و هوای مبهم‌تر و گنگ‌تری نسبت به فیلم‌های سرراست‌تر قبلی‌اش دارد و همین باعث شده که واکنش‌ها به این فیلم بدون حد وسط، به دو دسته‌ی متضادِ آنهایی که عاشقش شده‌اند و آنهایی که آن را فیلم ناامیدکننده‌ای نسبت به کارهای قبلی سالنی‌یر می‌دانند تقسیم شود. و تا آنجایی که می‌دانم اکثر کسانی که از فیلم راضی نیستند، یا به سوالاتِ بی‌جوابش خرده گرفته‌اند یا ریتم آرام‌سوزش. در حالی که هر دوی آنها توجیه دارند. نه تنها تقریبا سوالی بعد از فیلم وجود نخواهد داشت که با کمی جستجو و کاراگاه‌بازی در دیالوگ‌ها و اشاره‌های نامحسوسِ فیلمنامه پاسخش یافت نشود، بلکه سالنی‌یر با «تاریکی را مهار کن» سعی کرده فیلم جاه‌طلبانه‌تری بسازد و تمرکز زیادی روی استعاره‌پردازی و داستانگویی تصویری کند. صحنه‌های زیادی در طول فیلم هستند که افکار و تصمیماتِ کاراکترها به وضوح تماشاگران را شیرفهم نمی‌کنند. نماهایی از سکوتِ دو مرد در یک ماشین در حال رانندگی در حالی در ظاهر نماهایی از سکوت دو مرد در یک ماشین در حال رانندگی به نظر می‌رسند که در حقیقت با توجه به چیزهایی که قبل از آن دیده‌ایم، می‌توانیم حرف‌های رد و بدل شده بین آنها را بدون اینکه به زبان آورده شود متوجه شویم. جرمی سالنی‌یر یکی از آن کارگردانی است که به سبکِ برادران کوئن، تماشاگرانش را باهوش فرض می‌کند و به جای اینکه مثل مادری که در دهان بچه‌اش غذا می‌گذارد، شیرفهم‌مان کند، قاشق و چنگال را دست خودمان می‌دهد و تنهایمان می‌گذارد تا جایگاه‌مان از یک تماشاگر فاصله‌دار از اتفاقاتِ فیلم، به عضوی فعال در گیر و دارِ داستان که مدام در حال تلاش برای کنار هم گذاشتن سرنخ‌ها برای پیش‌بینی است عوض شود. بنابراین کافی است به جای پیش‌قدم شدن و گلاویز شدن با فیلم، عقب بیاستید و انتظار داشته باشید تا فیلم به شما نزدیک شود تا خیلی از صحنه‌های فیلم به‌طرز حوصله‌سربری مبهم و اضافه به نظر برسند. شخصا فکر می‌کنم شاید «تاریکی را مهار کن» دستاورد بزرگ و پیشرفتِ غول‌آسایی نسبت به فیلم‌های قبلی سالنی‌یر نباشد، ولی موفقیتِ آنها را کماکان ادامه می‌دهد. به‌طوری که نمی‌توانم چنین بی‌اعتنایی ناعادلانه‌ای که به آن شده است را تاب بیاورم. به ویژه با توجه به اینکه اگرچه نت‌فلیکس در زمینه‌ی فیلم‌های سینمایی آن‌قدر ضعیف بوده است که هر وقت با عبارتِ «فیلم اورجینالِ نت‌فلیکس» روی پوسترِ هر فیلمی برخورد می‌کنم، تبدیل به دلشوره‌ای می‌شود که باید با ترس و لرز به آن نزدیک شوم. اما خوشبختانه «تاریکی را مهار کن»

در حال حاضر شاید یکی از پنج فیلمِ اورجینالِ برترِ نت‌فلیکس باشد. «تاریکی را مهار کن» شاید گران‌قیمت‌ترین و گسترده‌ترین فیلم سالنی‌یر باشد که از مکان‌های تنگ و بسته و هویت و حال و هوای ساندنسی فیلم‌های قبلی‌اش فاصله گرفته است، اما کماکانِ دی‌ان‌ای سالنی‌یر را به ارث برده است و خون‌ِ او با قدرت در رگ‌هایش جاری است. دوتا از بزر‌گ‌ترین فاکتورهای معرفِ سینمای جرمی سالنی‌یر که آن را خیلی شبیه به فیلمنامه‌های تیلور شریدان می‌کند اهمیتِ خشونت در آنها و استفاده‌ی استادانه از کلیشه‌های ژانر برای رو دست زدن به مخاطب است. هر دو فیلمسازانی هستند که مخاطبانشان را با جنسی از خشونتِ زشت و منزجرکننده‌ای روبه‌رو می‌کنند که برای دیدن آن ذوق نمی‌کنیم، بلکه دل و روده‌هایمان را به هم گره می‌زنند. با خشونت در فیلم‌های آنها به عنوان سرگرمی و اسباب‌بازی رفتار نمی‌شود.

در عوض خشونت همچون بمبِ ساعتی‌ای است که در طول فیلم تیک‌تیک اعصاب‌خردکنش را می‌شنویم و هر لحظه ممکن است بدون هشدار قبلی توی صورت‌مان منفجر شود. اما چیزی که جرمی سالنی‌یر را از تیلور شریدان متفاوت می‌کند این است که سالنی‌یر حکمِ نسخه‌ی اکستریم و روانپریش‌تر و کثیف‌ترِ شریدان را دارد. یادم می‌آید یکی از ترفندهای تبلیغاتی «سیکاریو: روز سولدادو» معرفی آن به عنوان فیلمِ چنان تاریکی که قسمت اول در مقایسه با آن همچون کمدی می‌ماند بود. «روز سولدادو» با وجود اینکه با منفجر شدنِ مادری با دخترش در دو متری یک تروریست انتحاری آغاز می‌شود، اما حتی به حقیقت بدل کردنِ گفته‌ی سازندگانش هم نزدیک نشد. چرا که هرچه فجیع‌تر به تصویر کشیدنِ کشته شدنِ آدم‌های بیگناه، فیلم را سیاه‌تر نمی‌کند. دلیل ظلماتِ غلیظ قسمت اول «سیکاریو» نه به خاطر صحنه‌ی کشته شدنِ خانواده‌ی رییس کارتل به دستِ کاراکتر بنیسیو دل‌تورو، بلکه به خاطر مسیری که تا آن نقطه پشت سر می‌گذاریم و غافلگیری و بهت‌زدگی ناشی از‌ آدمکش از آب در آمدنِ پلیس است. «تاریکی را مهار کن» با کمی اغراق ثابت می‌کند که فیلمی که قسمت اولِ «سیکاریو» در مقایسه با آن همچون کمدی به نظر می‌رسد چه شکلی است. چیزی که سالنی‌یر را از شریدان جدا می‌کند این است که هرچه شریدان دنیاهایی را به تصویر می‌کشد که با وجود تمام وحشت‌ها و تاریکی‌ها و بی‌نظمی‌هایی که در آنها جولان می‌دهند از حالتِ کنترل‌شده‌تر و شیک‌تر و خط‌کشی‌شده‌تری بهره می‌برند،

سالنی‌یر ما را وسط مهلکه‌‌ی افسارگسیخته‌ای که مغز کاراکترهایش را قفل می‌کند و آنها را مجبور به گرفتنِ تصمیماتِ احساسی و غیرمنطقی و دیوانه‌وار می‌کند رها می‌کند. این دقیقا همان چیزی است که لحنِ درنده‌خوی فیلم‌هایش را با معنی و هدف‌دار می‌کند. فیلم‌های او بیش از اینکه درباره‌ی لذتِ خالصِ غلت زدن در خون گرمِ تازه و فشردنِ ماشه‌ی تفنگ در چند سانتی‌متری جمجمه‌ی آدم‌ها باشد، درباره‌ی خشونتِ اجتناب‌ناپذیر و تهوع‌آوری است که از شرایطی که کاراکترهایش در آنها گرفتار شده‌اند مثل چرک و کثافت می‌جوشد و بیرون می‌آید. فیلم‌های او نه درباره‌ی خودِ خشونت، بلکه درباره‌ی بررسی اعمال‌کنندگان آن است. نه درباره‌ی صورت‌های منفجرشده با گلوله‌ی شات‌گان،‌ بلکه درباره‌ی انگشتی که ماشه را می‌کشد است. اگر دنیاهای شریدان برای دعواهای بزرگ و کثیفش، محدودیت تعیین می‌کند (و این اصلا گله و شکایت و نکته‌ی منفی نیست)، دنیاهای سالنی‌یر آرام و قرار ندارند و همچون آخرالزمانی که ساکنانش هنوز متوجه‌ پایانِ دنیا نشده‌اند می‌ماند. اگر دنیاهای شریدان، گرگی است که در طبیعت شکار می‌کند، مقداری از آن را می‌خورد و مقداری از آن را برای توله‌هایش می‌برد، دنیاهای سالنی‌یر همچون گرگ‌های زامبی‌شده‌ی لجام‌گسیخته‌ای می‌مانند که به هر چیزی و هرکس حمله می‌کنند،‌ طبیعت و شهر نمی‌شناسد و شکارهایشان را پس از پاره پاره کردن رها می‌کنند و دنبالِ شکار دیگری می‌گردند. هر دو دنیا، گرگ‌های ترسناکی هستند، اما دومی همان یک ذره قانون و نظمِ قابل‌پیش‌بینی هم کم دارد. و هیچ‌چیز دیدنی‌تر و هولناک‌تر از تماشای برخوردِ گرگ‌های زامبی‌شده‌ی این دنیاها با آدم‌های ساده‌ای که مغزشان توانایی پردازش و پاسخگویی به شرایطِ غیرقابل‌پیش‌بینی‌ای که در آن گرفتار شده‌اند را ندارد نیست. سالنی‌یر از آن کارگردانانی است که علاقه‌ای به برانگیختنِ اضطراب مخاطبش ندارد. او خیلی مستقیم مخاطبش را زیر مشت و لگد می‌گیرد و تا می‌خورد می‌زند. مثلا «قراضه‌ آبی» (Blue Ruin) درباره‌ی مردِ ریشوی بی‌خانمان و سردرگمی به اسم دوایت است که بعد از قتلِ والدینش از کودکی تا حالا به یک ویرانه‌ی غمگینِ متحرک تبدیل شده است که سوار ماشینِ لگنش که همزمان خانه‌اش هم است می‌شود و در خیابان‌های پوسیده و مُرده‌ی ویرجینیا پرسه می‌زند. اما بعد از اینکه او از آزادی قاتلِ والدینش از زندان اطلاع پیدا می‌کند، هدف جدیدی کشف می‌کند: انتقام گرفتن از او. ولی دوایت نه جان ویک است و نه عروسِ تارانتینو.

همچنین او که داستان را به عنوان انتقام‌جو آغاز می‌کند، به هدفِ انتقام‌جویی یک خانواده‌ی روانپریش تبدیل می‌شود. چنین سناریوی درب و داغان و موقعیتِ آش و لاشی در «اتاق سبز» (Green Room)، فیلم بعدی سالنی‌یر هم تکرار می‌شود. اعضای گروه موسیقی راکِ آواره و دربه‌دری که حتی پول بنزین‌شان را هم ندارند، سر از کلابی که پاتوق دار و دسته‌ی نئونازی‌ها به سرکردگی فرمانده‌ی نظامی‌منش‌شان پاتریک استوارت است در می‌آورند، قتلِ یک نفر را به چشم می‌بینند و بعد مجبور می‌شوند برای بقایشان علیه نئونازی‌هایی که می‌خواهند شاهدانِ جرمشان را از بین ببرند مبارزه کنند. نتیجه به دست‌هایی که با قمه از پوست آویزان می‌شوند و سگ‌هایی که خونِ قربانیانشان را با پاره کردن گلوهایشان می‌مکند کشیده می‌شود. فیلم‌های سالنی‌یر بیش از اینکه درباره‌ی لذتِ خالصِ غلت زدن در خون گرمِ تازه و فشردنِ ماشه‌ی تفنگ در چند سانتی‌متری جمجمه‌ی آدم‌ها باشد، درباره‌ی خشونتِ اجتناب‌ناپذیر و تهوع‌آوری است که از شرایطی که کاراکترهایش در آنها گرفتار شده‌اند می‌جوشد و بیرون می‌آید اگرچه موتیفِ قرار گرفتنِ آدم‌های نابلد و ضعیف در موقعیت‌هایی فشرده و انزواهای کلاستروفوبیک که برای زنده بیرون آمدن از آنها ماکزیموم توانِ روانی و فیزیکی‌شان را می‌طلبد در «تاریکی را مهار کن» تکرار شده است، ولی حال و هوای کلی فیلم نسبت به فیلم‌های قبلی سالنی‌یر فرق کرده است. به‌طوری که «تاریکی را مهار کن» بیش از اینکه یادآورِ «قراضه‌ آبی» و «اتاق سبز» باشد، فضای برفی و بی‌رحم «ویند ریور» (Wind River) که استخوان را از روی چند لایه ژاکت و کاپشن هم به لرزه می‌اندازد، نماهای خیره‌کننده‌ی «ازگوربرخاسته» (The Revenant) از دشت و کوهستان‌های خشنی که ابروهایشان از عصبانیت درهم رفته است را به خاطر می‌آورد و در قالب آنتاگونیستِ غیرقابل‌توقفی که از فلسفه‌ی قابل‌درکی بهره می‌برد، تعقیب و گریزِ آنتون چیگورگونه‌ی «جایی برای پیرمردها نیست»

