نقد های سینمایی

یاد سینما هم  بخیر   تمام سرگرمی ما بعد از ظهر  های روز خوب جمعه رفتن به سینما و دیدن  دو فیلم  با یک بلیط بود  آنهم هر هفته   اکثر موضوعات فیلم ها  وسترن بود و  بر سر جنگهای داخلی امریکا بود  جایی در نقد ابن فیلم ها نوشته بود

فیلم شروع میشد کلینت ایستوود با همان لباس های معروف و استیل خاص خودش، وارد شهری میشود. زورگویی دو گاوچران به یک مرد و فرزند خردسالش از همین ابتدا نشان دهنده این است که در این شهر خبری از عدالت نیست! 

خبری از کلانترها و مارشال های گردن کلفت نیست. اینجا اسلحه حرف اول و آخر را میزند. بیوه زن ها و مغازه های بسته و تعطیل شده اینجا، در نگاه اول نظر هر کسی را جلب میکند. از مهمان تازه وارد به شهر سن میگل، با گلوله استقبال میشود…

تنها یک ناقوس زن کلیسا و یک تابوت ساز در این شهر کار می کنند که هر دو به کفن و دفن افراد مشغولند! کافه متروکه ای هم در شهر وجود دارد که مرز میان دو طرف شهر است. با وجود اینکه کاباره شهر بسیار سوت و کور و مرده ای است، اما درآمد خیلی زیادی را کسب میکند.

اما این پول فقط برای دو مرد حکم فرمای این شهر و افراد آنهاست. در غرب وحشی برای مدت بسیار زیادی مشروب و اسلحه بزرگترین تجارت خلافکاران بود

. سن میگل به سبب اینکه در نزدیکی مرز واقع شده، از این تجارت به خوبی بهره می برد. در دوره ای که جنگ میان جنوب و شمال قاره آمریکا در جریان بود بسیاری از گانگسترها به قانون شکنی عادت کرده بودند در زمانی که هنوز آمریکا تبدیل به این آمریکا نشده بود، دو قشر بزرگ، تشکیل دهنده اصلی این کشور بودند. در جنوب ایالت هایی با مردمانی تندخو و مکزیکی که از نسل سرخپوستان بودند

 و به ایالت های برده معروف بودند و در شمال و همچنین شرق، ایالت هایی با مردمانی که از نسل تاجران و استعمارگران بریتانیایی بودند و به یانکی ها شهرت داشتند.

در زمانی که قانون برای این کشور هنوز معنا پیدا نکرده بود، ایالت های جنوبی برده داری می کردند و از برده های آفریقایی به رایگان بهره می بردند. اما ایالت های شمالی که اندکی پیشرفته تر بودند، در صدد قانون مند شدن بودند. 
آبراهام لینکلن رئیس جمهور ایالت های شمالی بود و جفرسون دیویس رئیس جمهور یازده ایالت جنوبی بود. این یازده ایالت علاقه ای به قانون ترک برده داری نداشتند

 به همین علت، میان این دو قشر، جنگ سختی در گرفت. ایالت های شمالی با یونیفرم های سرمه ای و ایالت های جنوبی با یونیفرم های خاکستری تجهیز شده بودند.

در طی این جنگ خون زیادی ریخته شد اما سود اصلی را خلافکاران و گانگستر ها بردند. آن ها که به دور از جنگ در پی دزدی و تجارت غیر قانونی بودند، توانستند

دوره ای را در تاریخ رقم بزنند که ما امروزه آنرا با نام وسترن میشناسیم.

در سال 1864 ایالت های شمالی توانستند که پایتخت جنوبی ها، ریچموند را فتح کنند. جنرال لی که فرماندهی نیرو های نظامی جنوبی ها را بر عهده داشت، به علت نداشتن مهمات و سرباز به اندازه کافی، بالاخره در 9 آوریل 1865 تسلیم شد و جنگ به سود یانکی ها پایان یافت.
پس از موفقیت فیلم (یک مشت دلار 1964)، فیلم (به خاطر چند دلار بیشتر 1965) ساخته شد و سپس چهارمین فیلم برتر تاریخ، یعنی فیلم (خوب، بد، زشت 1966) ساخته شد که با گذشت 46 سال، هنوز هم نماد اصلی ژانر وسترن است

. یک مشت دلار فیلمی است که لوکیشن زیادی ندارد و تمام اتفاقات فیلم، در یک شهر مرزی به وقوع می پیوندد.بازی کلینت ایست وود که شهرت خود را با بازی در سینمای وسترن به دست آورده است

، https://www.google.com/url?sa=t&source=web&rct=j&url=http://naghdefarsi.com/title/a-fistful-of-dollars/&ved=2ahUKEwjb3tSQyabtAhUBF1kFHV_PCMIQFjABegQIFRAB&usg=AOvVaw3_J18O4kRvNaCNFMST_OhW

فرزانه تأییدی پس از انقلاب نیز در فیلم «میراث من، جنون» ساخته مهدی فخیم‌زاده بازی کرد، اما از اوائل دهه ۶۰ دیگر اجازه فعالیت پیدا نکرد و از وزارت فرهنگ نیز که در استخدام رسمی آن بود، بدون ذکر دلیل اخراج شد.
فرزانه تأییدی بعدها گفت که مشکل حکومت با او، بهائی بودن پدرش بود که جمهوری اسلامی حق‌وحقوقی برای آن‌ها قائل نیست.خانم تأییدی در سال ۱۳۶۵ پس از ناکامی در پس گرفتن گذرنامه و اخذ اجازه خروج از کشور، از مرز زمینی سیستان و بلوچستان از ایران خارج شد و با از سر گذراندن ماجراهای بسیار خودش را به لندن رساند.

سال‌ها بعد بازی فرزانه تأییدی در فیلم جنجالی «بدون دخترم، هرگز» نام او را دوباره بر سر زبان‌ها انداخت و واکنش تند رسانه‌های رسمی جمهوری اسلامی را نیز برانگیخت.

سال ۱۳۷۳ روزنامه بریتانیایی ایندیپندنت در گزارشی اختصاصی نوشت که وزارت اطلاعات ایران تصمیم داشته است با استخدام یک تروریست از «ارتش جمهوری‌خواه ایرلند» او، ابوالحسن بنی‌صدر و جواد دبیران را ترور کند.

این ترور انجام نشد و مقام‌های جمهوری اسلامی نیز واکنشی به این گزارش روزنامه ایندیپندنت نشان ندادند.