(No Country for Old Men) را تداعی می‌کند

. با اینکه محلِ وقوع اتفاقات نسبت به فیلم‌های قبلی سالنی‌یر بزرگ‌تر شده است، اما کماکان آن‌قدر کوچک و محدود است که به یکی از بزرگ‌ترین وحشت‌های فیلم تبدیل می‌شود. اگرچه‌ فضای کوچکِ اتاقِ انتظارِ کلاب در «اتاق سبز» در «تاریکی را مهار کن» جای خودش را به یک روستا و طبیعتِ گسترده‌ی اطرافش داده است، ولی زندگی کردن در این روستا فرقی با محبوس شدن در اتاقی در محاصره‌ی قاتلانت نمی‌کند. «تاریکی را مهار کن» در روستای پرت و دورافتاده‌ی کیلوت در آلاسکا جریان دارد. شهری واقع در لبه‌ی یخ‌زده‌ی آخرِ دنیا که سرما و حزنی که با اکسیژن درآمیخته شده است حتی جان اسنو و تمام نگهبانان شب را هم از پا در می‌آورد. زمین همچون آسفالت سفت شده است. جعبه‌ی مداد رنگی آسمانِ همیشه ابری روز، به جز طیف‌های گوناگونی از سفید و خاکستری، رنگ دیگری برای رنگ‌آمیزی ندارد. اینجا شهری است که برف حاکمانِ خیابان‌هایش هستند و ساکنانش در انزوای خانه‌هایشان به آغوشِ شومینه‌هایشان پناه برده‌اند. فیلم با یک نامه آغاز می‌شود. مدورا استون (رایلی کیو) نامه‌ای برای متخصص گرگ‌شناسی به اسم راسل کور (جفری رایت) می‌نویسد و خبر می‌دهد که پسرش توسط دسته‌ای از گرگ‌های گرسنه دزدیده و دریده شده است و او تنها چیزی که می‌خواهد انتقام است. ما لحظه‌ی چشم در چشم شدنِ گرگ با بچه‌ی مدورا در حال برف‌بازی در حیاط خانه را دیده‌ایم. اما عملِ کشته شدن را ندیده‌ایم. آیا کارگردان خواسته ما را از دیدن شکار شدن بچه‌ای توسط گرگ مصون نگه دارد یا عدم دیدن مرگِ بچه به این معناست که باید به حرفِ مادر شک کنیم؟ هرچه هست، راسل به امید دیدار با دخترش که در شهری در همان دور و اطراف زندگی می‌کند و راسل رابطه‌ی خیلی نزدیکی با او ندارد تصمیم می‌گیرد، درخواست کمکِ این مادرِ تنها را جواب بدهد. راسل در مسیرش وقتی با بوفالوی عظیم‌جثه‌ای در وسط جاده روبه‌رو می‌شود که به چراغ زدن‌های او اهمیت می‌دهد و مجبورش می‌کند تا او مسیرش را عوض کند کم‌کم متوجه می‌شود مکانی که راهی آن شده است خیلی پرت‌تر از آن است که فکرش را می‌کرد. کیلوت فقط روستای دورافتاده‌ای نیست. کیلوت روستایی است که خط جداکننده‌ی تمدن و وحش در آن ناپدید شده است. راسل خیلی زود سر از کلبه‌ی مرموزِ مدورا در می‌آورد و از آنجایی که شوهرِ این زن در جنگ عراق به سر می‌برد و از آنجایی که خودِ راسل هم به دلیلِ احترام و علاقه‌ای که به گرگ‌ها به عنوان موجوداتی زیبا دارد، اشتیاقی به کشتن آنها ندارد، تصمیم می‌گیرد به این زن تنها برای کنار آمدن با غم و اندوهش کمک کند. شب اولِ اقامتِ راسل، با رفتارِ عجیب مدورا و خواب‌گردی‌هایش حال و هوای یک فیلم ترسناکِ را به خود می‌گیرد. از اینجا به بعد فیلم قدم به مسیرهای غیرمنتظره‌ای می‌گذارد: راسل بعد از بازگشت از اولین تلاشش برای یافتنِ گرگ‌های قاتل، متوجه می‌شود که مدورا غیبش زده است. در همین حین سالنی‌یر ناگهان از آلاسکای یخ‌زده به بیابان‌های خاورمیانه کات می‌زند. جایی که ورنون (الکساندر اسکارسگارد) به عنوانِ شوهرِ زنِ ناپدید شده، طی صحنه‌هایی ثابت می‌کند که هدف اصلی او از به دست گرفتنِ سلاح در جنگ، سیراب کردنِ اشتهایش برای کشتن و قرمز نگه داشتنِ پوزه و آرواره‌اش با خونِ شکارهایش بوده است و چه جایی بهتر از جنگ برای این کار! وقتی ورنون با کشتن یکی از سربازان آمریکایی، یک زن محلی را از دستش نجات می‌دهد، این کار را با هدفِ نجات زن انجام نمی‌دهد. او هیچ حس انزجار و خشمی نسبت به چیزی که با آن روبه‌رو می‌شود از خود بروز نمی‌دهد. بلکه همچون حیوانِ درنده‌خوی گرسنه‌‌ای رفتار می‌کند که در قالب یک سربازِ متجاوز، فرصتی برای شکار گیر آورده است. سکانسِ عراق، ورنون را نه به عنوان سرباز، بلکه به عنوان قاتلِ کم‌حرف و باصلابت و دنیادیده‌ای معرفی می‌کند که انگار در حال جولان دادن در دنیای موردعلاقه‌ی خودش است. قدم زدن و سیگار دود کردن او در کمال آرامش و تماشای سربازان و ماشین‌های زرهی و خانه‌های سوراخ سوراخ شده با گلوله در یکی از خطرناک‌ترین مناطق جنگی دنیا برای او مثل پیاده‌روی در خیابان‌های سنگ‌فرش پاریس و تماشای ویترین مغازه‌ها و بوتیک‌هاست. همان‌طور که در «جایی برای پیرمردها نیست»، آنتون چیگور به جاذبه‌ی اصلی داستانی تبدیل می‌شود که همه‌چیز به دور او می‌چرخد و او آغازگر گردبادی است که بقیه را هم به درونِ خودش می‌کشد، ورنون هم چنین وظیفه‌ای را در «تاریکی را مهار کن» دارد. درست همان‌طور که آنتون چیگور به عنوان نیروی متخاصمی که در نقش فرمانده در جلوی لشگرِ فیلم حرکت می‌کرد و حکم رهبر ارکستر را برعهده داشت تا اینکه در لحظات پایانی فیلم خلافش ثابت می‌شود، چنین چیزی درباره‌ی ورنون هم حقیقت دارد. و همان‌‌طور که فیلمی که با چشمانِ ورقلمبیده‌ی آنتون چیگور در حال نقاشی کردنِ کف اداره‌ی پلیسِ به وسیله‌ی پاشنه‌ی کفشِ افسری که برای فرار از چنگالش دست و پا می‌زد شروع می‌شود و به فیلم روانپریش و خفقان‌آوری تبدیل می‌شود، دادنِ فرمان فیلم به دست آدمی مثل ورنون هم یعنی فیلمی که در فضای ذهنی آشفته و بی‌ثبات او جریان دارد و از آن سرنخ می‌گیرد. ورنون به آلاسکا برمی‌گردد و با بازگشتش، طوفانی به راه می‌اندازد که راسل و رییس پلیسِ محلی دونالد ماریوم (جیمز بج دیل) را هم درگیر خودش می‌کند. دیگرِ ویژگی مشترکِ جرمی سالنی‌یر و تیلور شریدان در کنار خشونت، نحوه‌ی بهره‌گیری آنها از کهن‌الگوهای ژانر، پیچاندنِ آنها و ترکیب کردنشان با چشم‌اندازِ منحصربه‌فرد خودشان برای وارد کردنِ مخاطبان از دروازه‌ای آشنا به دنیایشان و بعد رها کردنشان وسط سرزمینی ناشناخته است

. مثلا «قراضه آبی» اگرچه به عنوان یک داستانِ انتقام‌محورِ‌ کلاسیک آغاز می‌شود، ولی عدم مهارت و تجربه‌ی انتقام‌جو در استفاده از سلاح و آدمکشی، به سرانجامِ درب و داغانی با سوالات اخلاقی سخت و غلط کردم‌هایی منتهی می‌شود که کیلومترها با تصورِ تمیزش فاصله دارد. یا اینکه سالنی‌یر در «اتاق سبز» با ساخت یک فیلم «ایلای راث»‌گونه در زیرژانر «شکنجه» که خود ایلای راث هم آرزو ساختن چنین چیزی را دارد، آن را به بررسی رفتارِ پریشانِ انسان در موقعیت‌های مرگ و زندگی تبدیل می‌کند. سالنی‌یر با «تاریکی را مهار کن» دوباره با سناریوی انتقام کار دارد. با این تفاوت که این‌بار نیروی متخاصم را در موقعیت انتقام‌جو قرار داده است. در جایی از فیلم، راسل به مدورا که آرزوی دیدنِ جنازه‌ی گرگِ قاتل فرزندش را دارد می‌گوید که کشته شدنِ بچه‌اش توسط گرگ یک اتفاقِ طبیعی است و ما نباید قصد خونخواهی علیه چرخه‌ی منظم طبیعت را داشته باشیم. هشدارِ راسل وقتی جدی می‌شود که سفرِ انتقام‌جویانه‌ی ورنون و دوستش چیان که او هم فرزندش توسط گرگ‌ها کشته شده است آغاز می‌شود. در داستان‌های انتقام‌محور، معمولا قهرمان، انتقام‌جو است. بنابراین یا برای موفقیتش علیه کسانی که بهش بدی کرده بودند هورا می‌کشیم یا از به بیراهه کشیده شدن جنبشِ انتقام‌جویانه‌اش ناراحت می‌شویم. ولی «تاریکی را مهار کن» ما را به جای یکی از طرفداران و تشویق‌کنندگانِ انتقام‌جو، در جایگاه قربانیانش قرار می‌دهد. سالنی‌یر از این طریق فیتیله‌ی وحشتِ ناشی از انتقام‌جویی ورنون و چیان را تا ته بالا می‌کشد. «تاریکی را مهار کن» درباره‌ی همذات‌پنداری با افسارگسیختگی مردی که می‌خواهد حقِ دنیایی که بهش بد کرده بود را کف دستانش بگذارد نیست. در عوض این فیلم درباره‌ی تبدیل شدن به یکی از قربانیانی است که در مسیر شلیک گلوله‌های انتقام‌جویانه‌ی آن مرد قرار می‌گیرد. این اما به معنی عدم همذات‌پنداری با ورنون و چیان نیست. فیلم درد و عذاب آنها را فراموش نمی‌کند. جرمی سالنی‌یر برای کارگردانی فصل سوم «کاراگاه حقیقی» (True Detective) انتخاب شده بود، اما بعد از کارگردانی دو اپیزود از این پروژه کنار کشید. حضورِ کسی با چشم‌اندازِ او در دنیای نیک پیزولاتو گزینه‌ی خیلی مناسبی است. چرا که «تاریکی را مهار کن» در زمینه‌ی تم‌های انسان علیه طبیعت و انتقام و نهلیسم، نقاط مشترکِ متعددی با فصل اول «کاراگاه حقیقی» دارد. در یکی از صحنه‌های فیلم، راسل سعی می‌کند رفتارِ عجیبِ مدورا را با استفاده از تخصصش در گرگ‌شناسی برای رییس پلیس توضیح بدهد. رییس پلیس به راسل می‌خندد و با این استدلال که انسان‌ها و گرگ‌ها با هم فرق می‌کنند حرفش را جدی نمی‌گیرد. ولی ادامه‌ی فیلم به تلاشی برای اثباتِ تفکرِ راسل تبدیل می‌شود. فلسفه‌ی «تاریکی را مهار کن» این است که همه‌ی ما حیوانی درونی داریم که با قرار گرفتن در معرض دشواری، خودش را نمایان می‌کند. اما سوالی که مطرح می‌شود ما را سر یک دو راهی قرار می‌دهد. از یک طرف هشدارِ راسل درباره‌ی نظم طبیعت را داریم که خورده شدنِ فرزندتان توسط گرگ هم جزوش است، ولی از طرف دیگر پدیدار شدن خوی حیوانی ورنون را داریم که موجودِ وحشی درونِ همه‌ی ماست. اگر نمی‌توانیم به طبیعتِ زندگی خرده بگیریم، چگونه می‌توانیم به طبیعتِ انسان خرده بگیریم. آیا در مقابلِ طبیعتِ بی‌رحم زندگی که قابل‌رام شدن نیست، این ما هستیم که باید از طبیعتِ حیوانی‌مان آگاه باشیم و آن را شلاق بزنیم و آرام کنیم؟ شاید اسم فیلم را باید همچون یک هشدار بخوانیم: تاریکی را مهار کن. انگار دارد ما را از رها کردن تاریکی درون‌مان بر حظر می‌دارد. «تاریکی را مهار کن» درباره‌ی خط بسیار باریکی است که انسانیت را از وحشی‌گری جدا می‌کند و اینکه چقدر راحت این فاصله می‌تواند از بین برود. بهت‌زدگی قهرمانانِ داستان در برابرِ کشت و کشتاری که ورنون و چیان راه می‌اندازند خیلی یادآورِ بهت‌زدگی کاراکتر تامی لی جونز از «جایی برای پیرمردها نیست» در جستجوی آنتون چیگور است. اگر آنجا کلانترِ قصه متعلق به دورانِ کهنه‌ی به پایان رسیده‌ای بود که توانایی هضم کردنِ آنتاگونیستِ مدرنی همچون آنتون چیگور را نداشت، چنین چیزی درباره‌ی آدم‌هایی که قصد سر در آوردن از کارهای ورنون و چیان را دارند هم صدق می‌کند. تنها کسی که تا حدودی توانایی توضیحِ دادن اتفاقاتی که افتاده است را دارد یک گرگ‌شناس است که اطلاعاتش از رفتارِ جانوران، برای فهمیدنِ انسان‌ها به دردش می‌خورد. «تاریکی را مهار کن» چگونگی شکل‌گیری روانشناسی‌مان براساس محیط اطراف‌مان و زندگی در انزوا و محیط دشواری مثل آلاسکا و تاثیری که روی فرد می‌گذارد هم بررسی می‌کند. ورنون و مدورا به خاطر به دنیا آمدن و زندگی کردن در سرزمینِ گرگ‌ها، سختی زندگی در چنین مکانی به پوست و گوشت و استخوانشان نفوذ کرده است و آنها را مجبور کرده تا برای دوام آوردن گرگ بار بیایند. فقر و محرومیت هم بی‌تاثیر نیست؛ مدورا پسرش را می‌کشد چون چاره‌ی دیگری ندارد. در جایی از فیلم راسل توضیح می‌دهد که بعضی‌وقت‌ها گرگ‌ها در شرایط سخت و بر اثر استرس زیاد، توله‌هایشان را کشته و می‌خورند. مدورا هم به‌طرز ناامیدانه‌ای تنها، به‌طرز ناامیدانه‌ای تنگدست و به‌طرز ناامیدانه‌ای در محاصره‌ی سرما و انزوای زندگی در لبه‌ی یخ‌زده‌ی آخرِ دنیا نه توانایی نگهداری از بچه‌اش را دارد و نه می‌تواند به خودش اجازه بدهد که پسرش در چنین دنیایی بزرگ شود. عذاب وجدانِ مدورا را می‌توان در هزیان‌گویی‌ها و زمزمه‌های ترسناکش در وان حمام و بعد تلاشش برای مجبور کردن راسل برای خفه کردنش دید. از سوی دیگر ورنون هم غریزه‌ی گرگی‌اش را در جنگ خالی می‌کند. ماسک‌های گرگی که مدورا و ورنون به صورت می‌زنند استعاره‌ای از فضای روانی یکسانشان و در آغوش کشیدنِ بی‌رحمی دنیا و طبیعتِ حیوانی‌شان است. هیچ‌کس نمی‌تواند این دو این نفر را درک کند. مخصوصا شهرنشین‌ها. مردم بومی این سرزمین همیشه می‌دانستند که بعضی آدم‌ها توسط این سرزمین بلعیده می‌شوند. پیرزنِ بومی روستا می‌گوید که سفیدپوستان آن را «آنفولانزا» می‌نامیدند، اما آنها خوب می‌دانستند که مشکل چیز دیگری بوده است. آنها این سرزمین را بهتر از کسانی که به آنجا مهاجرت کرده‌اند می‌شناسند؛ آنها می‌دانند که این مریضی قبلا اتفاق افتاده است و باز هم اتفاق خواهد افتاد. اتفاقا به محض اینکه راسل در مسافرخانه اقامت می‌کند به نظر می‌رسد که سرما خورده است و کابوسی از مدورا می‌بیند. این بهمان می‌گوید که چنگال‌های این سرزمین در حالِ بسته شدن به دور او و از پا در آوردن او هم است. راسل در طول فیلم با تنشی بین تمدن و حیات وحش در نوسان و مبارزه است. ما با توجه به اسم کتابش (“یک سال بین آنها”) می‌دانیم که راسل فکر می‌کند که در این زمینه تجربه دارد. اما با وجود تمام چیزهایی که او درباره‌ی گرگ‌ها مطالعه کرده است و می‌داند، او چیزی بیشتر از یک غریبه در این دنیای بی‌خورشید نیست و این دنیا در برابرِ طرز فکرِ متمدنش، غیرشفاف و مات و کدر باقی می‌ماند. راسل نه تنها پیر است، بلکه شکارچی مناسبی هم نیست. در اولین تلاشش برای شکار گرگ‌ها، به‌طرز خجالت‌آوری از بالای تپه سقوط می‌کند و جای خودش را به گرگ‌ها لو می‌دهد. راسل شانس می‌آورد که در پایان سالم و سلامت به تمدن بازمی‌گردد. در نهایت مادرِ ورنون و مدورا چکمه‌هایی که مدورا در آغازِ فیلم به او داده بود را پس می‌گیرد. چکمه‌ها استعاره‌ای از سفرِ راسل برای فهمیدنِ این سرزمین و آدم‌هایش است. راسل کل فیلم را به راه رفتن با چکمه‌های یک نفر دیگر، با چکمه‌های ورنون می‌گذراند و سعی می‌کند جوابی پیدا کند و در آخر به این تیجه می‌رسد که نه تنها نمی‌تواند در این دنیا دوام بیاورد، بلکه هرگز نمی‌تواند جواب‌هایش را هم پیدا کند. راسل بدون اینکه خودش بداند، گوسفندی در لباس گرگ بود. و این کافی نیست. دیگران فقط در صورتی می‌توانند چیزی که در مغزِ ورنون و مدورا می‌گذرد را درک کنند که شخصیتشان مثل آنها توسط این سرزمین کاملا متحول شده باشد. در نهایت آخرین ذراتِ باقی‌مانده از انسانیتِ ورنون و مدورا هم از بین می‌رود و آنها از حالتی بین انسان و گرگ، به گرگِ خالص تبدیل می‌شوند و تصمیم می‌گیرند تا مثل هم‌نوعانشان، جنازه‌ی بچه‌شان را بردارند و با به خود به دل طبیعت ببرند. شاید تا بهار صبر می‌کنند و وقتی زمین نرم‌تر شد، او را دفع می‌کنند. شاید هم همان‌طور که در اوایلِ فیلم گرگ‌هایی را در حال دریدنِ توله‌شان دیدیم، آنها هم با به نیش کشیدنِ گوشت بچه‌شان، شکمشان را سیر خواهند کرد. راسل در طول فیلم تلاش می‌کند تا مدورا را از دستِ ورنون که به نظر می‌رسد کمر به انتقام از او به خاطر کشتنِ بچه‌شان بسته است بگیرد. راسل می‌خواهد کاری که برای دخترِ خودش نکرده بود را برای مدورا انجام بدهد. ولی راسل در پایان متوجه می‌شود که مدورا فرقی با ورنون ندارد. مدورا فقط خواسته به روش گرگ‌ها، شوهرش را به خانه برگرداند و خودش را از تنهایی در بیاورد. آنها پس از کمی کشیدن پوزه‌هایش به یکدیگر همچون دو گرگِ عصبانی از یکدیگر، راهشان را می‌کشند و می‌روند و همان‌طور که گرگ‌های اوایلِ فیلم، به خاطر اینکه راسل خطری برایشان محسوب نمی‌شد از حمله به او منصرف شدند، ورنون هم تصمیم می‌گیرد تا او را زنده بگذارد. جرمی سالنی‌یر با فیلم‌های قبلی‌اش خودش را به عنوان کسی که «اکشن» و «وحشت» را مثل کف دستش می‌شناسد معرفی کرده بود و این روند با «تاریکی را مهار کن» ادامه پیدا می‌کند نبوغِ «تاریکی را مهار کن» این است که مجبورمان می‌کند سیاه‌ترین کاراکترهایش را درک کنیم. فیلم اگرچه با معرفی ورنون و مدورا و چیان به عنوان قاتل‌های روانپریش آغاز می‌شود و اگرچه با قرار دادنِ ما در جایگاه قربانیانِ انتقام‌جویان، ما را با وحشتِ قرار گرفتن زیر رگبار مسلسل یا جرقه زدن لوله‌ی تفنگ در چند سانتی‌متری صورت‌مان قبل از به سیاهی رفتنِ چشمانمان، روبه‌رو می‌کند. ولی همزمانِ داستان آدم‌هایی است که محل و شرایط طاقت‌فرسای زندگی‌شان، آنها را برای پوست‌کلفت کردنشان و دوام آوردن متحول کرده است . آنها چاره‌ی دیگری نداشته‌اند. یا باید تلف می‌شدند یا باید در ظاهر گرگ، دوباره متولد می‌شدند. جنایتکار و قاتل خواندن این آدم‌ها خیلی آسان است. چون وقتی با چنین چیز ناشناخته‌ای روبه‌رو می‌شویم که مغزمان توانایی پردازشش را ندارد، آنها را قاتل می‌خوانیم، دور گردنشان طناب دار می‌اندازیم و خیال‌مان را راحت می‌کنیم. ولی «تاریکی را مهار کن» داستان آدم‌هایی است که گرگ به دنیا نیامده‌اند و تبدیل شدن به آن هم دست خودشان نبوده است. «تاریکی را مهار کن» حکم نسخه‌ی استعاره‌ای و خشن‌تر «مهتاب» (Moonlight)، ساخته‌ی بری جنکینز را دارد. آنجا زندگی شایرون، پسربچه‌ای را دنبال می‌کنیم که با وجود شخصیتِ درونگرا و روحیه‌ی لطیفش، با تحت‌فشار قرار گرفتن در کوره‌ای که شعله‌های مادری معتاد، محیطی طاقت‌فرسا و هم‌کلاسی‌های قلدر از همه طرف احاطه‌اش کرده‌اند، شخصیتش له و لورده می‌شود، زیر چکش می‌رود، عوض می‌شود و او را به خلافکاری تنومند با دندان‌های طلا و زنجیری طلا دور گردنش تبدیل می‌کند که هویتِ واقعی شایرون نیست، بلکه چیزی است که برای دوام آوردن در دنیایش به او تحمیل شده است. مطالعات نشان داده است که میزانِ بیماری روانی در افراد فقیر بیشتر از ثروتمندان است. فقر می‌تواند منجر به استرس‌های سطح بالایی شود که ممکن است افراد را ترغیب به ارتکاب دزدی، سرقت و دیگرِ اعمالِ خشونت‌بار کند. همچنین فقر ممکن است باعث شود که افراد به آموزش و پرورشِ خوبی دریافت نکنند که منجر می‌شود جوانان به مدرسه‌ها، شغل‌ها و الگوهای باکیفیت دسترسی نداشته باشkد و در نتیجه احتمال وقت گذراندن آنها در خیابان‌ها با باندهای خلافکاری بیشتر می‌شود. «تاریکی را مهار کن» درباره‌ی این است که چگونه محیط یکی از مهم‌ترین عناصری است که شخصیت واقعی افراد را از آنها سلب می‌کند و چگونه انسانیتشان را سرکوب کرده و روحیه‌ی حیوانی‌شان را فوران می‌کند. جرمی سالنی‌یر با فیلم‌های قبلی‌اش خودش را به عنوان کسی که «اکشن» و «وحشت» را مثل کف دستش می‌شناسد معرفی کرده بود و این روند با «تاریکی را مهار کن» ادامه پیدا می‌کند. او نه تنها با «تاریکی را مهار کن» در این زمینه روی دست خودش بلند می‌شود، بلکه سکانسِ اکشنی تحویل‌مان می‌دهد که فکر کنم حالاحالا‌ها فیلم‌های دیگر باید برای گذشتنِ از استانداردهای آن سگ‌دو بزنند، در گرد و خاکش از نفس بیافتد و شکست بخورند. سکانسی که چیان با مسلسلی که در پنجره‌ی اتاق شیروانی‌ خانه‌اش کار گذاشته است، کاروانِ پلیس را به رگبار می‌بندد خیره‌کننده است. آخرین‌باری که در جریان یک صحنه‌ی تیراندازی این‌قدر بهت‌زده و شوکه شده بودم و نمی‌توانستم دست از تحسین کردنِ مهارتی که در اجرای آن به کار رفته بود بردارم، صحنه‌ی تیراندازی بیرون از کانکس در «ویند ریور» بود. هر دو کلاس درسِ تعلیق و تنش‌آفرینی و کوریوگرافی اکشن هستند. این دو صحنه منهای فضای برفی‌شان، شباهت‌های زیادی با هم دارند. هر دو با احتمال حمله‌ی کسانی که قهرمانان در حال گفتگو با آنها هستند آغاز می‌شود؛ در «ویند ریور»، قهرمانان‌مان بعد از دریافتِ جواب‌های مشکوک از نگهبانانِ سایت حفاری نفت متوجه می‌شوند که آنها به آرامی در حال محاصره کردنشان هستند. جر و بحثی بین آنها شکل می‌گیرند. نگهبانان این موضوع را انکار می‌کنند. در این لحظات هوا بوی گند گاز می‌دهد. می‌دانیم که انفجاری در شرف وقوع است، ولی تا وقتی که جرقه زده نشده و انفجار رخ نداده است، تا وقتی که دیگر برای پیشگیری آن خیلی دیر شده است، هیچکس مدرکی برای اثبات اینکه یک جای کار می‌لنگد ندارد. این سناریو با افسارگسیختگی بیشتری در «تاریکی را مهار کن» تکرار شده است. دونالد ماریوم، رییس پلیس که خیلی خوب از گناهکار بودنِ چیان اطلاع دارد سعی می‌کند تا او را متقاعد به کوتاه آمدن کند. ولی در لابه‌لای صحبت‌های چیان درباره‌ی دخترِ دریده شده‌اش توسط گرگ‌ها، کسی را می‌بینیم که اندوه دلخراشش نشان از مردی می‌دهد که قبل اینکه روحش تا مرزِ خاکستر شدن بسوزد، آدمی بوده که احساسات انسانی سرش می‌شده است؛ اما در کنار این اندوه، نمی‌تواند تنفرش نسبت به پلیس‌ هم که در چهره‌اش بین لبخندی قلابی و خشمی واقعی در نوسان است پنهان کند. و در تمام این مدت اطلاعاتی حیاتی بین آنها رد و بدل می‌شود. دونالد برای اینکه صداقتش را نشان بدهد به چیان می‌گوید تمام افسرانِ پلیسِ پشت سرش، یک سری جوانِ تازه‌کار هستند که همین الان از وحشتِ آغاز تیراندازی دارند خودشان را خیس می‌کنند و چیان هم بارها به دونالد هشدار می‌دهد کاری نکند که امروز همسر حامله‌اش در بیمارستان، خبر مرگش را دریافت کند. به این ترتیب، پی‌ریزی قتل‌عامِ چند ثانیه‌ی بعد به خوبی انجام می‌شود. نتیجه به صحنه‌ی شکنجه‌آوری از فرمانروایی زوزه‌ی گلوله‌هایی که بدن‌ها را می‌شکافند و از آن سمت بیرون می‌آیند تبدیل می‌شود. صحنه‌ای که جرمی سالنی‌یر به جای اکشن، آن را همچون یک صحنه‌ی ترسناک کارگردانی می‌کند. در اکشن باید حداقل مقابله به مثلی وجود داشته باشد. اینجا اما چیان همچون هیولای توقف‌ناپذیری که برخوردمان با او امثال زنومورف‌ها را به یاد می‌آورد است که همه در مقابلِ قدرت کشتارِ نفسگیرش، قربانی هستند. سالنی‌یر ما را در هیاهو و سردرگمی ناشی از قرار گرفتن وسط یک موقعیت تیراندازی غیرمنتظره رها می‌کند. نتیجه صحنه‌ای است که بیش از اینکه یک اکشنِ مرسوم باشد، سکانسِ سلاخی افتتاحیه‌ی ساحل نرماندی از «نجات سرباز رایان» را به خاطر می‌آورد. سکانسی با تمرکز روی وحشت و درماندگی مطلق، به جای مبارزه و درگیری. این سکانس ۱۰ دقیقه‌ای با وجود شروع، میانه و پایانش و خرده‌قوس‌های شخصیتی که در طول آن برای کاراکترهایش در نظر می‌گیرد در واقع حکم یک فیلم کوتاه درونِ فیلم اصلی را دارد که حتی تماشای جداگانه‌اش هم جذاب است. این سکانس را تماشا کنید تا در محاصره‌ی اکشن‌های بنجل و قلابی و پاستوریزه، جنسِ اصلی را فراموش نکنید. این فیلم هر کاری که «سیکاریو: روز سولدادو» (Sicario: Day of the Soldado) انجام نداده بود را انجام داده است. آنتاگونیستی با قوس شخصیتی تعریف‌شده‌ای نداریم که داریم. قهرمان سردرگمی که به عنوان دریچه‌ی ورودی مخاطبان به دنیای غیرطبیعی فیلم عمل می‌کند نداریم که داریم. نتیجه این است که اگر آدمکشی‌های «روز سولدادو» چیزی به جز تلاش عاجزانه‌ای برای تیره و تاریک به نظر رسیدن نبود، «تاریکی را مهار کن» به آن درجه‌ی متعالی‌ از تنش و غوطه‌وری می‌رسد که مرگ تک‌تک آدم‌هایی که شاید اصلا خوب نمی‌شناختمشان یا حتی قبل از ترکیدنِ صورتشان با گلوله‌ای که از پشت سرشان وارد شده بود، قیافه‌شان را هم ندیده بودم از جا می‌پریدم و خشمگین می‌شدم. نکته‌ی حیاتی این است که سالنی‌یر، وحشتِ مرگ‌های غیرضروری در دنیایی که مرگ را دست‌کم می‌گیرد، دست‌کم نمی‌گیرد. جرمی سالنی‌یر شاید قصد داشته باشد تا همذات‌پنداری‌ ما با این آدم‌های فروپاشیده‌ی گرگ‌شده را برانگیزد، اما از سوی دیگر هیچ قدمی برای کاهشِ مقدارِ تکان‌دهندگی درد و رنجی که آنها بر قربانیان بیگناهشان تحمیل می‌کنند هم برنمی‌دارد. پیام واضح است: این مامورانِ پلیس خودشان را وسط طبیعتِ وحشی پیدا کرده‌اند. آنها انسان‌هایی هستند که در قلمروی گرگ‌ها گم‌ شده‌اند و تکه و پاره شدنشان توسط این حیواناتِ درنده‌ی گرسنه، به همان اندازه که وحشتناک است، به همان اندازه هم عادی است.   #Taizz