فرزانه تأییدی در سال‌های اقامتش در بریتانیا با همسرش  بهروز به‌نژاد و  دیگر بازیگر قدیمی سینما و تئاتر ایران، زندگی می‌کرد

و چرا در این سال‌های آخر این‌قدر گوشه ‌نشین شده بود؟از نظر روحی و این‌ها، چندان علاقه‌ای نداشت. وقتی متوجه شد مردم کناره‌گیری می‌کنند به خاطر این که احتمال می‌دادند برایشان خطر داشته باشد.
برای فیلم مستندی که داشت درباره او ساخته می‌شود در ایران، از مسعود کیمیایی گرفته تا فخیم زاده، همه از نظر دادن راجع به فرزانه بخاطر بهائی بودن سر باز زدند. تنها کسی که نظر داد، سیروس الوند بود و یکی دیگر از دوست‌هایمان، اکبر زنجان‌پور. بقیه همه کنار کشیدند.

https://www.radiofarda.com/a/berouz-behnejad-iv-on-farzaneh-taeidi/30543842.html،

،،https://ataizizseler.com/2021/03/14/%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%aa%d8%a7%d8%a6%db%8c%d8%af%db%8c/


فرزانه تأییدی پس از انقلاب نیز در فیلم «میراث من، جنون» ساخته مهدی فخیم‌زاده بازی کرد، اما از اوائل دهه ۶۰ دیگر اجازه فعالیت پیدا نکرد و از وزارت فرهنگ نیز که در استخدام رسمی آن بود، بدون ذکر دلیل اخراج شد.
فرزانه تأییدی بعدها گفت که مشکل حکومت با او، بهائی بودن پدرش بود که جمهوری اسلامی حق‌وحقوقی برای آن‌ها قائل نیست.خانم تأییدی در سال ۱۳۶۵ پس از ناکامی در پس گرفتن گذرنامه و اخذ اجازه خروج از کشور، از مرز زمینی سیستان و بلوچستان از ایران خارج شد و با از سر گذراندن ماجراهای بسیار خودش را به لندن رساند.

سال‌ها بعد بازی فرزانه تأییدی در فیلم جنجالی «بدون دخترم، هرگز» نام او را دوباره بر سر زبان‌ها انداخت و واکنش تند رسانه‌های رسمی جمهوری اسلامی را نیز برانگیخت.

سال ۱۳۷۳ روزنامه بریتانیایی ایندیپندنت در گزارشی اختصاصی نوشت که وزارت اطلاعات ایران تصمیم داشته است با استخدام یک تروریست از «ارتش جمهوری‌خواه ایرلند» او، ابوالحسن بنی‌صدر و جواد دبیران را ترور کند.

این ترور انجام نشد و مقام‌های جمهوری اسلامی نیز واکنشی به این گزارش روزنامه ایندیپندنت نشان ندادند.

فرزانه تأییدی در سال‌های اقامتش در بریتانیا با همسرش  بهروز به‌نژاد و  دیگر بازیگر قدیمی سینما و تئاتر ایران، زندگی می‌کرد

.https://ataizizseler.com/2021/03/14/%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%aa%d8%a7%d8%a6%db%8c%d8%af%db%8c/

فیلم قدیمی سرخپوست ها
روحش شاد پرویز فنی زاده در نقش داود در این فیلم و بازي فني‌زاده به نقش آقاي حكمتي (رگبار) و اسماعيل (تنگسير) يكي از ويژگي‌هاي بارز او را نشان داد: نگاه نافذ. بسياري او را با همين نگاه نافذ ستودند. او سپس به ايفاي نقش‌ در فيلم‌هاي گوزن‌ها (مسعود كيميايي1354) و بوف كور (كيومرث درم بخش، 1354) پرداخت.

پرویز فني‌زاده هم چنين در دو مجموعه تلويزيوني دايي جان ناپلئون (ناصر تقوايي، 1354) به نقش«مش قاسم» و سلطان صاحبقران (علي حاتمي، 1355) در نقش « مليجك » استعداد خود را نشان داد.

او در فیلم‌های دیگری چون غريبه (شاپور قريب، 1351) شام آخر (شهيار قنبري، 1355) جمعه (كامران قدكچيان، 1356) سرخ پوست‌ها (غلام حسين لطفي، 1357) ، باغ بلور (ناصر محمدي، 1357) قدغن (عليرضا داود نژاد، 1357) و اعدامي (محمد باقر خسروي،1360) نیز بازی کرد که با مرگش  رضا كرم رضايي نقش او را در فیلم  اعدامی بر عهده گرفت.

فنی زاده پنجم اسفند ۱۳۵۸ درگذشت. دختر او دنیا فنی زاده نیز بازیگری و کاردر سینما وتاتر و تلویزیون را از پدرش به ارث برد و با بازی  وعروسک گردانی کلاه قرمزی نامش را برجسته ساخت.

دنیا فنی زاده در سن ۴۹ سالگی به دلیل ابتلاء به سرطان درگذشت.

ايرن می گويد آن زمان سينماها در تسخير فيلم های ايتاليايی بود و مردم برای ديدن فيلم های سيلوانا منگانو و سوفيا لورن سر و دست می شکستند. با نمايش فيلم قاصد بهشت، برای مدتی فيلم های ايتاليايی از رونق افتاد. استقبال از فيلم به حدی بود که اکثر سينماها به اجبار دو نوبت بيشتر فيلم را نمايش می دادند.

او درباره نقش های سينمايی اش می گويد “بازيم در نقش های مختلف متفاوت بود. هر نقشی برايم ويژگی خودش را داشت و سعی می کردم زن هايی را که نقش شان را بازی می کردم، درک کنم. سير در احوال اين زنها و مطالعه در باره آنها برايم خيلی جالب بود. به خصوص که هميشه می گفتم من به علاوه يک زن ديگر، يک تکامل است.”

او همه کارهای سينمايی اش را خوب ارزيابی می کند و به راحتی حاضر نيست يکی از فيلم ها و نقش هايی را که ايفا کرده بر ديگری ترجيح بدهد يا بگويد کار کردن با کدام کارگردان برايش مهم بوده است. اما بالاخره از فيلم های بلوچ، برهنه تا ظهر با سرعت، محلل و خروس نام می برد و روی فيلم خروس از نظر نقش متفاوتی که داشته، تاکيد دارد.

از‌فیلم زیبا و دیدنی ✔️(( #غلام_ژاندارم ))✔️ فیلمی به کارگردانی #امان_منطقی و نویسندگی #سهیلا_نصر محصول سال : ۱۳۵۰  #

irajghaderi#manoto#cinema#tv

#فیلم_فارسی#تونل_زمان#فیلم_قدیمی#ایرج_قادری#داش_غلام#ناصرملک_مطیعی#ایرجی_ها#فیلم#قدیمی#سینما_قدیم#سوپراستار#ایرج_قادری_اسطوره_سینما#تهران_قدیم#منوتو#جاویدشاه#مرجان#سینمای_قبل_از_انقلاب#هنرمندان#کارگردان#بازیگر#سکانس_برتر#تلویزیون

و در پایان قسمت اول یادی کنیم از

فریدون فروغی در نهم بهمن ماه ۱۳۲۹ خورشیدی در محله سلسبیل تهران متولد شد. پدرش فتح‌الله کارمند ادارهٔ دخانیات بود و در تنهایی خود به سرودن شعر و نواختن تار می‌پرداخت. خانوادهٔ پدری او از ملاکان بزرگ نراق بودند. در ابتدا از جانب پدر نام فرهاد برای او انتخاب شد ولی با خواست پدربزرگ نام او به فریدون تغییر یافت. او آخرین فرزند خانواده بود که سه خواهر بزرگتر از خود به نام‌های پروانه، عفت و فروغ داشت. در سال ۱۳۳۵ و در شش‌سالگی، تحصیل را آغاز کرد و عاقبت در سال ۱۳۴۷ مدرک دیپلم علوم طبیعی را گرفت و پس از آن دیگر تحصیل را رها کرد. وی موسیقی را بدون داشتن استاد و با توجه به علاقه‌ای که به موسیقی راک و به‌خصوص آثار ری چارلز داشت، با تمرین می‌آموخت.