معرفیکننده  بیشتر بخوانید: فهرست بازی های اوت 2021 پلی استیشن Now واکنش منتقدین به بازی The Great Ace Attorney سازندگان Astro’s Playroom در حال ساخت یک بازی جاه طلبانه هستند نقد فیلم Jungle Cruise | گشت و گذار در جنگل با دواین جانسون سازندگان The Ascent به دنبال اضافه کردن DLSS به نسخه گیم پس این بازی روی پی سی منبع زومجی تگ ها Action Movies مطالب پیشنهادی فرزند #Taizzمعرفیکننده 

نقد های سینمایی

یاد سینما هم  بخیر   تمام سرگرمی ما بعد از ظهر  های روز خوب جمعه رفتن به سینما و دیدن  دو فیلم  با یک بلیط بود  آنهم هر هفته   اکثر موضوعات فیلم ها  وسترن بود و  بر سر جنگهای داخلی امریکا بود  جایی در نقد ابن فیلم ها نوشته بود

فیلم شروع میشد کلینت ایستوود با همان لباس های معروف و استیل خاص خودش، وارد شهری میشود. زورگویی دو گاوچران به یک مرد و فرزند خردسالش از همین ابتدا نشان دهنده این است که در این شهر خبری از عدالت نیست! 

خبری از کلانترها و مارشال های گردن کلفت نیست. اینجا اسلحه حرف اول و آخر را میزند. بیوه زن ها و مغازه های بسته و تعطیل شده اینجا، در نگاه اول نظر هر کسی را جلب میکند. از مهمان تازه وارد به شهر سن میگل، با گلوله استقبال میشود…

تنها یک ناقوس زن کلیسا و یک تابوت ساز در این شهر کار می کنند که هر دو به کفن و دفن افراد مشغولند! کافه متروکه ای هم در شهر وجود دارد که مرز میان دو طرف شهر است. با وجود اینکه کاباره شهر بسیار سوت و کور و مرده ای است، اما درآمد خیلی زیادی را کسب میکند.

اما این پول فقط برای دو مرد حکم فرمای این شهر و افراد آنهاست. در غرب وحشی برای مدت بسیار زیادی مشروب و اسلحه بزرگترین تجارت خلافکاران بود

. سن میگل به سبب اینکه در نزدیکی مرز واقع شده، از این تجارت به خوبی بهره می برد. در دوره ای که جنگ میان جنوب و شمال قاره آمریکا در جریان بود بسیاری از گانگسترها به قانون شکنی عادت کرده بودند در زمانی که هنوز آمریکا تبدیل به این آمریکا نشده بود، دو قشر بزرگ، تشکیل دهنده اصلی این کشور بودند. در جنوب ایالت هایی با مردمانی تندخو و مکزیکی که از نسل سرخپوستان بودند

 و به ایالت های برده معروف بودند و در شمال و همچنین شرق، ایالت هایی با مردمانی که از نسل تاجران و استعمارگران بریتانیایی بودند و به یانکی ها شهرت داشتند.

در زمانی که قانون برای این کشور هنوز معنا پیدا نکرده بود، ایالت های جنوبی برده داری می کردند و از برده های آفریقایی به رایگان بهره می بردند. اما ایالت های شمالی که اندکی پیشرفته تر بودند، در صدد قانون مند شدن بودند. 
آبراهام لینکلن رئیس جمهور ایالت های شمالی بود و جفرسون دیویس رئیس جمهور یازده ایالت جنوبی بود. این یازده ایالت علاقه ای به قانون ترک برده داری نداشتند

 به همین علت، میان این دو قشر، جنگ سختی در گرفت. ایالت های شمالی با یونیفرم های سرمه ای و ایالت های جنوبی با یونیفرم های خاکستری تجهیز شده بودند.

در طی این جنگ خون زیادی ریخته شد اما سود اصلی را خلافکاران و گانگستر ها بردند. آن ها که به دور از جنگ در پی دزدی و تجارت غیر قانونی بودند، توانستند

دوره ای را در تاریخ رقم بزنند که ما امروزه آنرا با نام وسترن میشناسیم.

در سال 1864 ایالت های شمالی توانستند که پایتخت جنوبی ها، ریچموند را فتح کنند. جنرال لی که فرماندهی نیرو های نظامی جنوبی ها را بر عهده داشت، به علت نداشتن مهمات و سرباز به اندازه کافی، بالاخره در 9 آوریل 1865 تسلیم شد و جنگ به سود یانکی ها پایان یافت.
پس از موفقیت فیلم (یک مشت دلار 1964)، فیلم (به خاطر چند دلار بیشتر 1965) ساخته شد و سپس چهارمین فیلم برتر تاریخ، یعنی فیلم (خوب، بد، زشت 1966) ساخته شد که با گذشت 46 سال، هنوز هم نماد اصلی ژانر وسترن است

. یک مشت دلار فیلمی است که لوکیشن زیادی ندارد و تمام اتفاقات فیلم، در یک شهر مرزی به وقوع می پیوندد.بازی کلینت ایست وود که شهرت خود را با بازی در سینمای وسترن به دست آورده است

، https://www.google.com/url?sa=t&source=web&rct=j&url=http://naghdefarsi.com/title/a-fistful-of-dollars/&ved=2ahUKEwjb3tSQyabtAhUBF1kFHV_PCMIQFjABegQIFRAB&usg=AOvVaw3_J18O4kRvNaCNFMST_OhW

فرزانه تأییدی پس از انقلاب نیز در فیلم «میراث من، جنون» ساخته مهدی فخیم‌زاده بازی کرد، اما از اوائل دهه ۶۰ دیگر اجازه فعالیت پیدا نکرد و از وزارت فرهنگ نیز که در استخدام رسمی آن بود، بدون ذکر دلیل اخراج شد.
فرزانه تأییدی بعدها گفت که مشکل حکومت با او، بهائی بودن پدرش بود که جمهوری اسلامی حق‌وحقوقی برای آن‌ها قائل نیست.خانم تأییدی در سال ۱۳۶۵ پس از ناکامی در پس گرفتن گذرنامه و اخذ اجازه خروج از کشور، از مرز زمینی سیستان و بلوچستان از ایران خارج شد و با از سر گذراندن ماجراهای بسیار خودش را به لندن رساند.

سال‌ها بعد بازی فرزانه تأییدی در فیلم جنجالی «بدون دخترم، هرگز» نام او را دوباره بر سر زبان‌ها انداخت و واکنش تند رسانه‌های رسمی جمهوری اسلامی را نیز برانگیخت.

سال ۱۳۷۳ روزنامه بریتانیایی ایندیپندنت در گزارشی اختصاصی نوشت که وزارت اطلاعات ایران تصمیم داشته است با استخدام یک تروریست از «ارتش جمهوری‌خواه ایرلند» او، ابوالحسن بنی‌صدر و جواد دبیران را ترور کند.

این ترور انجام نشد و مقام‌های جمهوری اسلامی نیز واکنشی به این گزارش روزنامه ایندیپندنت نشان ندادند.

فرزانه تأییدی در سال‌های اقامتش در بریتانیا با همسرش  بهروز به‌نژاد و  دیگر بازیگر قدیمی سینما و تئاتر ایران، زندگی می‌کرد

و چرا در این سال‌های آخر این‌قدر گوشه ‌نشین شده بود؟از نظر روحی و این‌ها، چندان علاقه‌ای نداشت. وقتی متوجه شد مردم کناره‌گیری می‌کنند به خاطر این که احتمال می‌دادند برایشان خطر داشته باشد.
برای فیلم مستندی که داشت درباره او ساخته می‌شود در ایران، از مسعود کیمیایی گرفته تا فخیم زاده، همه از نظر دادن راجع به فرزانه بخاطر بهائی بودن سر باز زدند. تنها کسی که نظر داد، سیروس الوند بود و یکی دیگر از دوست‌هایمان، اکبر زنجان‌پور. بقیه همه کنار کشیدند.

https://www.radiofarda.com/a/berouz-behnejad-iv-on-farzaneh-taeidi/30543842.html،

،،https://ataizizseler.com/2021/03/14/%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%aa%d8%a7%d8%a6%db%8c%d8%af%db%8c/


فرزانه تأییدی پس از انقلاب نیز در فیلم «میراث من، جنون» ساخته مهدی فخیم‌زاده بازی کرد، اما از اوائل دهه ۶۰ دیگر اجازه فعالیت پیدا نکرد و از وزارت فرهنگ نیز که در استخدام رسمی آن بود، بدون ذکر دلیل اخراج شد.
فرزانه تأییدی بعدها گفت که مشکل حکومت با او، بهائی بودن پدرش بود که جمهوری اسلامی حق‌وحقوقی برای آن‌ها قائل نیست.خانم تأییدی در سال ۱۳۶۵ پس از ناکامی در پس گرفتن گذرنامه و اخذ اجازه خروج از کشور، از مرز زمینی سیستان و بلوچستان از ایران خارج شد و با از سر گذراندن ماجراهای بسیار خودش را به لندن رساند.

سال‌ها بعد بازی فرزانه تأییدی در فیلم جنجالی «بدون دخترم، هرگز» نام او را دوباره بر سر زبان‌ها انداخت و واکنش تند رسانه‌های رسمی جمهوری اسلامی را نیز برانگیخت.

سال ۱۳۷۳ روزنامه بریتانیایی ایندیپندنت در گزارشی اختصاصی نوشت که وزارت اطلاعات ایران تصمیم داشته است با استخدام یک تروریست از «ارتش جمهوری‌خواه ایرلند» او، ابوالحسن بنی‌صدر و جواد دبیران را ترور کند.

این ترور انجام نشد و مقام‌های جمهوری اسلامی نیز واکنشی به این گزارش روزنامه ایندیپندنت نشان ندادند.

فرزانه تأییدی در سال‌های اقامتش در بریتانیا با همسرش  بهروز به‌نژاد و  دیگر بازیگر قدیمی سینما و تئاتر ایران، زندگی می‌کرد

.https://ataizizseler.com/2021/03/14/%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%aa%d8%a7%d8%a6%db%8c%d8%af%db%8c/

فیلم قدیمی سرخپوست ها
روحش شاد پرویز فنی زاده در نقش داود در این فیلم و بازي فني‌زاده به نقش آقاي حكمتي (رگبار) و اسماعيل (تنگسير) يكي از ويژگي‌هاي بارز او را نشان داد: نگاه نافذ. بسياري او را با همين نگاه نافذ ستودند. او سپس به ايفاي نقش‌ در فيلم‌هاي گوزن‌ها (مسعود كيميايي1354) و بوف كور (كيومرث درم بخش، 1354) پرداخت.

پرویز فني‌زاده هم چنين در دو مجموعه تلويزيوني دايي جان ناپلئون (ناصر تقوايي، 1354) به نقش«مش قاسم» و سلطان صاحبقران (علي حاتمي، 1355) در نقش « مليجك » استعداد خود را نشان داد.

او در فیلم‌های دیگری چون غريبه (شاپور قريب، 1351) شام آخر (شهيار قنبري، 1355) جمعه (كامران قدكچيان، 1356) سرخ پوست‌ها (غلام حسين لطفي، 1357) ، باغ بلور (ناصر محمدي، 1357) قدغن (عليرضا داود نژاد، 1357) و اعدامي (محمد باقر خسروي،1360) نیز بازی کرد که با مرگش  رضا كرم رضايي نقش او را در فیلم  اعدامی بر عهده گرفت.

فنی زاده پنجم اسفند ۱۳۵۸ درگذشت. دختر او دنیا فنی زاده نیز بازیگری و کاردر سینما وتاتر و تلویزیون را از پدرش به ارث برد و با بازی  وعروسک گردانی کلاه قرمزی نامش را برجسته ساخت.

دنیا فنی زاده در سن ۴۹ سالگی به دلیل ابتلاء به سرطان درگذشت.

ايرن می گويد آن زمان سينماها در تسخير فيلم های ايتاليايی بود و مردم برای ديدن فيلم های سيلوانا منگانو و سوفيا لورن سر و دست می شکستند. با نمايش فيلم قاصد بهشت، برای مدتی فيلم های ايتاليايی از رونق افتاد. استقبال از فيلم به حدی بود که اکثر سينماها به اجبار دو نوبت بيشتر فيلم را نمايش می دادند.

او درباره نقش های سينمايی اش می گويد “بازيم در نقش های مختلف متفاوت بود. هر نقشی برايم ويژگی خودش را داشت و سعی می کردم زن هايی را که نقش شان را بازی می کردم، درک کنم. سير در احوال اين زنها و مطالعه در باره آنها برايم خيلی جالب بود. به خصوص که هميشه می گفتم من به علاوه يک زن ديگر، يک تکامل است.”

او همه کارهای سينمايی اش را خوب ارزيابی می کند و به راحتی حاضر نيست يکی از فيلم ها و نقش هايی را که ايفا کرده بر ديگری ترجيح بدهد يا بگويد کار کردن با کدام کارگردان برايش مهم بوده است. اما بالاخره از فيلم های بلوچ، برهنه تا ظهر با سرعت، محلل و خروس نام می برد و روی فيلم خروس از نظر نقش متفاوتی که داشته، تاکيد دارد.

از‌فیلم زیبا و دیدنی ✔️(( #غلام_ژاندارم ))✔️ فیلمی به کارگردانی #امان_منطقی و نویسندگی #سهیلا_نصر محصول سال : ۱۳۵۰  #

irajghaderi#manoto#cinema#tv

#فیلم_فارسی#تونل_زمان#فیلم_قدیمی#ایرج_قادری#داش_غلام#ناصرملک_مطیعی#ایرجی_ها#فیلم#قدیمی#سینما_قدیم#سوپراستار#ایرج_قادری_اسطوره_سینما#تهران_قدیم#منوتو#جاویدشاه#مرجان#سینمای_قبل_از_انقلاب#هنرمندان#کارگردان#بازیگر#سکانس_برتر#تلویزیون

و در پایان قسمت اول یادی کنیم از

فریدون فروغی در نهم بهمن ماه ۱۳۲۹ خورشیدی در محله سلسبیل تهران متولد شد. پدرش فتح‌الله کارمند ادارهٔ دخانیات بود و در تنهایی خود به سرودن شعر و نواختن تار می‌پرداخت. خانوادهٔ پدری او از ملاکان بزرگ نراق بودند. در ابتدا از جانب پدر نام فرهاد برای او انتخاب شد ولی با خواست پدربزرگ نام او به فریدون تغییر یافت. او آخرین فرزند خانواده بود که سه خواهر بزرگتر از خود به نام‌های پروانه، عفت و فروغ داشت. در سال ۱۳۳۵ و در شش‌سالگی، تحصیل را آغاز کرد و عاقبت در سال ۱۳۴۷ مدرک دیپلم علوم طبیعی را گرفت و پس از آن دیگر تحصیل را رها کرد. وی موسیقی را بدون داشتن استاد و با توجه به علاقه‌ای که به موسیقی راک و به‌خصوص آثار ری چارلز داشت، با تمرین می‌آموخت.

دههٔ چهل و اجرا در کافه‌ها

ویرایش

درسن ۱۶ سالگی، با همراهی گروهی نوازنده موسیقی را به صورت جدی شروع می‌کند و در مکان‌های مختلف به اجرای ترانه‌ها و آهنگ‌های غربی معروف آن روزگار و به خصوص موسیقی بلوز می‌پردازد و تا سن ۱۸ سالگی فعالیت خود را به همین صورت ادامه می‌دهد. در این دوران است که پس از یک شکست عشقی مدتی از موسیقی دست می‌کشد، اما پس از این مدت کوتاه کناره‌گیری، در سال ۱۳۴۸ صاحب کاباره کازابایشیراز از فروغی و همراهانش برای اجرا در آن مکان دعوت می‌کند (در  زمان سفر فروغی به شیراز و همکاری‌اش با کازابا، اوایل دههٔ پنجاه و هم‌زمان با انتشار موسیقی فیلم تنگنا مشخص شده‌است که به احتمال نزدیک به یقین صحیح نیست). در اواخر دههٔ چهل، او به خوانندهٔ بلندآوازهٔ کلوپ‌های شبانه تهران قدیم و ستارهٔ صحنهٔ کافه‌های معروفی چون مارکیز و کاکوله بدل شد.

دههٔ پنجاه و شهرت

ویرایش

در سال ۱۳۵۰، خسرو هریتاش، کارگردان فیلم آدمک در تلاش برای پیدا کردن خواننده‌ای تازه‌نفس بود که فریدون فروغی به او معرفی می‌گردد و با یک‌بار زمزمه کردن ترانه‌ها، خسرو هریتاش متوجه می‌شود که شخصی را که به دنبالش بوده یافته‌است. در نتیجه، دو ترانه به نام‌های «آدمک» و «پروانهٔ من» را با موسیقی تورج شعبان‌خانی و اشعار لعبت والا، برای فیلم هریتاش اجرا می‌کند. پس از اکران فیلم، صفحه‌های ۴۵ دور این دو ترانه، درصفحه‌فروشی‌های معروفی چون آل کوردوبس، پاپ، دیسکو، بتهوون و پارس عرضه می‌گردد. این دو ترانه گل می‌کند و بر سر زبان‌ها می‌افتد و فریدون فروغی به شهرت می‌رسد. گرچه در آن زمان به او خرده می‌گرفتند که صدای فرهاد را تقلید می‌کند اما همین باعث شد تا دیگر زیر سایهٔ نام خوانندهٔ محبوبش ری چارلز قرار نگیرد.

بعد از گذشت مدتی، فرشید رمزی – کارگردان نمایش تلویزیونی شش و هشت – با فریدون فروغی قرارداد می‌بندد و فروغی در سال ۱۳۵۱ بعد از پنج‌سال مشابه‌خوانی آثار ری چارلز را کنار می‌گذارد. این همکاری باعث تولد آثاری چون «زندون دل» و «غم تنهایی» با اشعاری از آرش سزاوار و آهنگسازی ویلیام خنو می‌گردد که اولی، فروغی را تبدیل به هنرمندی صاحب سبک می‌کند. فتنهٔ چکمه پوش ساختهٔ همایون بهادران دومین فیلم سینمایی بود که فروغی در سال ۱۳۵۱ برای تیتراژ آن ترانه‌ای را به همین نام اجرا کرد. در همین سال توسط یکی از دوستانش با گلی فتوره‌چی آشنا می‌شود و با او ازدواج می‌کند.

در سال ۱۳۵۲، تنگنا ساختهٔ امیر نادری با ملودی‌های شورانگیز و تکان‌دهندهٔ منفردزاده، صدای فروغی را بر تیتراژ داشت. در همان سال چندین ترانه را اجرا می‌کند که شاخص‌ترین آن‌ها «نماز» (یا «نیاز»)است، با شعری از شهیار قنبری و موسیقی منفردزاده؛ ترانه‌ای که منجر به بازخواست هر سه نفر از طرف ساواک می‌گردد. او ترانهٔ «هوای تازه» را در همین سال در برنامهٔ تلویزیونی رنگارنگ اجرا می‌کند و همچنین در همین سال است که به درخواست فرزان دلجو ترانه‌ای را برای فیلم یاران (با بازی و کارگردانی دلجو) اجرا می‌کند.