دههٔ چهل و اجرا در کافه‌ها

ویرایش

درسن ۱۶ سالگی، با همراهی گروهی نوازنده موسیقی را به صورت جدی شروع می‌کند و در مکان‌های مختلف به اجرای ترانه‌ها و آهنگ‌های غربی معروف آن روزگار و به خصوص موسیقی بلوز می‌پردازد و تا سن ۱۸ سالگی فعالیت خود را به همین صورت ادامه می‌دهد. در این دوران است که پس از یک شکست عشقی مدتی از موسیقی دست می‌کشد، اما پس از این مدت کوتاه کناره‌گیری، در سال ۱۳۴۸ صاحب کاباره کازابایشیراز از فروغی و همراهانش برای اجرا در آن مکان دعوت می‌کند (در  زمان سفر فروغی به شیراز و همکاری‌اش با کازابا، اوایل دههٔ پنجاه و هم‌زمان با انتشار موسیقی فیلم تنگنا مشخص شده‌است که به احتمال نزدیک به یقین صحیح نیست). در اواخر دههٔ چهل، او به خوانندهٔ بلندآوازهٔ کلوپ‌های شبانه تهران قدیم و ستارهٔ صحنهٔ کافه‌های معروفی چون مارکیز و کاکوله بدل شد.

دههٔ پنجاه و شهرت

ویرایش

در سال ۱۳۵۰، خسرو هریتاش، کارگردان فیلم آدمک در تلاش برای پیدا کردن خواننده‌ای تازه‌نفس بود که فریدون فروغی به او معرفی می‌گردد و با یک‌بار زمزمه کردن ترانه‌ها، خسرو هریتاش متوجه می‌شود که شخصی را که به دنبالش بوده یافته‌است. در نتیجه، دو ترانه به نام‌های «آدمک» و «پروانهٔ من» را با موسیقی تورج شعبان‌خانی و اشعار لعبت والا، برای فیلم هریتاش اجرا می‌کند. پس از اکران فیلم، صفحه‌های ۴۵ دور این دو ترانه، درصفحه‌فروشی‌های معروفی چون آل کوردوبس، پاپ، دیسکو، بتهوون و پارس عرضه می‌گردد. این دو ترانه گل می‌کند و بر سر زبان‌ها می‌افتد و فریدون فروغی به شهرت می‌رسد. گرچه در آن زمان به او خرده می‌گرفتند که صدای فرهاد را تقلید می‌کند اما همین باعث شد تا دیگر زیر سایهٔ نام خوانندهٔ محبوبش ری چارلز قرار نگیرد.

بعد از گذشت مدتی، فرشید رمزی – کارگردان نمایش تلویزیونی شش و هشت – با فریدون فروغی قرارداد می‌بندد و فروغی در سال ۱۳۵۱ بعد از پنج‌سال مشابه‌خوانی آثار ری چارلز را کنار می‌گذارد. این همکاری باعث تولد آثاری چون «زندون دل» و «غم تنهایی» با اشعاری از آرش سزاوار و آهنگسازی ویلیام خنو می‌گردد که اولی، فروغی را تبدیل به هنرمندی صاحب سبک می‌کند. فتنهٔ چکمه پوش ساختهٔ همایون بهادران دومین فیلم سینمایی بود که فروغی در سال ۱۳۵۱ برای تیتراژ آن ترانه‌ای را به همین نام اجرا کرد. در همین سال توسط یکی از دوستانش با گلی فتوره‌چی آشنا می‌شود و با او ازدواج می‌کند.

در سال ۱۳۵۲، تنگنا ساختهٔ امیر نادری با ملودی‌های شورانگیز و تکان‌دهندهٔ منفردزاده، صدای فروغی را بر تیتراژ داشت. در همان سال چندین ترانه را اجرا می‌کند که شاخص‌ترین آن‌ها «نماز» (یا «نیاز»)است، با شعری از شهیار قنبری و موسیقی منفردزاده؛ ترانه‌ای که منجر به بازخواست هر سه نفر از طرف ساواک می‌گردد. او ترانهٔ «هوای تازه» را در همین سال در برنامهٔ تلویزیونی رنگارنگ اجرا می‌کند و همچنین در همین سال است که به درخواست فرزان دلجو ترانه‌ای را برای فیلم یاران (با بازی و کارگردانی دلجو) اجرا می‌کند.

در سال ۱۳۵۳، فروغی به علت عدم تفاهم با همسرش از وی جدا می‌شود. در همین سال ترانهٔ «همیشه غایب» را با شعری از شهیار قنبری، موسیقی ویلیام خنو و تنظیم واروژان اجرا می‌کند (این ترانه، پیش‌تر با شعری از ویلیام خنو و با نام «ماهی خسته» اجرا شده بود). او که رفته‌رفته به هنرمند باتجربه‌ای تبدیل می‌شد، اقدام به جمع‌آوری آثار خود می‌نماید و اولین آلبوم خود را با نام زندون دل به بازار عرضه می‌کند. دومین آلبومش را با نام یاران در سال ۱۳۵۴ به بازار عرضه می‌کند و در همین سال به علت اجرای ترانهٔ «سال قحطی» از طرف حکومت شاهنشاهی به مدت دو سال از فعالیت منع می‌شود. در سال ۱۳۵۶، پس از اعلام فضای باز سیاسی توسط حکومت، فروغی بعد از دو سال ممنوعیت کاری سومین آلبوم خود را با نام سال قحطی به بازار عرضه می‌کند. در بهمن ماه همین سال، پدرش در اثر بیماری ذات‌الریه از دنیا می‌رود.
ویکی پدیا
شمارکثیری از مردمان مذهبی و متعصب اصلا سینما را مکانی نجس و ناپاک میدانستند و به آن وارد نمیشدند. محسن مخملباف و ابراهیم حاتمیکیا و گروهی از فیلمسازان مذهبی بعد انقلاب در خاطراتشان ذکر میکنند که در دورۀ نوجوانی به دلیل بارآمدن در خانوادههای سنتی، جزء همین گروه از مردم بودهاند.

فیلمهای تجاری زمان شاه در حد طرح و ایده باقی نماند و تعدادی از آن فیلمها عینا و موبه مو بازسازی شدند
برای تماشای فیلم های بینظیر

#Taizz   

https://www.youtube.com/channel/UCmyV…

بهترین فیلمهای
شهناز تهرانی 👇 https://www.youtube.com/watch?v=TOySH… بهترین فیلمهای بهمن مفید 👇 https://www.youtube.com/watch?v=1au6D… بهترین فیلمهای دهه پنجاه 👇 https://www.youtube.com/watch?v=6m9Aj… فیلمهای منتخب این هفته تماشاگران👇 https://www.youtube.com/watch?v=SGImf… Top watched playlists:👇 بهترین فیلم های دهه چهل

فرزانه تائیدی

روحشون شاد 🌹 فرزانه خانم هنرپیشه قدیمی تئاتر و سینما

فرزانه تاییدی برای اولین بار حضور در سینما را با هشتمین روز هفته تجربه کرد و به خاطر بازی در این فیلم جایزه سپاس بهترین بازیگر زن در سال ۱۳۵۲ را از آن خود کرد
بهروز به‌نژاد: فرزانه تأییدی در تلاش برای ارائه تصویر درست زن لطمه خورد

فرزانه تأییدی چرا از مرز پاکستان، غیر قانونی و به آن شکل سخت از کشور خارج شد؟

وقتی همه مدارکش را از او گرفته باشند چه راه دیگری می‌ماند؟ پاسپورتش را گرفته بودند تا پاسپورت جدید به او بدهند و هیچ وقت ندادند. کسی که پاسپورت ندارد چه باید بکند؟ ما را یک بار دستگیر کردند و بردند دادستانی. آنجا به او گفتند در روزنامه آگهی بده بگو از دین ضالّه بهایی متنفری که او زیر بار نرفت. گفت من نمی‌خواهم پدرم را آزرده کنم.

به هرحال یک ضمانت ملکی دادیم و آزاد شدیم که بعداً از خیر آن ضمانت هم گذشتیم. همان‌جا توی ماشین من تصمیم گرفتم که فرزانه باید حتماً برود دیگر. چند هفته دیگر رد شد و تنها راهش مسیر پاکستان بود، خیلی هم خطری بود و ریسکی بود، ولی ریسکش را کردیم.

add
enter

TributeZamaneh

ما خُرد و در هم شکسته بودیم – فرزانه تائیدی در گفت‌وگو با ناصر مهاجر

چهارشنبه, ۶ام فروردین, ۱۳۹۹

منبع این مطلب سینمای آزاد

نویسنده مطلب: فرزانه تائیدی در گفت‌وگو با ناصر مهاجر

مطالب منتشر شده در این صفحه نمایانگر سیاست رسمی رادیو زمانه نیستند و توسط کاربران تهیه شده اند. شما نیز می‌توانید به راحتی در تریبون زمانه عضو شوید و مطالب خود را منتشر کنید.

به یاد داریم که ناصر مهاجر پژوهشی دارد در مورد زندان در ج. الف در دو جلد، در این اثر آقای مهاجر مسائل مهمی را پیش می کشد و می شکافد،برای نمونه چهره محسن مخملباف سینماگر محبوب اتحادیه اروپا و رادیو های فارسی زبان غربی و دولت اسرائیل و تواب ساز را هم می نمایاند.

ناصر مهاجر یک نشریه مهم را هم با نام نقطه مدتها منتشر می کرد که کاری شایسته درمیان نشریات در تبعید بود.

بهتر است لینک مصاحبه ی رادیو پیام کانادا با ناصر مهاجر را نیز منتشر کنیم تا اگر کسی با کارهای وی تاکنون مانوس نبوده است این امکان برایش فراهم شود:

یکی از کارهای مهم دیگر ناصر مهاجر، اثری است با عنوان «گریز ناگزیر» که شامل مصاحبه های مفصلی است که مهاجر با گریختگان از نظام ناانسان ج. الف انجام داده است و یکی از این گفتگو ها با فرزانه تائیدی بازیگر سینما و تئاتر قبل از انقلاب است که این گفتگو ای همه جانبه و طولانی است، ما بخش هایی از گفتگو را از مجله اینترنتی سینمای آزاد بازپخش می کنیم. خوانندگان کنجکاو خود می توانند همه گفتگو را در کتاب «گریز ناگزیر» مطالعه کنند.

***

پرسش :ناصر مهاجر

پاسخ: فرزانه ی تائیدی

س: چه شد که تصمیم گرفتید ایران را ترک کنید؟

ج: به خاطر این نوع مزاحمت‌ها، آزار و اذیت‌هاى حکومت، عدم امنیت، بى پولى و این که نمى‌گذاشتند کار کنم، تصمیم گرفتم از ایران خارج شوم. براى خروج از کشور باید پاسپورت اسلامى می‌گرفتم. برای گرفتن پاسپورت، اول باید می‌رفتم اداره‌ی سجل احوال که یک ورقه رونوشت شناسنامه بگیرم – یا چیز مشابهی که الان درست یادم نیست – و بعد آن را به وزارت فرهنگ و هنر که کارمندش بودم ببرم تا آنها رویش یک مهر بزنند و هویت من را تصدیق کنند. عکس با مقنعه هم می‌خواستند. اصل آن عکس را هنوز دارم. در یکی از مجلات این جا و هم چنین در آخر نمایشنامه‌ی دیوار چهارم هم هست. بعد باید ورقه‌هایی از اداره و وزارت ارشاد می‌گرفتم که ثابت شود بدهی‌یی به دولت ندارم. با این مدارک باید به اداره‌ی گذرنامه می‌رفتم تا تقاضای گذرنامه‌ی جمهوری اسلامی بکنم.

در ورودی اداره‌ی گذرنامه‌، باید همه چیزم را روی میز می‌گذاشتم تا بازرسی شود. خودم را هم بازرسى بدنى مى‌کردند. می‌فهمیدم چقدر اغراق‌آمیز دارند مرا می‌گردند. از محل بازرسی تا ساختمان اداره، چهار پنج دقیقه راه بود. اتاق‌ها بر طبق حروف الفبای نام خانوادگى آدم‌ها تقسیم‌بندی شده بود و در طبقات مختلف پخش بود. آسانسور هم نداشتند و باید از پله‌هاى زیادى بالا می‌رفتی. وقتى به سمتى می‌رفتم که پرونده‌ی من در آن جا بود – و این مساله هر بار تکرار می‌‌شد – در میکروفون می‌شنیدم: «فرزانه تائیدی، هنرپیشه‌ی تاتر و سینمای زمان طاغوت، به قسمت “ت” مراجعه می‌کند»! بعد کسى دیگرى میکروفون را می‌گرفت و می‌گفت: «فرزانه تائیدی اسم مستعار است یا اسم واقعی، ما نمی‌دانیم؛ ولی برادر بگید مراجعه ‌کند»! می‌دیدم که صدها نفر به طرف این ساختمان می‌روند؛ اما فقط اسم مرا اعلام می‌کنند. فکرش را بکنید! تا به اتاق مربوطه برسم، این قدر این چیزها را تکرار می‌کردند و آن چنان فضایى مى‌ساختند که دیگر روحیه‌یی برایم باقی نمی‌‌ماند. چهار ستون بدنم می‌لرزید…

س: آمیزه‌یی از ترس و تحقیر که در این گونه وضعیت‌ها بر آدم چیره می‌شود…

ج: دقیقاً. من اسمم فرزانه تائیدی است. با این اسم به دنیا آمده‌ام و با آن هم خواهم مرد. همه‌ی مدارکم به این اسم است. اما پدرم درآمد تا به آن‌ها ثابت کنم که اسم حقیقی من فرزانه تائیدی است! مسئول بخش “ت” و دیگر حروف اول الفبا، کسی بود به نام “نامدار” یا “نامور”، خاطرم نیست. در اثر مراجعات زیاد به این اداره، فهمیدم او و کس دیگری به نام سروان “آبیاری” که با هم دوست بودند [این‌ها را با ذکر نام و مشخصات در سایت خودم آورده‌ام] تصمیم گرفته‌اند مثلاً به قول خودشان بنده را “بلند” کنند!! مرا مرتب به مهمانی دعوت می‌کردند.

س: حزب‌اللهی بودند؟

ج: بله

س: با ریش و همه‌ی تشریفات؟!

ج: جناب سروان هنوز ریش نداشت؛ ولی آن یکی چرا. جناب سروان دنبال من تا حیاط می‌آمد و چیزهایی زیر گوش من می‌گفت. خُب من که خر نیستم! اما من آدمی پریشان و عصبی بودم. روزهایی که باید می‌رفتم به اداره‌ی گذرنامه، قرص والیوم ١٠ می‌خوردم که سرشان داد نزنم. زورم نمی‌رسید و زور هم می‌دیدم. در جواب دعوت‌های او می‌گفتم: راستش جناب سروان من مریضم؛ حالم خوش نیست. به طور کلی، اصلاً اهل مهمانی و این طور چیزها نیستم.