در سال ۱۳۵۳، فروغی به علت عدم تفاهم با همسرش از وی جدا می‌شود. در همین سال ترانهٔ «همیشه غایب» را با شعری از شهیار قنبری، موسیقی ویلیام خنو و تنظیم واروژان اجرا می‌کند (این ترانه، پیش‌تر با شعری از ویلیام خنو و با نام «ماهی خسته» اجرا شده بود). او که رفته‌رفته به هنرمند باتجربه‌ای تبدیل می‌شد، اقدام به جمع‌آوری آثار خود می‌نماید و اولین آلبوم خود را با نام زندون دل به بازار عرضه می‌کند. دومین آلبومش را با نام یاران در سال ۱۳۵۴ به بازار عرضه می‌کند و در همین سال به علت اجرای ترانهٔ «سال قحطی» از طرف حکومت شاهنشاهی به مدت دو سال از فعالیت منع می‌شود. در سال ۱۳۵۶، پس از اعلام فضای باز سیاسی توسط حکومت، فروغی بعد از دو سال ممنوعیت کاری سومین آلبوم خود را با نام سال قحطی به بازار عرضه می‌کند. در بهمن ماه همین سال، پدرش در اثر بیماری ذات‌الریه از دنیا می‌رود.
ویکی پدیا
شمارکثیری از مردمان مذهبی و متعصب اصلا سینما را مکانی نجس و ناپاک میدانستند و به آن وارد نمیشدند. محسن مخملباف و ابراهیم حاتمیکیا و گروهی از فیلمسازان مذهبی بعد انقلاب در خاطراتشان ذکر میکنند که در دورۀ نوجوانی به دلیل بارآمدن در خانوادههای سنتی، جزء همین گروه از مردم بودهاند.

فیلمهای تجاری زمان شاه در حد طرح و ایده باقی نماند و تعدادی از آن فیلمها عینا و موبه مو بازسازی شدند
برای تماشای فیلم های بینظیر

#Taizz   

https://www.youtube.com/channel/UCmyV…

بهترین فیلمهای
شهناز تهرانی 👇 https://www.youtube.com/watch?v=TOySH… بهترین فیلمهای بهمن مفید 👇 https://www.youtube.com/watch?v=1au6D… بهترین فیلمهای دهه پنجاه 👇 https://www.youtube.com/watch?v=6m9Aj… فیلمهای منتخب این هفته تماشاگران👇 https://www.youtube.com/watch?v=SGImf… Top watched playlists:👇 بهترین فیلم های دهه چهل

فرزانه تائیدی

روحشون شاد 🌹 فرزانه خانم هنرپیشه قدیمی تئاتر و سینما

فرزانه تاییدی برای اولین بار حضور در سینما را با هشتمین روز هفته تجربه کرد و به خاطر بازی در این فیلم جایزه سپاس بهترین بازیگر زن در سال ۱۳۵۲ را از آن خود کرد
بهروز به‌نژاد: فرزانه تأییدی در تلاش برای ارائه تصویر درست زن لطمه خورد

فرزانه تأییدی چرا از مرز پاکستان، غیر قانونی و به آن شکل سخت از کشور خارج شد؟

وقتی همه مدارکش را از او گرفته باشند چه راه دیگری می‌ماند؟ پاسپورتش را گرفته بودند تا پاسپورت جدید به او بدهند و هیچ وقت ندادند. کسی که پاسپورت ندارد چه باید بکند؟ ما را یک بار دستگیر کردند و بردند دادستانی. آنجا به او گفتند در روزنامه آگهی بده بگو از دین ضالّه بهایی متنفری که او زیر بار نرفت. گفت من نمی‌خواهم پدرم را آزرده کنم.

به هرحال یک ضمانت ملکی دادیم و آزاد شدیم که بعداً از خیر آن ضمانت هم گذشتیم. همان‌جا توی ماشین من تصمیم گرفتم که فرزانه باید حتماً برود دیگر. چند هفته دیگر رد شد و تنها راهش مسیر پاکستان بود، خیلی هم خطری بود و ریسکی بود، ولی ریسکش را کردیم.

add
enter

TributeZamaneh

ما خُرد و در هم شکسته بودیم – فرزانه تائیدی در گفت‌وگو با ناصر مهاجر

چهارشنبه, ۶ام فروردین, ۱۳۹۹

منبع این مطلب سینمای آزاد

نویسنده مطلب: فرزانه تائیدی در گفت‌وگو با ناصر مهاجر

مطالب منتشر شده در این صفحه نمایانگر سیاست رسمی رادیو زمانه نیستند و توسط کاربران تهیه شده اند. شما نیز می‌توانید به راحتی در تریبون زمانه عضو شوید و مطالب خود را منتشر کنید.

به یاد داریم که ناصر مهاجر پژوهشی دارد در مورد زندان در ج. الف در دو جلد، در این اثر آقای مهاجر مسائل مهمی را پیش می کشد و می شکافد،برای نمونه چهره محسن مخملباف سینماگر محبوب اتحادیه اروپا و رادیو های فارسی زبان غربی و دولت اسرائیل و تواب ساز را هم می نمایاند.

ناصر مهاجر یک نشریه مهم را هم با نام نقطه مدتها منتشر می کرد که کاری شایسته درمیان نشریات در تبعید بود.

بهتر است لینک مصاحبه ی رادیو پیام کانادا با ناصر مهاجر را نیز منتشر کنیم تا اگر کسی با کارهای وی تاکنون مانوس نبوده است این امکان برایش فراهم شود:

یکی از کارهای مهم دیگر ناصر مهاجر، اثری است با عنوان «گریز ناگزیر» که شامل مصاحبه های مفصلی است که مهاجر با گریختگان از نظام ناانسان ج. الف انجام داده است و یکی از این گفتگو ها با فرزانه تائیدی بازیگر سینما و تئاتر قبل از انقلاب است که این گفتگو ای همه جانبه و طولانی است، ما بخش هایی از گفتگو را از مجله اینترنتی سینمای آزاد بازپخش می کنیم. خوانندگان کنجکاو خود می توانند همه گفتگو را در کتاب «گریز ناگزیر» مطالعه کنند.

***

پرسش :ناصر مهاجر

پاسخ: فرزانه ی تائیدی

س: چه شد که تصمیم گرفتید ایران را ترک کنید؟

ج: به خاطر این نوع مزاحمت‌ها، آزار و اذیت‌هاى حکومت، عدم امنیت، بى پولى و این که نمى‌گذاشتند کار کنم، تصمیم گرفتم از ایران خارج شوم. براى خروج از کشور باید پاسپورت اسلامى می‌گرفتم. برای گرفتن پاسپورت، اول باید می‌رفتم اداره‌ی سجل احوال که یک ورقه رونوشت شناسنامه بگیرم – یا چیز مشابهی که الان درست یادم نیست – و بعد آن را به وزارت فرهنگ و هنر که کارمندش بودم ببرم تا آنها رویش یک مهر بزنند و هویت من را تصدیق کنند. عکس با مقنعه هم می‌خواستند. اصل آن عکس را هنوز دارم. در یکی از مجلات این جا و هم چنین در آخر نمایشنامه‌ی دیوار چهارم هم هست. بعد باید ورقه‌هایی از اداره و وزارت ارشاد می‌گرفتم که ثابت شود بدهی‌یی به دولت ندارم. با این مدارک باید به اداره‌ی گذرنامه می‌رفتم تا تقاضای گذرنامه‌ی جمهوری اسلامی بکنم.

در ورودی اداره‌ی گذرنامه‌، باید همه چیزم را روی میز می‌گذاشتم تا بازرسی شود. خودم را هم بازرسى بدنى مى‌کردند. می‌فهمیدم چقدر اغراق‌آمیز دارند مرا می‌گردند. از محل بازرسی تا ساختمان اداره، چهار پنج دقیقه راه بود. اتاق‌ها بر طبق حروف الفبای نام خانوادگى آدم‌ها تقسیم‌بندی شده بود و در طبقات مختلف پخش بود. آسانسور هم نداشتند و باید از پله‌هاى زیادى بالا می‌رفتی. وقتى به سمتى می‌رفتم که پرونده‌ی من در آن جا بود – و این مساله هر بار تکرار می‌‌شد – در میکروفون می‌شنیدم: «فرزانه تائیدی، هنرپیشه‌ی تاتر و سینمای زمان طاغوت، به قسمت “ت” مراجعه می‌کند»! بعد کسى دیگرى میکروفون را می‌گرفت و می‌گفت: «فرزانه تائیدی اسم مستعار است یا اسم واقعی، ما نمی‌دانیم؛ ولی برادر بگید مراجعه ‌کند»! می‌دیدم که صدها نفر به طرف این ساختمان می‌روند؛ اما فقط اسم مرا اعلام می‌کنند. فکرش را بکنید! تا به اتاق مربوطه برسم، این قدر این چیزها را تکرار می‌کردند و آن چنان فضایى مى‌ساختند که دیگر روحیه‌یی برایم باقی نمی‌‌ماند. چهار ستون بدنم می‌لرزید…

س: آمیزه‌یی از ترس و تحقیر که در این گونه وضعیت‌ها بر آدم چیره می‌شود…

ج: دقیقاً. من اسمم فرزانه تائیدی است. با این اسم به دنیا آمده‌ام و با آن هم خواهم مرد. همه‌ی مدارکم به این اسم است. اما پدرم درآمد تا به آن‌ها ثابت کنم که اسم حقیقی من فرزانه تائیدی است! مسئول بخش “ت” و دیگر حروف اول الفبا، کسی بود به نام “نامدار” یا “نامور”، خاطرم نیست. در اثر مراجعات زیاد به این اداره، فهمیدم او و کس دیگری به نام سروان “آبیاری” که با هم دوست بودند [این‌ها را با ذکر نام و مشخصات در سایت خودم آورده‌ام] تصمیم گرفته‌اند مثلاً به قول خودشان بنده را “بلند” کنند!! مرا مرتب به مهمانی دعوت می‌کردند.

س: حزب‌اللهی بودند؟

ج: بله

س: با ریش و همه‌ی تشریفات؟!

ج: جناب سروان هنوز ریش نداشت؛ ولی آن یکی چرا. جناب سروان دنبال من تا حیاط می‌آمد و چیزهایی زیر گوش من می‌گفت. خُب من که خر نیستم! اما من آدمی پریشان و عصبی بودم. روزهایی که باید می‌رفتم به اداره‌ی گذرنامه، قرص والیوم ١٠ می‌خوردم که سرشان داد نزنم. زورم نمی‌رسید و زور هم می‌دیدم. در جواب دعوت‌های او می‌گفتم: راستش جناب سروان من مریضم؛ حالم خوش نیست. به طور کلی، اصلاً اهل مهمانی و این طور چیزها نیستم.

پس از مدتى پرس و جو فهمیدم کسی به نام سرهنگ شهسواری در این اداره هست که او هم اختیاراتی دارد. یکی از این روزها که دیگر جان به لبم رسیده بود، به در اتاقش رفتم و توانستم او را ببینم. به صورت تند و صریح به او گفتم: جناب سرهنگ! مگر من چه گناهی کرده‌ام؟! مثل فروزان و یا بعضی خواننده‌ها نبودم که سکسی رقصیده باشم. یک هنرپیشه‌ی جدی تاتر بودم. در فیلمی مثل خاک بازی کرده‌ام یا هشتمین روز هفته یا فیلم‌های هنری دیگر. با وجود این، در این اداره‌ی گذرنامه چنان پدری از من درآوردند که از زندگى پشیمان شده‌ام.

بالاخره پاسپورت را دادند. بعد گفتند باید اجازه خروج بگیرى. برای گرفتن اجازه‌ی خروج پاسپورتم را تحویل دادم. اگر رنگ آن پاسپورتی را که عکس من با مقنعه در آن است شما دیده باشید، من هم دیده‌ام! بعد از مدت‌ها مراجعه به اداره‌ی گذرنامه، به من گفتند باید بروی به شعبه‌ی ۴٢ دادستانی و گذرنامه‌ات را از آن جا بگیری.