پس از مدتى پرس و جو فهمیدم کسی به نام سرهنگ شهسواری در این اداره هست که او هم اختیاراتی دارد. یکی از این روزها که دیگر جان به لبم رسیده بود، به در اتاقش رفتم و توانستم او را ببینم. به صورت تند و صریح به او گفتم: جناب سرهنگ! مگر من چه گناهی کرده‌ام؟! مثل فروزان و یا بعضی خواننده‌ها نبودم که سکسی رقصیده باشم. یک هنرپیشه‌ی جدی تاتر بودم. در فیلمی مثل خاک بازی کرده‌ام یا هشتمین روز هفته یا فیلم‌های هنری دیگر. با وجود این، در این اداره‌ی گذرنامه چنان پدری از من درآوردند که از زندگى پشیمان شده‌ام.

بالاخره پاسپورت را دادند. بعد گفتند باید اجازه خروج بگیرى. برای گرفتن اجازه‌ی خروج پاسپورتم را تحویل دادم. اگر رنگ آن پاسپورتی را که عکس من با مقنعه در آن است شما دیده باشید، من هم دیده‌ام! بعد از مدت‌ها مراجعه به اداره‌ی گذرنامه، به من گفتند باید بروی به شعبه‌ی ۴٢ دادستانی و گذرنامه‌ات را از آن جا بگیری.

شعبه‌ی۴٢ دادستانی گویا شعبه‌یی بود که به کار اقلیت‌های مذهبی رسیدگى می‌کرد (جزییات این ماجرا را در مقاله‌ی “مقابله نه معامله” نوشته ام (۴)). مرا به عنوان بهایی به آن‌جا فرستاده بودند. موقع ورود به ساختمان، زنی که مرا بازرسیِ بدنی می‌کرد، وقتی حالت پریشان مرا دید گفت: «اگه می‌خوای این جا کارت را بیفته، یا باید سسک (!!) داشته باشی یا پول»! در شعبه‌ی ۴٢، به اتاق یک آخوند رفتم. تا نشستم، کشوی میزش را بیرون کشید و سیگار وینستون بیرون آورد و به من تعارف کرد. تشکر کردم. یکی از سیگارها را برداشتم و شروع کردم به کشیدن. مدتى فقط به من نگاه می‌کرد. من هیچ وقت به قیافه و خوشگلی در مورد خودم پای‌بند نبوده‌ام. اما به هرحال تیپی داشتم و در میان مردم از محبوبیت برخوردار بودم. بلوند هم بودم و مردم خوش‌شان می‌آمد. اما این را برای خودم توهین آمیز می‌دانم که بگویند به خاطر خوشگلی رفته و هنرپیشه شده. در مصاحبه‌ای گفته‌ام: خانم‌ها، عوض بدن‌تان، لطفاً مغزهای‌تان را کمی برهنه کنید! بگذارید کارگردان شما را جدی بگیرد! بگذریم. آخوند پس از این که خوب مرا نگاه کرد، پرسید: «هنوز موهاتو داری؟ چرا زیر مقنعه قایم‌شون کردی؟!». می‌خندید. پرسیدم حاج‌آقا آیا پاسپورت من پیش شماست؟ چرا مرا از اداره‌ی گذرنامه به اینجا فرستاده‌اند؟ خنده‌ی زشتی ‌کرد و ‌گفت: «خانم، معلومه که پیش ماست! والله پیش ماست! خُب ما دل‌مان می‌خواد تورو ببینیم دیگه؛ چه کار کنیم!». مانده بودم چه ‌بگویم؟ این دیگر چه مملکتی ست؟ این دیگر چه دستگاه دولتى ست؟ این نتیجه‌ی انقلابی بدون ریشه و بدون هویت بود. یک بار به حاج‌آقای شعبه‌ی ۴٢ گفتم: چرا این قدر مرا اذیت می‌کنید؟ حقوقم را قطع کرده‌اید، نمی‌گذارید کار کنم، نمی‌گذارید از کشور خارج شوم…! گفت: «به تو اجازه بدهیم بروی آن‌جا، شروع کنی مثل بلبل به جیک جیک کردن و بگویی این جا چه خبر است؟!». درست همین اصطلاح را به کار برد. وقتى فهمید که محلش نمی‌گذارم و حاضر نیستم با آن‌ها کنار بیایم، رفتارش عوض شد. یک باره با پرخاش گفت: «شما نمی‌فهمید؛ ما می‌خواهیم این‌قدر شما را خانه‌نشین کنیم، این قدر منزوی کنیم تا دق کنید و بمیرید! چرا با رژیم همکاری نمی‌کنید؟»

بارها به اداره‌ى گذرنامه رفتم و هر بار دست از پا دراز تر به خانه بر‌گشتم. نمی‌گفتند که ممنوع‌الخروج شده‌ام؛ اما پاسپورتم را هم نمی‌دادند.اذیت و آزارهای دیگری هم بود که نمونه‌یی از وقاحت این رژیم است. با کسی آشنا شده بودیم به نام مجید حسینی که دفتری در خردمند شمالی داشت. اول بهروز با او آشنا ‌شد و بعد از مدتى به من هم معرفى‌اش کرد. بهروز برای گذران زندگی از کارمند یکی از سفارت‌خانه‌ها، دستگاه‌های ویدیو می‌خرید و به این فرد می‌فروخت. در مقابل، پول و یا لباس می‌گرفت. چون او جنس و لباس از خارج مى‌آورد. این آقا خیلی به ما احترام می‌گذاشت. گاهی هم در مهمانی‌هایی که می‌داد، دعوت‌مان مى‌کرد. یک بار بهروز به من گفت که رفته و جنس‌هایش را دیده و بدش نیامده. پیشنهاد کرد که بروم و آن‌ها را ببینم. من هم رفتم. مثل معمول، وقتی مقنعه‌ی لعنتی را بر سر می‌گذاشتم و روپوش می‌پوشیدم، اگر زمستان بود، یک ژاکت هم رویش به تن می‌کردم. آن روز هم هوا سرد بود. تنها ژاکتی را که داشتم، پوشیدم. آن را از انگلستان خریده بودم و زیرش ریشه داشت. وقتی وارد دفترش شدم، دیدم یک آخوند هم پشت میز نشسته. پرسیدم: آقای حسینی آن بلوزهایی که می‌گفتید، کجاست؟ گفت: خانم تائیدی لطفاً بیایید این جا! دیگر قضیه برایم آشنا بود. نیش آخونده از دیدن من باز شد و بلافاصله عمامه‌اش را برداشت و گذاشت روی میز. دوست‌مان مرا معرفی کرد: «حاج‌آقا گلرو، خانم فرزانه تائیدی، از هنرپیشه‌های بسیار هنری ما! فیلم سفر سنگ را بازی کرده اند» (بماند که از این فیلم اصلاً خوشم نمی‌آید و همیشه پشیمان بوده‌ام از این که در آن بازی کرده‌ام). حاج آقا نگاهی به من کرد و برگشت به سمت حسینی و گفت: «تو هر چقدر هم از این خانم تعریف کنی، من قبول نمی‌کنم!». من غمگین و دلخور بودم؛ ولى به زور لبخندی زدم. برگشت و با کمال وقاحت گفت: «من موقعی قبول می‌کنم این خانم هنرپیشه است که یک شب تو شام ایشان را دعوت کنی و ویدیوی فیلم‌شان را بیاری و قبل از این که ما ویدیو را ببینیم، خانم یک قری برای ما بدهند!». من از درون داشتم منفجر می‌شدم. آدمی که پول اجاره‌ی خانه ندارد، آدمی که عصبانی است، همیشه گرسنه است، با والیوم خودش را سر پا نگه می‌دارد و این همه به او ظلم شده، خُب وقتی چنین حرف‌هایی را بشنود، منفجر می‌شود. با این حال ظاهرم را حفظ کردم و با لبخند گفتم: حاج‌آقا، اشکال کار این است که قر‌های من طاغوتی‌ست! باید من بیایم منزل شما، خدمت خود شما، ویدیو را آن جا ببینیم. منتهی قبل از این که من قر بدهم، شما به دخترخانم‌تان، خانم‌تان بگویید یک قر قشنگ مکتبی برای من بدهند تا من هم یاد بگیرم و قر طاغوتی برای شما ندهم! این عین جمله‌هایى‌ست که گفتم. امروز که به آن روزها فکر می‌کنم، گاهی از جرات خودم در آن وضعیت، حیرت می‌کنم. البته بهایش را هم ‌پرداختم. رنگ مجید حسینی پرید و به لکنت افتاد. از آن لحظاتی بود که کسی نمی‌دانست چه بگوید. حاج‌آقا به من نگاه می‌کرد و چیزی نمی‌گفت. من آن قدر عصبانی بودم که فکر می‌کردم اگر بیش‌تر بمانم، ممکن است داد و فریاد کنم. به حسینی گفتم: من الان یادم افتاد که کاری دارم و باید بروم. فردا برای دیدن لباس‌ها خواهم آمد. بیرون آمدم. فردایش نرفتم. یک روز فاصله انداختم و پس فردا رفتم. می‌خواستم از پله‌هاى دفترش بالا بروم که یک مرتبه یک ماشین پاسدار جلوی در ترمز کرد. دو سه پاسدار هم‌زمان از ماشین بیرون آمدند و مرا دوره کردند. زنی دست‌هایم را از پشت گرفت و گفت: خودشه! گفتم چه کار می‌کنید؟ یعنی چه، خودشه؟! در ظرف چند دقیقه فهمیدم که مرا به عنوان کولی‌ ولگردی گرفته‌اند که بچه‌یی را دو خانه بالاتر دزدیده‌ است! آن زن مادر بچه بود.

س: چه سالى بود؟

ج: اواخر سال ۶١ یا اوایل ۶٢. یادم هست که هوا سرد بود. حاج‌آقا گلرو خیلی قدرت داشت و هر کاری دلش می‌خواست می‌کرد. در عرض دو دقیقه مرا به عنوان کولی بچه دزد دستگیر کردند! در این گیر و دار دیدم مجید حسینی از پنجره‌ی دفترش ما را نگاه می‌کند. به سرعت خودش را به پایین رساند. پس از کمی صحبت، همگی رفتیم بالا. مجید حسینی به آن‌ها می‌گفت: «برادرها اشتباه می‌کنید! این خانم هنرمند این مملکت است». آن‌ها می‌گفتند: «نه!». آن زنى که در خیابان دست‌هایم را گرفته بود، یک بند می‌گفت: «این همون کولیه که بچه‌مو دزدیده!». وقتی شما چنین دروغ‌هایی می‌شنوید، درمی‌مانید که چه کنید؟ حتا منی که می‌دانم جراتی در وجودم هست و روحی خشمگین دارم، مانده بودم در برابر این وقاحت و این شیوه‌های بدوی چه کنم؟ فکر مى‌کنید چه کسی مرا از این وضعیت نجات داد؟ خود حاج‌آقا گلرو! انتقامش را این طور از من گرفت. یک ساعتی که گذشت، ایشان تشریف آوردند و گفتند: «نه برادرها! فکر می‌کنم اشتباهی پیش آمده. بفرمایید، بفرمایید…!». به من هم نگاهی کرد که معنی‌اش این بود: ادب شدی؟! مادرِ بچه هم اصلاً فراموش کرد که بچه‌اش را دزد برده! حاج گلرو اموالی را که قرار بود به دست جنگ زده‌ها برسد، قاچاقی به حسینی می‌فروخت! یکی دو آخوند دیگر هم بودند که به او پول نزول می‌دادند و او با آن پول‌ها کارهای صادرات و واردات می‌کرد.

این اتفاق‌ها به شکل‌هاى مختلف تکرار مى‌شد. هر روز زندگی من داستانی بود که می‌توانم تعریف کنم. چند نمونه را گفتم که مشت نمونه‌ی خروار است. به مرور، از درون تحلیل می‌رفتم. درون و روحم خورده می‌شد. رفته‌رفته همه چیز را از ما گرفته بودند و ما را به جایى رسانده بودند که بشکنیم و تسلیم شویم و یا همه چیز را رها کنیم و از زندگى در مملکت‌مان بگذریم. اول حقوق مرا، کارمند رسمی وزارت فرهنگ و هنر را، قطع کردند. بعد کوشیدند که مرا به همکاری بکشانند. موفق نشدند و اذیت و آزارها شدت گرفت. بعد ممنوع‌الچهره شدم. تحقیرها و اذیت و آزارهایی که روزمره اتفاق می‌افتاد؛ ماجرای حاجی گلرو، اداره‌ی گذرنامه، پاسپورت، شعبه‌ی ۴٢ دادستانی، و و و.

زندگی من در این هفت سال این طور گذشت. وضع زندگی‪مان روز به روز بدتر می‌شد. بهروز به اتفاق دو تا از دوستانش – نصراله شیبانی و شهریار پارسی پور- یک کلوپ ویدیو باز کرد به نام “کینو ویدیو” که به غیر از جنبه‌ی مالی، کاری فرهنگی هم بود. با هزار مکافات فیلم به زبان اصلى تهیه می‌کرد و اجاره مى‌داد. داستان زندگی او داستان جدا و جالبى‌ست که باید از زبان خودش بشنوید. به هرحال، او زندگی مرا هم می‌چرخاند. با همه‌ی این‌ها، زندگى نمی‌گذشت. به اجبار، من هم رفتم به دنبال کار. در یک گل‌فروشی در خیابان پهلوى کاری پیدا کردم. اما مدتى نگذشته بود که پاسدارها آمدند و گفتند: «آمدی این جا چون می‌خواهی تظاهر به فقر کنی؟!». یکی از پاسدارها گفت: «خانم تائیدی، من نوکرتم! هم ترا دوست دارم و هم آقا بهروز را. فیلم‌های ترا هم از بازار سیاه گرفته‌ام و ده بار دیده‌ام. اما اگر این کار را ادامه بدهی، به جایی می‌فرستنت که عرب نی می‌اندازد! برو بنشین خانه‌ات و بیرون نیا!». بهروز را هم یک بار به اتهام “تظاهر به فقر” دستگیر کردند. او

از زندگی در خارج از کشور بگویید. شما چند نمایش هم با خانم تأییدی بر روی صحنه بردید.

آن اوایل ما خیلی زحمت می‌کشیدیم. فکر می‌کردم که به هرحال باید بتازانیم و پیش برویم. یواش یواش متوجه شدم که تماشاچی این‌جا، در اصل مخلوطی از تماشاچی لاله‌زار و آن فرم‌هاست و اغلب کسانی که می‌آمدند و تئاترهای ما را می‌دیدند، کسانی بودند که تا حالا تئاتر ندیده بودند.