شعبه‌ی۴٢ دادستانی گویا شعبه‌یی بود که به کار اقلیت‌های مذهبی رسیدگى می‌کرد (جزییات این ماجرا را در مقاله‌ی “مقابله نه معامله” نوشته ام (۴)). مرا به عنوان بهایی به آن‌جا فرستاده بودند. موقع ورود به ساختمان، زنی که مرا بازرسیِ بدنی می‌کرد، وقتی حالت پریشان مرا دید گفت: «اگه می‌خوای این جا کارت را بیفته، یا باید سسک (!!) داشته باشی یا پول»! در شعبه‌ی ۴٢، به اتاق یک آخوند رفتم. تا نشستم، کشوی میزش را بیرون کشید و سیگار وینستون بیرون آورد و به من تعارف کرد. تشکر کردم. یکی از سیگارها را برداشتم و شروع کردم به کشیدن. مدتى فقط به من نگاه می‌کرد. من هیچ وقت به قیافه و خوشگلی در مورد خودم پای‌بند نبوده‌ام. اما به هرحال تیپی داشتم و در میان مردم از محبوبیت برخوردار بودم. بلوند هم بودم و مردم خوش‌شان می‌آمد. اما این را برای خودم توهین آمیز می‌دانم که بگویند به خاطر خوشگلی رفته و هنرپیشه شده. در مصاحبه‌ای گفته‌ام: خانم‌ها، عوض بدن‌تان، لطفاً مغزهای‌تان را کمی برهنه کنید! بگذارید کارگردان شما را جدی بگیرد! بگذریم. آخوند پس از این که خوب مرا نگاه کرد، پرسید: «هنوز موهاتو داری؟ چرا زیر مقنعه قایم‌شون کردی؟!». می‌خندید. پرسیدم حاج‌آقا آیا پاسپورت من پیش شماست؟ چرا مرا از اداره‌ی گذرنامه به اینجا فرستاده‌اند؟ خنده‌ی زشتی ‌کرد و ‌گفت: «خانم، معلومه که پیش ماست! والله پیش ماست! خُب ما دل‌مان می‌خواد تورو ببینیم دیگه؛ چه کار کنیم!». مانده بودم چه ‌بگویم؟ این دیگر چه مملکتی ست؟ این دیگر چه دستگاه دولتى ست؟ این نتیجه‌ی انقلابی بدون ریشه و بدون هویت بود. یک بار به حاج‌آقای شعبه‌ی ۴٢ گفتم: چرا این قدر مرا اذیت می‌کنید؟ حقوقم را قطع کرده‌اید، نمی‌گذارید کار کنم، نمی‌گذارید از کشور خارج شوم…! گفت: «به تو اجازه بدهیم بروی آن‌جا، شروع کنی مثل بلبل به جیک جیک کردن و بگویی این جا چه خبر است؟!». درست همین اصطلاح را به کار برد. وقتى فهمید که محلش نمی‌گذارم و حاضر نیستم با آن‌ها کنار بیایم، رفتارش عوض شد. یک باره با پرخاش گفت: «شما نمی‌فهمید؛ ما می‌خواهیم این‌قدر شما را خانه‌نشین کنیم، این قدر منزوی کنیم تا دق کنید و بمیرید! چرا با رژیم همکاری نمی‌کنید؟»

بارها به اداره‌ى گذرنامه رفتم و هر بار دست از پا دراز تر به خانه بر‌گشتم. نمی‌گفتند که ممنوع‌الخروج شده‌ام؛ اما پاسپورتم را هم نمی‌دادند.اذیت و آزارهای دیگری هم بود که نمونه‌یی از وقاحت این رژیم است. با کسی آشنا شده بودیم به نام مجید حسینی که دفتری در خردمند شمالی داشت. اول بهروز با او آشنا ‌شد و بعد از مدتى به من هم معرفى‌اش کرد. بهروز برای گذران زندگی از کارمند یکی از سفارت‌خانه‌ها، دستگاه‌های ویدیو می‌خرید و به این فرد می‌فروخت. در مقابل، پول و یا لباس می‌گرفت. چون او جنس و لباس از خارج مى‌آورد. این آقا خیلی به ما احترام می‌گذاشت. گاهی هم در مهمانی‌هایی که می‌داد، دعوت‌مان مى‌کرد. یک بار بهروز به من گفت که رفته و جنس‌هایش را دیده و بدش نیامده. پیشنهاد کرد که بروم و آن‌ها را ببینم. من هم رفتم. مثل معمول، وقتی مقنعه‌ی لعنتی را بر سر می‌گذاشتم و روپوش می‌پوشیدم، اگر زمستان بود، یک ژاکت هم رویش به تن می‌کردم. آن روز هم هوا سرد بود. تنها ژاکتی را که داشتم، پوشیدم. آن را از انگلستان خریده بودم و زیرش ریشه داشت. وقتی وارد دفترش شدم، دیدم یک آخوند هم پشت میز نشسته. پرسیدم: آقای حسینی آن بلوزهایی که می‌گفتید، کجاست؟ گفت: خانم تائیدی لطفاً بیایید این جا! دیگر قضیه برایم آشنا بود. نیش آخونده از دیدن من باز شد و بلافاصله عمامه‌اش را برداشت و گذاشت روی میز. دوست‌مان مرا معرفی کرد: «حاج‌آقا گلرو، خانم فرزانه تائیدی، از هنرپیشه‌های بسیار هنری ما! فیلم سفر سنگ را بازی کرده اند» (بماند که از این فیلم اصلاً خوشم نمی‌آید و همیشه پشیمان بوده‌ام از این که در آن بازی کرده‌ام). حاج آقا نگاهی به من کرد و برگشت به سمت حسینی و گفت: «تو هر چقدر هم از این خانم تعریف کنی، من قبول نمی‌کنم!». من غمگین و دلخور بودم؛ ولى به زور لبخندی زدم. برگشت و با کمال وقاحت گفت: «من موقعی قبول می‌کنم این خانم هنرپیشه است که یک شب تو شام ایشان را دعوت کنی و ویدیوی فیلم‌شان را بیاری و قبل از این که ما ویدیو را ببینیم، خانم یک قری برای ما بدهند!». من از درون داشتم منفجر می‌شدم. آدمی که پول اجاره‌ی خانه ندارد، آدمی که عصبانی است، همیشه گرسنه است، با والیوم خودش را سر پا نگه می‌دارد و این همه به او ظلم شده، خُب وقتی چنین حرف‌هایی را بشنود، منفجر می‌شود. با این حال ظاهرم را حفظ کردم و با لبخند گفتم: حاج‌آقا، اشکال کار این است که قر‌های من طاغوتی‌ست! باید من بیایم منزل شما، خدمت خود شما، ویدیو را آن جا ببینیم. منتهی قبل از این که من قر بدهم، شما به دخترخانم‌تان، خانم‌تان بگویید یک قر قشنگ مکتبی برای من بدهند تا من هم یاد بگیرم و قر طاغوتی برای شما ندهم! این عین جمله‌هایى‌ست که گفتم. امروز که به آن روزها فکر می‌کنم، گاهی از جرات خودم در آن وضعیت، حیرت می‌کنم. البته بهایش را هم ‌پرداختم. رنگ مجید حسینی پرید و به لکنت افتاد. از آن لحظاتی بود که کسی نمی‌دانست چه بگوید. حاج‌آقا به من نگاه می‌کرد و چیزی نمی‌گفت. من آن قدر عصبانی بودم که فکر می‌کردم اگر بیش‌تر بمانم، ممکن است داد و فریاد کنم. به حسینی گفتم: من الان یادم افتاد که کاری دارم و باید بروم. فردا برای دیدن لباس‌ها خواهم آمد. بیرون آمدم. فردایش نرفتم. یک روز فاصله انداختم و پس فردا رفتم. می‌خواستم از پله‌هاى دفترش بالا بروم که یک مرتبه یک ماشین پاسدار جلوی در ترمز کرد. دو سه پاسدار هم‌زمان از ماشین بیرون آمدند و مرا دوره کردند. زنی دست‌هایم را از پشت گرفت و گفت: خودشه! گفتم چه کار می‌کنید؟ یعنی چه، خودشه؟! در ظرف چند دقیقه فهمیدم که مرا به عنوان کولی‌ ولگردی گرفته‌اند که بچه‌یی را دو خانه بالاتر دزدیده‌ است! آن زن مادر بچه بود.

س: چه سالى بود؟

ج: اواخر سال ۶١ یا اوایل ۶٢. یادم هست که هوا سرد بود. حاج‌آقا گلرو خیلی قدرت داشت و هر کاری دلش می‌خواست می‌کرد. در عرض دو دقیقه مرا به عنوان کولی بچه دزد دستگیر کردند! در این گیر و دار دیدم مجید حسینی از پنجره‌ی دفترش ما را نگاه می‌کند. به سرعت خودش را به پایین رساند. پس از کمی صحبت، همگی رفتیم بالا. مجید حسینی به آن‌ها می‌گفت: «برادرها اشتباه می‌کنید! این خانم هنرمند این مملکت است». آن‌ها می‌گفتند: «نه!». آن زنى که در خیابان دست‌هایم را گرفته بود، یک بند می‌گفت: «این همون کولیه که بچه‌مو دزدیده!». وقتی شما چنین دروغ‌هایی می‌شنوید، درمی‌مانید که چه کنید؟ حتا منی که می‌دانم جراتی در وجودم هست و روحی خشمگین دارم، مانده بودم در برابر این وقاحت و این شیوه‌های بدوی چه کنم؟ فکر مى‌کنید چه کسی مرا از این وضعیت نجات داد؟ خود حاج‌آقا گلرو! انتقامش را این طور از من گرفت. یک ساعتی که گذشت، ایشان تشریف آوردند و گفتند: «نه برادرها! فکر می‌کنم اشتباهی پیش آمده. بفرمایید، بفرمایید…!». به من هم نگاهی کرد که معنی‌اش این بود: ادب شدی؟! مادرِ بچه هم اصلاً فراموش کرد که بچه‌اش را دزد برده! حاج گلرو اموالی را که قرار بود به دست جنگ زده‌ها برسد، قاچاقی به حسینی می‌فروخت! یکی دو آخوند دیگر هم بودند که به او پول نزول می‌دادند و او با آن پول‌ها کارهای صادرات و واردات می‌کرد.

این اتفاق‌ها به شکل‌هاى مختلف تکرار مى‌شد. هر روز زندگی من داستانی بود که می‌توانم تعریف کنم. چند نمونه را گفتم که مشت نمونه‌ی خروار است. به مرور، از درون تحلیل می‌رفتم. درون و روحم خورده می‌شد. رفته‌رفته همه چیز را از ما گرفته بودند و ما را به جایى رسانده بودند که بشکنیم و تسلیم شویم و یا همه چیز را رها کنیم و از زندگى در مملکت‌مان بگذریم. اول حقوق مرا، کارمند رسمی وزارت فرهنگ و هنر را، قطع کردند. بعد کوشیدند که مرا به همکاری بکشانند. موفق نشدند و اذیت و آزارها شدت گرفت. بعد ممنوع‌الچهره شدم. تحقیرها و اذیت و آزارهایی که روزمره اتفاق می‌افتاد؛ ماجرای حاجی گلرو، اداره‌ی گذرنامه، پاسپورت، شعبه‌ی ۴٢ دادستانی، و و و.

زندگی من در این هفت سال این طور گذشت. وضع زندگی‪مان روز به روز بدتر می‌شد. بهروز به اتفاق دو تا از دوستانش – نصراله شیبانی و شهریار پارسی پور- یک کلوپ ویدیو باز کرد به نام “کینو ویدیو” که به غیر از جنبه‌ی مالی، کاری فرهنگی هم بود. با هزار مکافات فیلم به زبان اصلى تهیه می‌کرد و اجاره مى‌داد. داستان زندگی او داستان جدا و جالبى‌ست که باید از زبان خودش بشنوید. به هرحال، او زندگی مرا هم می‌چرخاند. با همه‌ی این‌ها، زندگى نمی‌گذشت. به اجبار، من هم رفتم به دنبال کار. در یک گل‌فروشی در خیابان پهلوى کاری پیدا کردم. اما مدتى نگذشته بود که پاسدارها آمدند و گفتند: «آمدی این جا چون می‌خواهی تظاهر به فقر کنی؟!». یکی از پاسدارها گفت: «خانم تائیدی، من نوکرتم! هم ترا دوست دارم و هم آقا بهروز را. فیلم‌های ترا هم از بازار سیاه گرفته‌ام و ده بار دیده‌ام. اما اگر این کار را ادامه بدهی، به جایی می‌فرستنت که عرب نی می‌اندازد! برو بنشین خانه‌ات و بیرون نیا!». بهروز را هم یک بار به اتهام “تظاهر به فقر” دستگیر کردند. او

از زندگی در خارج از کشور بگویید. شما چند نمایش هم با خانم تأییدی بر روی صحنه بردید.

آن اوایل ما خیلی زحمت می‌کشیدیم. فکر می‌کردم که به هرحال باید بتازانیم و پیش برویم. یواش یواش متوجه شدم که تماشاچی این‌جا، در اصل مخلوطی از تماشاچی لاله‌زار و آن فرم‌هاست و اغلب کسانی که می‌آمدند و تئاترهای ما را می‌دیدند، کسانی بودند که تا حالا تئاتر ندیده بودند.

تنها یادگاری که از ما ماند، نمایش تک‌نفره «دیوار چهارم» است که فرزانه با آن ظرافت‌ها و قدرت خاص خودش توانست ۷۵ دقیقه روی صحنه باشد و نقش چندین آدم را بازی کند. این تنها یادگاری بود که با آن خوش بود و خیلی آن کار را دوست داشت.

به فیلم «بدون دخترم هرگز» می‌رسیم. چه شد که فرزانه تأییدی برای بازی در آن فیلم انتخاب شد؟

مسئول انتخاب بازیگران «بدون دخترم هرگز» خانم جویس گِلی بود که با دیوید لین کار می‌کرد. این‌ها همه اروپا را داشتند می‌گشتند و وقتی به انگلیس رسیده بودند در پته اینترتینمنت داشتند از همه آزمایش می‌گرفتند. من به شما بگویم، در لندن از پیتزافروش برای این آزمایش رفت تا شاعر و ترانه‌سرا. همه رفتند برای آزمایش در این فیلم.

فرزانه شاید تنها کسی بود که امتحان نداد. من خودم حتی تست دادم. فرزانه را، خانم گلی و برایان گیلبرت، کارگردان فیلم آمدند به تئاتر «دیوار چهارم»، در بالکن نشسته بودند و او را دیدند و همان جا دو تا نقش به او پیشنهاد کردند که خود فرزانه نقش کوچک را انتخاب کرد و بازی کرد و بعدش زندگی‌اش طبیعتاً عوض شد.