تنها یادگاری که از ما ماند، نمایش تک‌نفره «دیوار چهارم» است که فرزانه با آن ظرافت‌ها و قدرت خاص خودش توانست ۷۵ دقیقه روی صحنه باشد و نقش چندین آدم را بازی کند. این تنها یادگاری بود که با آن خوش بود و خیلی آن کار را دوست داشت.

به فیلم «بدون دخترم هرگز» می‌رسیم. چه شد که فرزانه تأییدی برای بازی در آن فیلم انتخاب شد؟

مسئول انتخاب بازیگران «بدون دخترم هرگز» خانم جویس گِلی بود که با دیوید لین کار می‌کرد. این‌ها همه اروپا را داشتند می‌گشتند و وقتی به انگلیس رسیده بودند در پته اینترتینمنت داشتند از همه آزمایش می‌گرفتند. من به شما بگویم، در لندن از پیتزافروش برای این آزمایش رفت تا شاعر و ترانه‌سرا. همه رفتند برای آزمایش در این فیلم.

فرزانه شاید تنها کسی بود که امتحان نداد. من خودم حتی تست دادم. فرزانه را، خانم گلی و برایان گیلبرت، کارگردان فیلم آمدند به تئاتر «دیوار چهارم»، در بالکن نشسته بودند و او را دیدند و همان جا دو تا نقش به او پیشنهاد کردند که خود فرزانه نقش کوچک را انتخاب کرد و بازی کرد و بعدش زندگی‌اش طبیعتاً عوض شد.

می‌خواستند ترورش کنند، ما نمی‌دانستیم، شش ماه منزل ما از طرف اسکاتلندیارد و ام.آی.سیکس تحت نظر بود. آپارتمان روبه‌رو را اجاره کرده بودند و ما را تحت نظر گرفته بودند که اگر کسی بخواهد حمله‌ای بکند آنها کاری بکند.

خود شما هم در مطلبی که برای درگذشت فرزانه تأییدی نوشتید، اشاره کردید که روزنامه ایندیپندنت آن زمان نوشته بود که برای ترور فرزانه به ارتش آزادی‌بخش ایرلند پیشنهاد پول داده بودند.

به هرحال فکر می‌کرد آن کار، کار درستی بوده و ربطی به فرهنگ ایران ندارد و مربوط به یک قشر خشکه‌مذهبی است. من هم همین اعتقاد را دارم و البته اینکه نهایتاً هم فیلم ضعیفی شد. اما فرزانه هیچ وقت از بازی در آن فیلم پشیمان نشد.

و چرا در این سال‌های آخر این‌قدر گوشه‌نشین شده بود؟

از نظر روحی و این‌ها، چندان علاقه‌ای نداشت. وقتی متوجه شد مردم کناره‌گیری می‌کنند به خاطر این که احتمال می‌دادند برایشان خطر داشته باشد.

برای فیلم مستندی که داشت درباره او ساخته می‌شود در ایران، از مسعود کیمیایی گرفته تا فخیم زاده، همه از نظر دادن راجع به فرزانه سر باز زدند. تنها کسی که نظر داد، سیروس الوند بود و یکی دیگر از دوست‌هایمان، اکبر زنجان‌پور. بقیه همه کنار کشیدند.
https://www.radiofarda.com/a/berouz-behnejad-i

v-on-farzaneh-
taeidi/30543842.html

ستاره ای که خاکستر شد

معصومه خاکیار: ستاره ای که خاکستر شد
کمتر کسی نام این زن را شنیده است. او چهره ای گمنام و فراموش شده در تاریخ سینمای ایران و ستاره ای بود که مدتی در آسمان بی ستاره سینمای ایران درخشید و زود غروب کرد: معصومه خاکیار، ستاره فیلم های فارسی در دهه سی و از نخستین بازیگران زن در سینمای ایران که در سن 21 سالگی خود را به آتش کشید و خاکستر شد.

اطلاعات زیادی از زندگی معصومه خاکیار در دست نیست. درباره او گفته اند که دختر با استعداد آذربایجانی بود و هنگامی که به تهران آمد فارسی نمی دانست اما با این حال به خاطر استعداد و زیبایی اش، در تماشاخانه های تهران به بازیگری پرداخت. او در سینما نیز به زبان آذری حرف می زد و مهین بزرگی به جای او دوبله می کرد. معصومه، تنها در سه فیلم فارسی بازی کرد: «مستی عشق»، «گل نسا» و «مشهدی عباد».

طغرل افشار، منتقد سرشناس فیلم دهه سی در کتاب «در کمان رنگین سینما»، درباره او و خودکشی اش نوشت:

“معصومه یکی از ستارگان درخشانی بود که اگر به هنر و استعداد او توجه شده و تحت تعلیمات لازمه پرورش می یافت، یکی از بزرگ ترین هنرپیشگان عالم سینما می شد. مرگ او یک ضایعه اسف انگیز برای سینما در ایران و هنرمندان سینما و تئاتر به شمار می رود. او در نتیجه محرومیت ها و فشارهای مادی و معنوی و نارضایتی های خانوداگی که همواره در خانواده های ایرانی وجود داشت، تصمیم گرفت دست از این جهان بشوید و دست از جهان شست. او در آخرین لحظه زندگی با نهایت شهامت و فداکاری اعلام کرد که هیچ کس در این قضیه دخالتی نداشته است. درود به روان پاک معصومه خاکیار. سینمای ایران هیچگاه نام این ستاره هنرمند را فراموش نخواهد کرد.”

اما طغرل افشار اشتباه کرده بود. سینمای ایران به سرعت و خیلی زودتر از آنچه که طغرل افشار فکر می کرد، معصومه خاکیار را از یاد برد. یادش گرامی باد.

https://www.google.com/url?sa=t&source=web&rct=j&url=http://jahed.malakut.ws/archives/2012/09/post_245.html&ved=2ahUKEwj_y6vo0qTvAhVmpVkKHR6ICLEQFjAOegQIFxAC&usg=AOvVaw26TgFFrVe4hquprStYOoyQ

آنتونی الیور اسکات، دبیر نقد فیلم نیویورک تایمز، چندین سال پیش قصد کرد تاریخ مختصری برای بوسه‌ها در سینما بنویسد و برود پی کارش. او نوشت، اما پس از انتشار، چند بار ناچار به افزودن «تصحیح» در انتهای مطلب خود شد.
نخستین بوسه‌های سینما همیشه تاریخ‌ساز بوده‌اند، اما این‌ها اغلب به معنای دقیق کلمه صرفا «تاریخ‌ساز» محسوب می‌شوند و ارزش دیگری ندارند. به این معنا که پس از گذشت سال‌ها از بطن رویدادی در اغلب موارد بی‌اهمیت در زمان خود، قابلیت استخراج یک «تاریخ» برای اکنون ما امکان‌پذیر می‌شود. گاهی اوقات این اکنون الزاما ارتباط صحیح و معناداری با گذشته ما بر قرار نمی‌کند. تلویزیون فارسی بی بی سی از تاسیس تا امروز خطاهای بسیاری در معرفی نخستین‌ها و آخرین‌ها و بهترین‌ها و برترین‌ها و تنهاترین‌ها و قس علی هذا در عرصه فرهنگ و هنر داشته است. از خطا در معرفی اولین نقال زن در ایران تا گزارش نخستین بوسه سینمای ایران و مثال‌های دیگری از این دست. این یادداشت نه برای غلط‌گیری و فضل‌فروشی است و نه ارتباطی با امتداد لوس‌بازی‌های ۶ جولای، یعنی روز جهانی بوسه دارد، اگر مناسبتی برای این یادداشت ضروری باشد، تنها یادآوری یک نام در تاریخ سینمای ایران است.
بی بی سی فارسی، چند سال پیش گزارشی از سکانس پایانی فیلم چهارراه حوادث (ساموئل خاچیکیان، ۱۳۳۳) با بازی ویدا قهرمانی و ناصر ملک‌مطیعی، به همراه مصاحبه‌ای با ویدا قهرمانی درباره اولین بوسه سینمای ایران پخش کرد. از آن زمان هر سال یک شب قبل از روز جهانی بوسه، آن ویدئو در فضای مجازی دست به دست می‌شود. ویدا قهرمانی در آن مصاحبه خاطراتی از جنجال‌های پس از نمایش فیلم نقل می‌کند، در حالی‌که پس از سال‌ها تنها مصاحبه تلویزیونی طرف دیگر ماجرا، یعنی ناصر ملک‌مطیعی در ایران را از روی آنتن حذف کرده‌اند. اگر بوسه‌ای در سایر فیلم‌های از میان رفته دهه بیست و سی موجود نباشد، قریب به یقین این – به اصطلاح – تابوشکنی، که با توجه به اکران فیلم‌های اروپائی و آمریکائی در ایران اهمیت چندانی هم ندارد، پیش از چهارراه حوادث، بی‌هیچ هیاهوئی در فیلم گلنسا (سرژ آزاریان، ۱۳۳۲) و توسط معصومه خاکیار و هوشنگ سارنگ رخ داده است. اما این بوسه برای معصومه خاکیار هرگز خوش یمن نبود و بعد از آن دیگر کسی او را نه بر پرده سینما ندید.
معصومه خاکیار، بازیگر نقش گلنسا، اهل آذربایجان بود. او اواخر دهه ۱۳۲۰، در سن ۱۷ سالگی به همراه مادر و خواهر کوچک خود به تهران می‌آید و ضمن آموختن زبان فارسی نقش‌های کوچکی در تئاترهای تهران بازی می‌کند. او برای نخستین بار در فیلم مستی عشق (اسماعیل کوشان، ۱۳۳۰) بازی می‌کند، پس از آن، صمد صباحی برای فیلم مشدی عباد (۱۳۳۲)، نقش گلناز در فیلم را به معصومه خاکیار می‌دهد و سرانجام کارنامه بازیگری او با فیلم گلنسا به پایان می‌رسد. او چند ماه پس از اکران فیلم گلنسا، در شب ۴ اسفند ۱۳۳۲، در سن ۲۱ سالگی، خود را آتش می‌زند، در بیمارستان سینا از دنیا رفته و در گورستان مسگرآباد دفن می‌شود.
درباره علل خودکشی او نشریات آن زمان گمانه‌زنی‌های گوناگون دارند، برخی از فشارهای سنتی خانواده نوشته‌اند، برخی به روال همیشگی شایعات زرد، ناکامی در روابط عاطفی را انگیزه خودکشی ذکر کرده‌اند. عده‌ای هم دلیل خودکشی را مخالفت همسرش با ادامه کار معصومه خاکیار در سینما. با این حال یک نکته دیگر جز نخستین بوسه در شخصیت معصومه خاکیار اهمیت دارد و آن ازدواج او با مهدی محبوبیان است. هوشنگ محبوبیان و مهدی محبوبیان از فرزندان بنیامین محبوبیان باستان‌شناس مشهور بودند. آن‌ها کار خود را با تجارت چوب آغاز کردند، اما چند سال پس از خودکشی معصومه خاکیار، با تاسیس یک گالری در نیویورک، به یکی از مشهورترین مجموعه‌داران و )بنا به روایاتی) سارقان آثار باستانی ایران تبدیل شدند.
روزنامه کیهان در سال ۱۳۶۴ گزارشی مفصل از مصادره اموال خانواده محبوبیان منتشر می‌‌کند که روشن است دست کم پس از این تاریخ آن‌ها دیگر به ایران نیامده‌اند. با گزارش کیهان در سفری با ماموران استرداد اموال دادستانی تهران، به خانه مهدی محبوبیان و برادرش می‌رویم که از درون کمد بزرگ اتاق سرایدار، دری به انبار پر از اشیاء عتیقه و سکه‌های طلا و مجسمه‌های جواهرنشان باز می‌شود!
نه این خانه‌، و نه ده‌ها خانه دیگر محبوبیان، هیچ خاطره‌ای از معصومه خاکیار را در خود ندارد، او نه برای رسانه‌های سینه چاک نوستالژی، از تپش زیبای امیرقاسمی تا تماشای فاخر بی بی سی فارسی ارزش مصادره نداشته است. او به شکل غریبی از یادها رفته، نه کار او بر پرده سینما جنجال می‌کند؛ نه اسمی از او در زندگینامه همسر ثروتمندش هست؛ و نه حتی لا به لای مطالب کسانی که در باب سینمای ایران ترهاتی تفت می‌دهند، یادی از معصومه خاکیار می‌شود.
این فراموشی از بی‌حافظگی نیست. مشکل اینجاست که هیچ نشریه‌ای در آن زمان، شایعه و یا نسبتی میان بی‌پروائی معصومه خاکیار در فیلم گلنساء و خودکشی او برقرار نمی‌کند، زیرا در سال ۱۳۳۲ که معصومه خاکیار خودسوزی می‌کند، تماشای بوسه در فیلم‌ها به اهمیت سال ۱۳۳۳ نبوده است. این‌که چرا آن بوسه تا این اندازه مهم شده که یک گزارش غلط درباره آن مدام در فضای مجازی دست به دست می‌شود، به جای خود پرسشی دیگر است. پرسشی که پاسخ به آن، دلیل ۱۴ هزار بار به اشتراک‌گذاشتن و ۲۰ هزار بار لایک‌شدنِ فوتوشاپ نقاشی بوسه گوستاو کلیمت بر ویرانه‌ای در سوریه را هم در خود دارد. پاسخ کوتاه‌ است: بوسه‌شوئی. بوسه‌شوئی نکبت روزگار عسرت و فراموشی و جعل.
یاداداشت ها .. نخستین بوسه در سینمای ایران را به اشتباه در سکانسی از ویدا قهرمانی و ناصر ملک مطیعی میشناسند. اما پیش از آن هم بوسه‌ ای در سینمای ایران بوده. بوسه‌ای که برای بازیگر آن خوش یمن نبود.
معصومه خاکیار و هوشنگ سارنگ نخستین بوسه سینمای ایران را در فیلم گلنسا (1332) رقم زدند. چند ماه بعد از اکران این فیلم، معصومه خاکیار در 21 سالگی، در 4 اسفند 32 خود را آتش زد و درگذشت. دلیل خودکشی او مشخص نیست، عده ای فشار خانواده بر او را دلیل خودکشی میدانند و عده ای دیگر مخالفت همسر برای ادامه بازیگری. معصومه خاکیار در 3 فیلم مستی عشق (1330) مشدی عباد (1332) و گلنسا (1332) ایفای نقش کرده بود.