می‌خواستند ترورش کنند، ما نمی‌دانستیم، شش ماه منزل ما از طرف اسکاتلندیارد و ام.آی.سیکس تحت نظر بود. آپارتمان روبه‌رو را اجاره کرده بودند و ما را تحت نظر گرفته بودند که اگر کسی بخواهد حمله‌ای بکند آنها کاری بکند.

خود شما هم در مطلبی که برای درگذشت فرزانه تأییدی نوشتید، اشاره کردید که روزنامه ایندیپندنت آن زمان نوشته بود که برای ترور فرزانه به ارتش آزادی‌بخش ایرلند پیشنهاد پول داده بودند.

به هرحال فکر می‌کرد آن کار، کار درستی بوده و ربطی به فرهنگ ایران ندارد و مربوط به یک قشر خشکه‌مذهبی است. من هم همین اعتقاد را دارم و البته اینکه نهایتاً هم فیلم ضعیفی شد. اما فرزانه هیچ وقت از بازی در آن فیلم پشیمان نشد.

و چرا در این سال‌های آخر این‌قدر گوشه‌نشین شده بود؟

از نظر روحی و این‌ها، چندان علاقه‌ای نداشت. وقتی متوجه شد مردم کناره‌گیری می‌کنند به خاطر این که احتمال می‌دادند برایشان خطر داشته باشد.

برای فیلم مستندی که داشت درباره او ساخته می‌شود در ایران، از مسعود کیمیایی گرفته تا فخیم زاده، همه از نظر دادن راجع به فرزانه سر باز زدند. تنها کسی که نظر داد، سیروس الوند بود و یکی دیگر از دوست‌هایمان، اکبر زنجان‌پور. بقیه همه کنار کشیدند.
https://www.radiofarda.com/a/berouz-behnejad-i

v-on-farzaneh-
taeidi/30543842.html

ستاره ای که خاکستر شد

معصومه خاکیار: ستاره ای که خاکستر شد
کمتر کسی نام این زن را شنیده است. او چهره ای گمنام و فراموش شده در تاریخ سینمای ایران و ستاره ای بود که مدتی در آسمان بی ستاره سینمای ایران درخشید و زود غروب کرد: معصومه خاکیار، ستاره فیلم های فارسی در دهه سی و از نخستین بازیگران زن در سینمای ایران که در سن 21 سالگی خود را به آتش کشید و خاکستر شد.

اطلاعات زیادی از زندگی معصومه خاکیار در دست نیست. درباره او گفته اند که دختر با استعداد آذربایجانی بود و هنگامی که به تهران آمد فارسی نمی دانست اما با این حال به خاطر استعداد و زیبایی اش، در تماشاخانه های تهران به بازیگری پرداخت. او در سینما نیز به زبان آذری حرف می زد و مهین بزرگی به جای او دوبله می کرد. معصومه، تنها در سه فیلم فارسی بازی کرد: «مستی عشق»، «گل نسا» و «مشهدی عباد».

طغرل افشار، منتقد سرشناس فیلم دهه سی در کتاب «در کمان رنگین سینما»، درباره او و خودکشی اش نوشت:

“معصومه یکی از ستارگان درخشانی بود که اگر به هنر و استعداد او توجه شده و تحت تعلیمات لازمه پرورش می یافت، یکی از بزرگ ترین هنرپیشگان عالم سینما می شد. مرگ او یک ضایعه اسف انگیز برای سینما در ایران و هنرمندان سینما و تئاتر به شمار می رود. او در نتیجه محرومیت ها و فشارهای مادی و معنوی و نارضایتی های خانوداگی که همواره در خانواده های ایرانی وجود داشت، تصمیم گرفت دست از این جهان بشوید و دست از جهان شست. او در آخرین لحظه زندگی با نهایت شهامت و فداکاری اعلام کرد که هیچ کس در این قضیه دخالتی نداشته است. درود به روان پاک معصومه خاکیار. سینمای ایران هیچگاه نام این ستاره هنرمند را فراموش نخواهد کرد.”

اما طغرل افشار اشتباه کرده بود. سینمای ایران به سرعت و خیلی زودتر از آنچه که طغرل افشار فکر می کرد، معصومه خاکیار را از یاد برد. یادش گرامی باد.

https://www.google.com/url?sa=t&source=web&rct=j&url=http://jahed.malakut.ws/archives/2012/09/post_245.html&ved=2ahUKEwj_y6vo0qTvAhVmpVkKHR6ICLEQFjAOegQIFxAC&usg=AOvVaw26TgFFrVe4hquprStYOoyQ

آنتونی الیور اسکات، دبیر نقد فیلم نیویورک تایمز، چندین سال پیش قصد کرد تاریخ مختصری برای بوسه‌ها در سینما بنویسد و برود پی کارش. او نوشت، اما پس از انتشار، چند بار ناچار به افزودن «تصحیح» در انتهای مطلب خود شد.
نخستین بوسه‌های سینما همیشه تاریخ‌ساز بوده‌اند، اما این‌ها اغلب به معنای دقیق کلمه صرفا «تاریخ‌ساز» محسوب می‌شوند و ارزش دیگری ندارند. به این معنا که پس از گذشت سال‌ها از بطن رویدادی در اغلب موارد بی‌اهمیت در زمان خود، قابلیت استخراج یک «تاریخ» برای اکنون ما امکان‌پذیر می‌شود. گاهی اوقات این اکنون الزاما ارتباط صحیح و معناداری با گذشته ما بر قرار نمی‌کند. تلویزیون فارسی بی بی سی از تاسیس تا امروز خطاهای بسیاری در معرفی نخستین‌ها و آخرین‌ها و بهترین‌ها و برترین‌ها و تنهاترین‌ها و قس علی هذا در عرصه فرهنگ و هنر داشته است. از خطا در معرفی اولین نقال زن در ایران تا گزارش نخستین بوسه سینمای ایران و مثال‌های دیگری از این دست. این یادداشت نه برای غلط‌گیری و فضل‌فروشی است و نه ارتباطی با امتداد لوس‌بازی‌های ۶ جولای، یعنی روز جهانی بوسه دارد، اگر مناسبتی برای این یادداشت ضروری باشد، تنها یادآوری یک نام در تاریخ سینمای ایران است.
بی بی سی فارسی، چند سال پیش گزارشی از سکانس پایانی فیلم چهارراه حوادث (ساموئل خاچیکیان، ۱۳۳۳) با بازی ویدا قهرمانی و ناصر ملک‌مطیعی، به همراه مصاحبه‌ای با ویدا قهرمانی درباره اولین بوسه سینمای ایران پخش کرد. از آن زمان هر سال یک شب قبل از روز جهانی بوسه، آن ویدئو در فضای مجازی دست به دست می‌شود. ویدا قهرمانی در آن مصاحبه خاطراتی از جنجال‌های پس از نمایش فیلم نقل می‌کند، در حالی‌که پس از سال‌ها تنها مصاحبه تلویزیونی طرف دیگر ماجرا، یعنی ناصر ملک‌مطیعی در ایران را از روی آنتن حذف کرده‌اند. اگر بوسه‌ای در سایر فیلم‌های از میان رفته دهه بیست و سی موجود نباشد، قریب به یقین این – به اصطلاح – تابوشکنی، که با توجه به اکران فیلم‌های اروپائی و آمریکائی در ایران اهمیت چندانی هم ندارد، پیش از چهارراه حوادث، بی‌هیچ هیاهوئی در فیلم گلنسا (سرژ آزاریان، ۱۳۳۲) و توسط معصومه خاکیار و هوشنگ سارنگ رخ داده است. اما این بوسه برای معصومه خاکیار هرگز خوش یمن نبود و بعد از آن دیگر کسی او را نه بر پرده سینما ندید.
معصومه خاکیار، بازیگر نقش گلنسا، اهل آذربایجان بود. او اواخر دهه ۱۳۲۰، در سن ۱۷ سالگی به همراه مادر و خواهر کوچک خود به تهران می‌آید و ضمن آموختن زبان فارسی نقش‌های کوچکی در تئاترهای تهران بازی می‌کند. او برای نخستین بار در فیلم مستی عشق (اسماعیل کوشان، ۱۳۳۰) بازی می‌کند، پس از آن، صمد صباحی برای فیلم مشدی عباد (۱۳۳۲)، نقش گلناز در فیلم را به معصومه خاکیار می‌دهد و سرانجام کارنامه بازیگری او با فیلم گلنسا به پایان می‌رسد. او چند ماه پس از اکران فیلم گلنسا، در شب ۴ اسفند ۱۳۳۲، در سن ۲۱ سالگی، خود را آتش می‌زند، در بیمارستان سینا از دنیا رفته و در گورستان مسگرآباد دفن می‌شود.
درباره علل خودکشی او نشریات آن زمان گمانه‌زنی‌های گوناگون دارند، برخی از فشارهای سنتی خانواده نوشته‌اند، برخی به روال همیشگی شایعات زرد، ناکامی در روابط عاطفی را انگیزه خودکشی ذکر کرده‌اند. عده‌ای هم دلیل خودکشی را مخالفت همسرش با ادامه کار معصومه خاکیار در سینما. با این حال یک نکته دیگر جز نخستین بوسه در شخصیت معصومه خاکیار اهمیت دارد و آن ازدواج او با مهدی محبوبیان است. هوشنگ محبوبیان و مهدی محبوبیان از فرزندان بنیامین محبوبیان باستان‌شناس مشهور بودند. آن‌ها کار خود را با تجارت چوب آغاز کردند، اما چند سال پس از خودکشی معصومه خاکیار، با تاسیس یک گالری در نیویورک، به یکی از مشهورترین مجموعه‌داران و )بنا به روایاتی) سارقان آثار باستانی ایران تبدیل شدند.
روزنامه کیهان در سال ۱۳۶۴ گزارشی مفصل از مصادره اموال خانواده محبوبیان منتشر می‌‌کند که روشن است دست کم پس از این تاریخ آن‌ها دیگر به ایران نیامده‌اند. با گزارش کیهان در سفری با ماموران استرداد اموال دادستانی تهران، به خانه مهدی محبوبیان و برادرش می‌رویم که از درون کمد بزرگ اتاق سرایدار، دری به انبار پر از اشیاء عتیقه و سکه‌های طلا و مجسمه‌های جواهرنشان باز می‌شود!
نه این خانه‌، و نه ده‌ها خانه دیگر محبوبیان، هیچ خاطره‌ای از معصومه خاکیار را در خود ندارد، او نه برای رسانه‌های سینه چاک نوستالژی، از تپش زیبای امیرقاسمی تا تماشای فاخر بی بی سی فارسی ارزش مصادره نداشته است. او به شکل غریبی از یادها رفته، نه کار او بر پرده سینما جنجال می‌کند؛ نه اسمی از او در زندگینامه همسر ثروتمندش هست؛ و نه حتی لا به لای مطالب کسانی که در باب سینمای ایران ترهاتی تفت می‌دهند، یادی از معصومه خاکیار می‌شود.
این فراموشی از بی‌حافظگی نیست. مشکل اینجاست که هیچ نشریه‌ای در آن زمان، شایعه و یا نسبتی میان بی‌پروائی معصومه خاکیار در فیلم گلنساء و خودکشی او برقرار نمی‌کند، زیرا در سال ۱۳۳۲ که معصومه خاکیار خودسوزی می‌کند، تماشای بوسه در فیلم‌ها به اهمیت سال ۱۳۳۳ نبوده است. این‌که چرا آن بوسه تا این اندازه مهم شده که یک گزارش غلط درباره آن مدام در فضای مجازی دست به دست می‌شود، به جای خود پرسشی دیگر است. پرسشی که پاسخ به آن، دلیل ۱۴ هزار بار به اشتراک‌گذاشتن و ۲۰ هزار بار لایک‌شدنِ فوتوشاپ نقاشی بوسه گوستاو کلیمت بر ویرانه‌ای در سوریه را هم در خود دارد. پاسخ کوتاه‌ است: بوسه‌شوئی. بوسه‌شوئی نکبت روزگار عسرت و فراموشی و جعل.
یاداداشت ها .. نخستین بوسه در سینمای ایران را به اشتباه در سکانسی از ویدا قهرمانی و ناصر ملک مطیعی میشناسند. اما پیش از آن هم بوسه‌ ای در سینمای ایران بوده. بوسه‌ای که برای بازیگر آن خوش یمن نبود.
معصومه خاکیار و هوشنگ سارنگ نخستین بوسه سینمای ایران را در فیلم گلنسا (1332) رقم زدند. چند ماه بعد از اکران این فیلم، معصومه خاکیار در 21 سالگی، در 4 اسفند 32 خود را آتش زد و درگذشت. دلیل خودکشی او مشخص نیست، عده ای فشار خانواده بر او را دلیل خودکشی میدانند و عده ای دیگر مخالفت همسر برای ادامه بازیگری. معصومه خاکیار در 3 فیلم مستی عشق (1330) مشدی عباد (1332) و گلنسا (1332) ایفای نقش کرده بود.